تبليغاتX
انصار الشهدا

وقتي با خداي خودش چه در تنهايي و چه تو جمع راز و نياز مي كرد، اشكهاش هم سرازير مي شد ، خصوصاً در نمازهاي مغرب.

وقتايي كه من كنارش بودم مي ديدم چطور گريه مي كنه و از خداي خودش طلب شهادت مي كنه.

براي او فرق نمي كرد نمازهاي يوميه باشه يا نماز شب ، دعاي توسل باشه يا زيارت عاشورا ، كميل باشه يا ندبه؛ وقتي مي ديديش توي درياي نور و عرفان غرق شده بود و شهادت را از خداي خودش مي خواست . بعدش هم كه رفت جاش تو منطقه و بين اين همه رزمنده واقعاً خالي بود . هر جا كه مي رفتي حرف از عرفان و شهادت بود ، يادي هم از شهيد شيخي بود . اگه جايي اسمي از اين بزرگوار بود ديگه كسي رو پيدا نمي كردي كه مداحي كنه يا امام جماعت بايستد .

 

«يادش گرامي و راهش پر رهرو باد»

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت22:53 |

هم تو امتحان استخدامي بانك قبول شده بوديم و هم جاد سازندگي .

خيلي دودل بوديم . ماشاءالله گفت مي ريم استخاره مي كنيم. دو نفري رفتيم پيش حاج غفوري براي استخاره.اولين استخاره را براي ماشاء الله زد . يك نگاه بهش كرد و گفت : تو كي هستي  كه اين آيه برايت    آمده ؟ از آيه پرسيديم . گفت آيه شهادت .

از ماشاءالله پرسيدم : مگه چه نيتي كرده بودي؟

گفت : نيت كرده بودم بروم آنجايي كه برايم عاقبت بخيري دارد . و الان ديدم كه جهاد سازندگي بهتر از بانكه.

و او در جهاد ماند تا به شهادت رسيد.

 

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت21:9 |

از خصوصيات بارز شهيد شيخي شوخ طبعي  او بود  . هميشه لبانش پر از خنده بود . اما در عين حال از سخنان لغو پرهيز مي كرد.

در جبهه هرگاه از دهان كسي سخن لغوي خارج مي شد بلافاصله اين شهيد بزرگوار مي گفت : ذكر امروز سبحان الله است يا اذكار ديگر... به اين طريق بدون اينكه مستقيما به آن فرد تذكر دهد ، به او مي فهماند كه مي بايست از سخنان لغو پرهيز نمايد و آن شخص هم بدون اينكه ناراحت شود ، متوجه مي شد و در سخن گفتنش بيشتر مراقبت مي كرد...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت22:27 |

خدمت سربازي در مهاباد بودم كه اين سعادت نصيبم شد كه با شهيد ماشاء الله شيخي هم خدمتي باشم. ايشان هيچگاه نماز شبش ترك نشد.

يك شب نياز به غسل پيدا كرده بود. هوا به شدت سرد بود . دماي هوا زير صفر بود ، آب لوله ها در اثر سرما يخ زده بود و امكان حمام كردن وجود نداشت .حتي حوضچه كنار آسايشگاه هم يخ بسته بود. ديدم هي به اين طرف و آن طرف مي رود . ناگهان ديدم كنار حوضچه يخ بسته ايستاد . با پوتين خود يخها را شكست و در آن حوضچه غسل ارتماسي كرد. بعد براي اينكه خودش هم يخ نزند ، حدود نيم ساعت  دويد ... اينها همه به اين خاطر بود كه نماز شبش قضا نگردد.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت23:46 |