تبليغاتX
انصار الشهدا

تعدادی از بچه ها رو به اسم پهلوونهای جبهه می شناختیم که بعضی هاشون شهید شدند مثل باقر زارع و عباس شریفی و ... و بعضی هاشون هنوز هستند که هر وقت می بینمشون به یاد اون پهلوونهای زمان جنگ می افتم و خاطرات اون روزا برام زنده می شه.

این بچه ها شاید از اولین کسایی بودند که بساط زورخانه و ورزش باستانی رو تو جبهه ها راه انداخته بودند. اولاش به جای میل و کباده ، با کلاش و پوکه توپ و آخرا هم که یه زورخانه تمام عیار با وسائل کامل درست کرده بودند. به هر حال بچه های با مرامی بودند. اگه می خواستی باستانی کار واقعی ببینی باید به اونا نگاه می کردی که آخر مرام و مردانگی بودند.

به هر حال خاطره من مربوط به یکی از اون پهلوونها ، شهید باقر زارع می شه. سالها پیش که به اتفاق تعداد زیادی از بچه های لاری تو جبهه های قصر شیرین بودیم ، سال 63-62 گردان نور. ما، یه آنفولانزایی گرفتیم که چشمتون روز بد نبینه . آنفولانزا که نبود ، اگه این روزا بود فکر می کردم جنون گاوی گرفتم. از بس که حالم بد بود نای راه رفتن نداشتم. آنقدر حالم بد بود که یکی دو روز نماز رو درازکش و نشسته خوندم. البته بچه ها چند دفعه منو به اورژانس پادگان ابوذر بردند اما افاقه نکرد و خلاصه نزدیک بود قبض روح بشم و نفس کشیدن یادم بره. تا اینکه یکی از همین پهلوونها به دادم رسید و اونم کسی نبود جز باقر زارع.

گفت : فلانی ، این دکترای مشقی رو ولشون کن ، دوات پیش منه . بیا با هم بریم شهر من یک دوایی سراغ دارم که اسمش " پپوئه " . اونو بخوری فورا بهتر می شی . گفتم : بابا ول کن ما سیصد تا آمپول ب کمپلکس زدیم ، بهتر نشدیم حالا تو می خوای ما رو با نمیدونم چی چی خوب کنی؟

تو اون مریضی زورمون بهش نرسید . ما رو که آش و لاش بودیم به هر ترتیبی بود کشون کشون به بیرون پادگان برد. به روستایی که همون نزدیکی بود. البته بگی نگی یک کمی هم می ترسیدم و شک برم داشته بود که این "پپو" دیگه چه صیغه ای یه. هرچی از اون می پرسیدم جوابمو نداد و مرتب با لفظ « اچُمی » خودمون تکرار می کرد " تو کریت نِبو، با مَه" [ تو کاری نداشته باش با من]

به هر حال چشممون که باز کردیم تو یه نیمچه رستوارن بودیم مثل جگرکی خدا بیامرز عمو فتح ا... خودمون که سابقا نزدیک « پل نه تا» بود. جاتون خالی پهلوون ، سه چهار تا سیخ کباب مثل کباب کنجه لاری خودمون گرفت و به زور چپوند تو حلقمون. اونوقت بود که متوجه شدم پپو اسم رمز چیه. باورتون نمی شه اگه بگم یکی دو ساعت بعد انگاری دوپینگ کرده بودم. از همونجا یکسره رفتم خط اول پیش آقا ناظم و کلی سر به سرش گذاشتم که آخه ناسلامتی تو اینجا فرمانده گردان باشی و موقعیت پپو رو بلد نباشی؟ جای تو را باید با باقر عوض کنندو از این حرفا. یادش بخیر آقا ناظم هم همراه حمید و بهرام ما رو سرکاری سوال پیچ می کردند تا آدرس و موقعیت پپو رو بدست بیارن و تا آخر هم ما ، لو ندادیم تا موقعیکه نیاز بشه و خدای نکرده یکی دیگه از بچه ها مثل ما جنون گاوی بگیره . خلاصه اون روز یه روز به یاد موندنی برای ما شد.

