معلم پشت تخته سیاه جنگ نوشت : بسیج. که انشایش کنیم موضوع به این بزرگی را. نماینده کلاس که نقشه های جغرافیا را هم خوب می کشید رفت که از دفتر گچ های رنگی و تخته پاک کن جدید بیاورد. همگی قلم هایمان را برداشتیم و شروع به نوشتن کردیم. نفرِ اول از نیمکت پشت سرِ ما نوک ِ مدادش شکست. من ، صدای شکستنش را ، شنیدم اما تا سرم را برگرداندم مداد تراش را در دستش دیدم. زرنگ کلاس که همیشه روی نیمکت اول می نشست بعضی از کلماتش را با مدادهای رنگی می نوشت ، پرسیدم : چرا ؟ دفترش را نشانم داد ، فهمیدم کلمه هایی مثل خدا ، ایمان ، رهبر و شهید را به رنگ سبز و کلمه هایی مثل آمبولانس ، پا ، دوست ، خاک را به رنگ قرمز و بعضی کلمه ها را اصلا نمی نوشت تا جای خالی اش باقی بماند؛ شاید می دانست معلم بعدا آن جاها را ستاره های طلایی می زند. کلاس ما ، سه ردیف نیمکت داشت ، یکی از بچه های ردیف سوم که همیشه کنار پنجره می نشست به نقاشی علاقه ی زیادی داشت او بسیج را ننوشت ، او بسیج را کشید. خط های آبی دفتر تعاونی را با مداد سیاه ، پررنگ کرد و از سفیدیِ کف دفتر به جای پهنای آن استفاده کرد و چفیه ساخت. کم حرف ترین دانش آموز کلاس همیشه حرف های زیادی برای گفتن داشت . در تمام صفحه ی دفترش فقط نوشته بود : « ما ، آماده ایم ».
شاید جالب باشد که بگویم از تمام ما ، فقط آنهایی که همیشه کیفشان پر از خوراکی بود ، مدادهایشان را گم می کردند ، بد نیست بدانید مداد من ، از تمام مدادهای کلاس کوتاه تر بود. وقت آن رسیده بود که برخیزیم و آنچه نوشته ایم ، با صدای بلند ، بخوانیم، خواندیم دعا ، خواندیم سرفه ، خواندیم مفقود ، اما بسیج معنا نشد.خواندیم بیداری ، خواندیم ایثار ، خواندیم شهید ، اما بسیج معنا نشد.
معلم صدا زد تو که آرامترین دانش آموز کلاس هستی ، انشای بسیج را بخوان ؛ او با طمانینه خواند . من به برچسب پشت دفترش خیره شدم ، نوشته بود : دفتر حساب. با خودم گفتم : یعنی او انشای بسیج را ننوشته بود ؟ معلم هم فهمیده بود اما گفت : نمره ات بیست. معلم ، بسیج را معنا کرد.
