تبليغاتX
انصار الشهدا - آن سیب معطر

آن سيب معطر

 

 

بالاخره گازهاي شيميايي كار خودشان را كردند و مرا كه عنوان سردار يدك مي كشيدم از پا انداختند.

سالها حضور در خطوط مختلف جبهه نبرد با رژيم متجاوز بعثي حاكم بر عراق و  استنشاق گازهاي شيميايي اهدايي دولتهاي غربي به آن حكومت خودكامه با من كاري كرد كه ديگر نتوانم تكان بخورم ، تقريباً فلج شده بودم و انجام هيچ كاري در توانم نبود .

چند روزي مي شد كه اين وضعيت را داشتم تا اينكه ايام شهادت حضرت علي بن موسي الرضا (ع) فرا رسيد و با دلي شكسته به آن امام معصوم متوسل شدم . من همواره در ايام سلامتي ام مثل همه ايراني ها ارادت خالصانه ام را نثار آن بزرگوار مي كردم و در  زندگي ام از مددشان نيرو مي گرفتم ، لذا طبيعي بود كه وقتي از پا افتاده ام و توان كاري را ندارم باز هم بر دامان پر مهرشان چنگ زنم و سلامتي ام را طلب كنم .

شب شهادت امام رضا (ع) كه رسيد دلم خيلي شكست . سخت بود، مني كه در روزگار جنگ يكسره در تكاپو بودم  بر تخت بيماري افتاده بودم و همسر و فرزندانم همه كارهايم را انجام مي دادند . بايد كاري مي كردم هنگامي كه مي خواستم بخوابم زيارتنامه مخصوص آن حضرت را خواندم و در دل نجوا كردم:((آقا جون، اگه صلاح مي دونيد گوشه چشمي به اين نوكرتون داشته باشيد ، مي بينيد كه توان انجام هيچ كاري را ندارم .))

سپس سر بر بالش گذاشتم و با اين اميد كه حتماً عنايتي به من خواهد شد به خواب رفتم .

دمدمه هاي سحر بود كه از خواب بيدار شدم . تا اذان صبح چيزي باقي نمانده بود . اهل خانه كمكم كردند و وضو گرفتم و نمازم را خواندم و با دلي شكسته تر از پيش دعاي بعد از زيارت مخصوص امام هشتم را خواندم و بز هم عرض حالي كردم و بي صبرانه به انتظار عنايتشان ماندم ، سر بر بالين نهادم و خوابم برد كه ناگهان خود را در باغي بسيار با صفا ديدم . عده اي از دوستان پاسدار داخل باغ بودند و آقاي رحيم صفوي فرمانده سپاه هم در آنجا بود . مرا كه ديد گفت : فلاني ، شما مسئول اين برادران پاسدار باشيد ، چون ((آقا)) قرار است به اينجا تشريف بياورند .

با خوشحالي پذيرفتم و ناگهان ديدم مقام معظم رهبري تشريف آوردند ، البته با قامت و رخساره بسيار با عظمت تر از وضعيتي كه دارند . همين كه تشريف آوردند برادران پاسدار به سراغ ايشان رفتند و با ايشان خوش و بش كردند . لحظاتي گذشت و ايشان قصد رفتن كردند كه نگاهشان به طرف من جاري شد و صدايم كردند: (( فلاني چطوري شما))

ذوق زده عرض كردم : خوبم

ايشان در همان حالي كه ايستاده بودند دستشان را به طرف آسمان بردند و به يكباره ديدم سيب قرمزي در دست دارند. سيب را كه عطر خوبي داشت به طرف من گرفتند و من هم آن را از دستشان گرفتم و گذاشتم ميان چند برگ دستمال كاغذي و ...  

از خواب پريدم اما هيچ تغييري در وضعيت جسمي ام حاصل نشد ، نه آن موقع و نه ساعتهاي بعدش . يكي دو روز گذشت و باز هم خبري نشد ، ناراحت ونگران از عدم تغيير وضعيتم ، موضوع را براي يكي از دوستانم كه از نزديكان مقام معظم رهبري است ، گفتم و خواهش كردم موضوع را به ايشان بگويد .

شب كه شد آخرهاي وقت ، حدود ساعت يازده و نيم بود كه همان بنده خدا به خانه مان آمد و در حالي كه سيب زردي را داخل چند برگ دستمال كاغذي بود، به طرفم گرفت و گفت:

     خوابت را براي آقا عرض كردم و ايشان شنيدند و گفتند يك عدد سيب برايشان بياوريم . اين سيب را داديم خدمتشان ، دعايي به سيب خواندند و آن را گذاشتند ميان اين چند برگ دستمال كاغذي و گفتند براي شما بياوريم. سپس سيب را به دستم داد . اگر بگويم عطر سيب همه خانه را پر كرده بود اغراق نكرده ام .

آن بنده خدا كه رفت همسرم برشي از سيب را به دستم داد و خوردم ، عطر سيب همچنان در فضاي خانه مان پراكنده بود و باعث تعجب اهل خانه شد . تكه جدا شده از سيب را خوردم و دقايقي بعد داشتم نماز مي خواندم كه همسرم سراسيمه به سراغم آمد و گفت:

- داري نماز مي خوني؟

نمازم تموم شده بود ، به همين خاطر گفتم :

- خب آره

- پرسيد :

- چه كسي كمكت كرد؟

به بدنم نگاه كردم و گفتم:

- كمك؟!... هيچ كس ! خودم رفتم.

همسرم با نگاهي اشكبار گفت :

- مي دوني چي شده... تو خودت حركت كردي...

تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده است . از خوشحالي عنايتي كه نصيبم شده بود اشك شوق مي ريختم همسايه ها كه متوجه موضوع شده بودند ، به خانه مان آمدند و هر كدام تكه كوچكي از سيب را بردند. عطر سيب همچنان در فضاي خانه مان نشانه اي از عشق و لطف اهي بود.

آن روز گذشت و بعد يكي از دوستانم پيغام داد كه تكه اي از آن سيب را براي مادر بيمارش نگه دارم . اين كار را كردم و تكه سيب داخل يخچالمان ماند ، آن هم نه يك روز و دو روز بلكه بيست و چهار روز مي دانم باورتان نمي شود اما...

بعد از بيست وچهار روز ، آن تكه سيب مثل روز اولش تازه بود و در تمام آن مدت عطر عجيب سيب از فضاي خانه مان خارج نمي شد . حتماً مي دانيد و تجربه كرده ايد كه سيب به محض برش خوردن اكسيژن را به خودش جذب مي كند و به سرعت از بين مي رود ، اما اين سيب معطر از جنس ديگري بود ، نه تنها پلاسيده نشد و از بين نرفت ، بلكه عطرش را هم تا روزي كه تكه اي از آن داخل خانه مان بود ، حفظ كرد.

حالا من خوب هستم و راه مي روم و زنگي مي كنم و فعلاً كه اثري از گازهاي شيميايي در وجودم نيست و همه اينها جز اثر عنايت و مرحمت و لطفي كه در قالب آن سيب معطر نثارم شد ، چيز ديگري نيست.

برگرفته از مجله روزهای زندگی ، سال یازدهم ، شماره204

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت22:58 |