اما آنچه که حالا اشک منو در میاره اینه که اون روز پهلوون باقر خودش حتی یه لقمه هم نخورد و پول ما رو هم حساب کرد. این قصه همون طور تو دلم موند تا موقع عملیات کربلای 5 که به همراه تعدادی از بچه ها برا تشکیل گردان امام علی (ع) رفته بودیم، از فرماندهی به ما ماموریت داده بودند که تعدادی از بچه های گردان الفتح را برای کادر گردان جذب کنیم. هر چی مسئولان آن روز اصرار کردند ، هیچ کدوم از اون بچه ها نیومدند. تنها کسی که حاضر شد همراه ما بیاد گردان ، شهید زارع بود. اونم به خاطر دوستی که با من داشت و همان قضیه پپو که تا مدتها وقتی تو جبهه به هم می رسیدیم اون اسم رمز بین من و اون رد و بدل می شد و کلی می خندیدیم و باقر هم همیشه می گفت " اِسکِت ، حَواسُت بو ناظم نِفَهمِه " [ساکت ، حواست باشه ناظم نفهمه ] . اما باورتون نمی شه اگه بگم موقعی که ما می خواستیم بریم امیدیه باقرو یادمون رفت . نمی دونم چه حکمتی بود که ما فراموش کردیم باقرو با خودمون ببریم.

ما اون روز باقرو از یاد بردیم اما خدای مهربون نه ! اون آخرین دفعه ای بود که من قیافه باقر رو دیدم . انگار خدا خیلی دوستش داشت که اون موقع آخرین جبهه ش شد. اون رفت پیش یکی دیگه از پهلوون های واقعی شهرمون عباس شریفی که خیلی خیلی باقر بهش علاقه داشت. ما ماندیم و خاطره جوانمردی اونا ...

اینو نوشتم تا اندکی از دِین خودم رو نسبت به اون که خیلی از ش یاد نمی شه ادا کرده باشم.

یاد همه قهرمانها و پهلوونهای واقعی بخیر

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت8:33 |
عملیات والفجر ۲ بود . بعد از نماز مغرب و عشا باید حرکت می کردیم . هوا به شدت سرد بود . به هر کداممان یک پتو دادند . فرمانده دسته ۱ گروهان ابوذر ، غلامرضا بود که با حالتی مملو از شوق و نیاز نماز می خواند .

دو نفر کرد به عنوان اطلاعات عملیات با ما به مناطق شرق عراق برای راهنمایی آمدند . بچه ها به خاطر راهپیمایی زیاد در راه پتو و وسایل خود را رها می کردند و به راه خود ادامه می دادند ، اما غلامرضا همچنان با پتو می آمد .

نیمه های شب بود ، راه را گم کردیم  . صدای توپ و خمپاره از هر طرف به گوش می رسید . آن دو کرد ما را رها کردند و  ما هم راه را گم کرده بودیم صفیر گلوله ای سکوت شب را شکست و در آن وادی غلامرضا مهمان خدا شد.

تازه فلسفه اصرار غلامرضا برای آوردن پتو فهمیدم. غلامرضا را در آن پتو پیچیدیم و با هزار غصه . غم مجبور شدیم فرمانده عزیزمان را تنها بگذاریم.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت6:6 |

كربلاي 8 قرار بود در نهر جاسم عمليات كنيم. 22 نفر از بچه هاي تخريب سوار ماشين شده بودند براي اعزام. فرمانده تخريب رو به من كرد و گفت : آقا سيد به نظرت كدومشون شهيد مي شن ؟

نگاهي به بچه ها انداختم . به يكي از اون 22 نفر اشاره كردم و گفتم : اين بر نمي گرده!

حاجي خنديد. گفتم : آقاي نوروزي چي شده ؟ خنده مي كني ؟ گفت : سيد اين يكي رو ديگه اشتباه حدس زدي. من اون رو مي شناسم. نه اهل نماز جماعته و نه اهل راز و نياز و سير و سلوك! فقط گاه گاهي رو يه تپه مي شينه ، براي خودش خلوتي داره ، سيگاري مي كشه و واالسلام.

فردا شب از آن جمع 22 نفري ، يكي كم شده بود. فرمانده آمد پيش من و گفت : سيد چطور فهميدي اين شهيد مي شه ؟!!

گفتم : خدا بخيله؟؟!

