عشق يعني ...
انگاه كه سحر گاه براي ديدار حق به كنار حوض حياط مي روي تا خود را براي ديدن معشوق آراسته كني آنگاه كه آب به صورت مي زني از قطره آبي كه به دهانت مي رسد عطر قداست و مهرباني حق به مشامت مي رسد اين قطره ها همان قطره هايي هستند كه در سحرگاه در محراب نماز تو به قامت مي ايستند و صف به صف ملائك را به تماشاي خود مي گذارند.
آنگاه كه اشكها مجال صحبت را به تو نمي دهد ، تازه می فهمي كه لاله هاي سرخ در نگاهشان خدا را صدا مي كردند و با ناله ي يا زهرا(س) بغض هاي چند ساله علي را مي شكستند. آري اين لاله هاي سرخ كساني بودند كه با يك قرآن كوچك ، پيشاني بند يا حسين ، يك پوتين و يك پلاك كاري مي كردند كه عرش الهي را به لرزه در مي آوردند.
بله اينان دلهايي چون كبوتران آسماني داشتند كه در قامت نماز خود به معراج شهادت مي رفتند و تنها از آنان تكه اي استخوان به جا مي ماند.
و به راستي :
عشق يعني استخوان و يك پلاك سالها تنهاي تنها زير خاك
خوب دقت كن وقتي قلبت را به روي كعبه دل مي گشايي كبوتران سفيد دلت را به سوي آسمان بي انتها به پرواز در مي آوري و تازه مي فهمي كه آنان در لحظه لحظه هاي تنهايي خود چه نجواهايي داشتند با محبوب ازلي و عجب خلوص نيتي می خواهد در پهناي سرزمين شهدا حركت كردن ...
برگرفته از نشریه یادواره(یادواره سرداران و شهدای دانشجوی لارستان)
