خوشا به قربان گاه عشق رفتن
خوشا سر به سودای معبود سپردن و فرمان بردن از حضرت دوست ! خوشا شیطان درون را به بند کشیدن و از هرچه غیر دوست چشم پوشیدن . خوشا لحظه قربانی کردن بت های ظاهر و باطن به پای عشق و همسفر شدن با راهیان کوی دلدار.
خوشا گرگ های خشم و غضب را از دیار دل خویش راندن . خوشا نوبت به زمین زدن ناقه های تکبر که اسباب زحمت آدمی اند و سدّ مسیر رستگاری گشته اند .
اسماعیل و ابراهیم به راه افتاده اند . سجاده ای به وسعت تمامی زمین در قربان گاه پسر رو به راه شده است . ابراهیم در برابر رسالت خویش خم می شود و رکوع می شود تا تیزی شمشیر خویش را دو چندان کند و تحفه ای را که برای اثبات صداقت خویش پیشکش آورده است ، تقدیم کند . اما شمشیر با حلق اسماعیل در نمی آمیزد و سرانجام سربلندی انسان در بلندترین قله تاریخ دلدادگی اش اتفاق می افتد .
ابراهیم ! امتحان تو بلندای سقف عشق را در معماری بندگی نشان داد و خدا تو را استعاره کرد برای عبرت مدعیان ایمان.
اسماعیل ! تو بارها تکرار شدی . بعد از تو روزهایی در تاریخ سر رسید که روزی چند مرتبه عید قربان می شود و چه ابراهیم ها که فرزندانشان را با دست خالی به مقتل می بردند و با دستی پر از بوی بهشت باز می گشتند . تو آغاز گر مکتبی بودی که در آن شمشیر جز به اراده دوست نمی برد و شاگردان تو از آن به بعد هر جا که شیطان دیدند سنگ در دست گرفتند و دورش ساختند مثل بچه های فلسطین .
ابراهیم شکوه محض لحظه ی ایثار . میراث آیه های خلوصی ست که پیامبرش تو بودی .
همچو اسماعیل پیش خنجر خوش بنه در مدَداز وی گلو گر می کِشد تا می کُشد