گفت : نه!! كي ميگه بخيله؟

گفتم : شب قبل از عمليا ت رو يادت مي آد. يادته 40 نفر تو سنگر نشسته بوديمو هركس يه دعا مي كرد و بقيه مي گفتن آمين؟ تو از خدا شفاعت امام حسين (ع) رو خواستي ، بچه ها هم آمين گفتن. خوب حتما شفاعت امام حسين (ع) نصيبت مي شه.

اما يادت مي آد اون چي گفت ؟ چي ازخدا خواست ؟ اون گفت : خدايا سشهادت رو نصيبم كن. 39 نفر ديگه هم گفتن امين . خوب خدا هم بهش داد. مگه خدا بخيله؟ 39 نفر با حضور قلب گفتن خدايا شهادت رو نصيبش كن. با تمام وجودش خواست و بقيه هم با تمام وجود همين رو براش از خدا خواستند. خالصانه گفت و ديگران هم خالصانه براش دعا كردند. خوب خدا هم شهادت رو ازش دريغ نكرد. اين سر رو نفهميديد كه اون يه گوشه نشسته و خلوت كرده ، چه حال و هوايي داره. هرچند سيگار كشيدن كار صحيحي نيست اما خلوتش در نهايت به شهادتش منجر شد.

روحش شاد.

 

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت7:40 |

 

يا محمد !

براستي اني بعثت لمكارم الاخلاق شايسته توست

امروز در سرآغازين روز تولدت لبيك گوي تو ايم

حال التماس دعايمان را در تاسي جستن از تو و خدايت لبيك گو باش

 

ميلاد سراسر نور پيامبر رحمت محمد مصطفي (ص) و فرزند برومندش صادق آل محمد (ع) بر مسلمانان و شيفتگان مكتب جعفري تبريك و تهنيت باد.

 

 

 

خادم الحسين (ع)

هر روز يكي از بچه ها شهردار بود – البته چون آن روز ها همه چيز رنگ و بوي مذهبي داشت مي گفتند خادم الحسين(ع) .

سعي مي كردم روزهايي كه خادم الحسين هستم با روزهاي ديگر فرق كند. يك سري علف هاي صحرايي معطر را پيدا كرده و با آنها سفره را تزيين مي كردم. صبحانه همان پنيري بود كه بچه ها هر روز مي خوردند ، اما چون سفره آرايي كرده بودم و يك آرايشي به غذا و سفره داده بودم ، بچه ها با لذت بيشتري غذايشان را ميل مي كردند.جالب اينجاست كه بعد از صرف غذا هم مي گفتند: سيد هميشه تو شهردار باش.

آن روز باز هم نوبت من بود كه خادم الحسين باشم. صبحانه را دادم . نهار را هم دادم و نوبت رسيد به شام. بعد از شام همه قابلمه ها و ظرف و ظروفي كه از صبح تا شب جمع شده بود را كنار سنگر گذاشتم تا صبح فردا آنها را شسته و تحويل خادم الحسين بعدي بدهم. همه ظروف را كنار سنگر تلمبار كرده بودم كه خمپاره اي آمد و درست خورد وسط قابلمه ها. ظرف ها منفجر شد و قابلمه ها تكه تكه. من هم كه خوب ... نه ظرفي شستم و نه قابلمه اي!

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت11:45 |

نيمه هاي تابستان بود ، تابستان 73 ...

آفتاب ، سنگين و داغ به زمين مي ريخت ، بچه ها در گرمايي طاقت سوز، به دنبال بقاياي پيكر شهدا بودند . از صبح علي الطلوع كار را شروع كرده بودند. نزديكي هاي غروب كه بچه ها خواستند قدري استراحت كنند. راننده بيل مكانيكي كه سر باز زحمت كشي بود ، چنگك بيل را به زمين زد و از دستگاه پياده شد. بچه ها روي خاكريزي نشسته و مشغول استراحت و نوشيدن آب شدند. در گرماي شديدي كه استخوان هاي آدم را به ستوه مي آورد، ناگهان متوجه شديم كه يا كبوتر سپيد و زيبا ، بال و پر زنان آمد و روي چنگك بيل نشست و شروع كرد به نوك زدن به بيل !!!

