تبليغاتX
انصار الشهدا - عید مبارک

سلام

عیدتون مبارک . صد سال به این سالها.

از آخرین بروز رسانی وبلاگ مدتها گذشته . راستش یه سری مسائل باعث شده بود تا نتونیم بروز کنیم. ( مطمئنا مهمترین اونا کم سعادتی بود...)

جاتون خالی ، شهدا امسال هم طلبیدن و رفتیم دیار نور . مناطق جنگی جنوب

چه صفایی !! خصوصا که تعداد زیادی از رزمنده ها با خانواده هاشون با ما بودن و ...

بازم مثل پارسال برا اینکه ما هم نقشی تو این سفر معنوی داشته باشیم، یه تعداد نشریه آماده کردیم و بین بچه های کاروان توزیع کردیم. سه شماره "لاله ها" مخصوص اون سه روزی که تو منطقه بودیم و یه ویژه نامه هم به نام "عفاف" مخصوص خواهرایی که همرامون بودن _ که البته روز اول سفر پخش شد_

امروز و روزای آینده بعضی از مطالب نشریه ها رو تو وبلاگ می گذاریم . امیدواریم از نظرای شما محروم نمونیم.

****

ان شاء الله سال جدید سال ظهور مولا صاحب الزمان (عج) باشه و آقا از اعمال و رفتار ما راضب باشه.

سالی سرشار از موفقیت و بهروزی رو براتون آرزو می کنیم.

 

****

 

حکمت خدا...

 

حکمت خدا ...

ديدم داره زار مي زنه و بلند بلند خدا خدا مي كنه . رفتم كنارش نشستم . دستمو دور گردنش حلقه زدم. بهش گفتم : گريه نكن ، بسه ديگه.

گفت : آخه شما چي مي دونين ! چي مي دونين من چي كشيدم.

گفتم: همه سختي مي كشن .

گفت : دلم مي خواد همه چيز رو از اول برات تعريف كنم ، تا بدوني من چي مي گم.

حوصله نداشتم حرفاشو گوش كنم اما با اين حال گفتم بگو . برام از همه چيزهايي كه باعث شده اين جوري گريه كني بگو حرف بزن تا سبك شي.

شروع كرد به گفتن.

- بچه بودم كه جنگ شروع شد و بابام رفت جبهه. بعد از چند سال جنگيدن به آرزوش رسيد و شهيد شد. من فقط 3 سال تونستم لذت پدر داشتن رو بچشم. بعد از چند سال كه از شهادت پدرم گذشت ، يكي از دوستاي بابا كه اتفاقا هم اسم بابام بود اومد خواستگاري مامانم. راضي شد با دوست بابام ازدواج كنه . بابا علي من مرد خوبي بود . درست مثل باباي خودم مهربون بود . روزاي خوبي بود. بعد از مدتي حالش بد شد . هر روز كه مي گذشت حال بابا بد و بدتر مي شد. اون موقع بود كه فهميدم بابام مثل خيلي هاي ديگه بدون يادگاري از جنگ بر نگشته . آره بابام شيميايي شده بود. مامانم ذره ذره آب مي شد و من يه بار ديگه طعم تلخ يتيمي رو مي چشيدم ...

من يتيمم از دو پدر . دلم مي خواد بفهمم چرا خدا ...

حرفشو قطع كرد . گريه مجالش نداد.

تو اين ميون من موندم و سكوت . او بود و هاي هاي گريه و هر دومون بهت زده حكمت خدا...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت23:20 |