سال۷۴ براي خريد رفته بوديم تهران. ميدان امام حسين (ع) بوديم كه يكي از بچه هايي كه باهامون بود ، گفت : نگاه كنيد اينها با چه وضعي مي گردند.سرمون را بالا كرديم و يه نگاه كرديم و چشممون به نا محرم افتاد رفتيم مرقد.اتفاقا جاي همه خالي،حال خوشي پيدا كرديم وبعد برگشتيم خونه و خوابيديم.خواب نجف رو ديدم. با ماشين داشتم توي يك كوچه مي رفتم كه ديدم شهيد نجف و دو نفر ديگه ايستاده اند. من هم ايستادم.با خودم گفتم چشمم به نامحرم افتاده، چه جوري برم پيش نجف؟ نجف اشاره كرد و گفت بيا! سرم رو پايين انداختم وبه طرفش رفتم. من رو كنار كشيد و چشمم رو بوسيد و گفت:"فلاني خيلي مواظب چشمات باش" و اين حرف رو سه بار تكرار كرد.
ما يه بار ناخواسته چشممون به نامحرم افتاده بود و اون جوري شد حالا اونهايي كه خواسته نگاه ميكنن چي؟
اواخر سال 64 بود كه نحوه شهادت خودش را پيش بيني كرد و گفت : من با گلوله كاتيوشا شهيد مي شوم.
سه روز قبل از شهادتش، تسويه حساب گرفته بود كه برگرده. فهميد كه قراره عمليات بشه. برگ تسويه را گذاشت و گفت : ديگه طاقت ندارم. خودش را آماده كرد براي عمليات ( عمليات كربلاي 8 ). شب قبل از عمليات تو چادر گفت : الآن وقتشه .
توي مسير هم به شهيد عفيفه گفته بود : من و تو تا حالا با هم تو يك عمليات نبوديم و اين اولين و آخرين عملياتي است كه با هم هستيم. بالاخره در 18 فروردين ماه 66 در راه بازگشت خودروي آنها مورد اصابت گلوله ميني كاتيوشا قرار گرفت و اين دو سردار سرافراز سپاه اسلام به ديدار معبود شتافتند.

در سفر مشهد هم همراهش بوديم . ناهار قرار بود مشهد بمانيم . شهيد نجف گفت كه حركت كنيم . حركت كرديم وقت نداشتيم . راننده گفت توي مسير از كجا به ما غذا مي دهيد؟ 80 تا دانش آموز همراه ما بود . رفتيم به پادگاني رسيديم از سپاه من و شهيد نجف رفتيم با آنها صحبت كنيم گفتيم ناهار براي بچه هاي ما داريد ؟ گفت يك چند دقيقه اي صبر كنيد . صبر كرديم، برگشت گفت: چند نفريد ؟ گفتيم: 80 نفر. داخل كه رفتيم ديديم چلو مرغي آماده است . تعجب كرديم . گفتند كه يك كاروان 80 نفره قرار بوده بيايد اما نيامده و حالا نصيب شما شد. گفتم ديديد گفتم اگر زيارت ما قبول شده باشد ناهارمان آماده مي شود . همه خوشحال بودند .