بچه ها ابتدا مسئله را جدي نگرفتند ولي چون كبوتر هي به بيل نوك مي زد و ما را نگاه مي كرد ، اين صحنه براي بچه ها قابل تأمل شد . يكي از بوستان كلمن را پر از آب كرد و در كنار خودمان روي خاكريز قرار داد . اندكي بعد كبوتر از روي بيل بلند شد و خود را به كنار ظرف آب رساند ، لحظاتي به درون كلمن آب نگاه كرد و دوباره به ما خيره شد ، بدون اينكه ترسي از ما داشته باشد ، مجدداً پريد و روي چنگك بيل نشست و باز شروع به نوك زدن كرد ...!!

دقايقي بعد از روي بيل پر كشيد و در امتداد غروب آفتاب گم شد! منظره عجيبي بود . همه مات و مبهوت شده بودند. هر كس چيزي مي گفت ، در اين ميان «آقا مرتضي» رو به بچه ها كرد و گفت : «بابا ، به خدا حكمتي تو كار اين كبوتر بود ...!»

ساير بچه ها هم همين نظر را دادند و در حالي كه همچنان در مورد اين كبوتر حرف هاي تازه اي بين بچه ها رد و بدل مي شد ، شروع به كار كرديم . جستجو را در همان نقطه كه كبوتر نوك مي زد ادامه داديم . با اولين بيلي كه به زمين خورد ، سر يك شهيد با كلاه آهني بيرون آمد. در حالي كه موهاي سر اين شهيد به روي جمجمه باقي بود و سر بند « يا زيارت يا شهادت» نيز روي پيشاني شهيد به چشم مي خورد . ما با بيل دستي بقيه خاكها را كنار زديم . پيكر تكيده شهيد در حالي كه از كتف به پايين سالم به نظر مي رسيد از زير خاك نمايان شد. بچه ها با كشف پيكر گلگون اين شهيد غريب ، پرده از راز حكمت آميز آن كبوتر برداشتند.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت21:57 |

همون عملیاتی که جهانگیر شهید شد ، مجروح شدم و در بیمارستان بستری . مرتب خواب جهانگیر را می دیدم . یک شب خواب دیدم در یک کلاس معلم مشغول تدریس است و موضوع درس ، کتابی است به نام شاهنامه شهید گرگین . کتاب را باز کردم ، عکس جهانگیر را دیدم با زلف های بلند و همه از زلفان بلند او آویزان بودند . کتاب را ورق زدم . عکس دیگری از جهانگیر در آن نقش بسته بود امااینبار جهانگیر آنقدر نورانی بود که همه از نورانیت او فرار می کردند . از معلم سوال می کردم و او توضیح می داد و تفسیر می کرد که ماجرای این کتاب و عکسهای درون آن چیست .

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت15:30 |

باید می ماندم ...

(( عقل به رفتن می خواند و عشق به رفتن ... و این هر دو را خداوند آفریده است . تا وجود انسان در آوارگی و حیرت ، میان عقل و عشق معنا شود . رنج ، مفتاح الخزائن غیب است و نه عجب اگر راه حق مخوف در بلایا و دشواریهااست . سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق ... یعنی این است بهای دیدار .))      ((شهید آوینی))

جنگ که شروع شد من هم ترسیدم ولی در نرفتم . نه تنها من ، که خیلی ها مثل من یعنی همه آن بچه هایی که با هم در روزهای تظاهرات ، راهپیماییها ، در خیابانها مرگ بر شاه گفته بودیم .

آن روزها ترسیدیم چون بچه بودیم ، ولی در نرفتیم . آن روز که جنگ شروع شد من هم مثل بقیه بچه ها خواستم که به جبهه بروم ولی همه اش یک کلمه می شنیدم : ((نه))

چون قبل از من برادرم به جبهه رفته بود و شهید شده بود ، مسئولیت خانواده به عهده من بود و با رفتن من به شدت مخالفت می شد .

وقتی مادرم برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد سفر کرده بود ، من که به دنبال فرصتی می گشتم که به جبهه برم عازم جبهه شدم . بعد از گذشت 25-20 روز که مادرم برگشته بود باایشان تماس گرفتم . گریه می کرد و ناراحت بود ، ولی چه می شد کرد . باید می ماندم ...

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت20:40 |

حلول ماه مبارك رمضان ، ماه ميهماني خدا ، ماه معنويت و بندگي و تقارن آن با هفته دفاع مقدس ، ياد آور حماسه سازيهاي فرزندان خميني (ره) اين شيران بيشه توحيد بر تمامي ايرانيان مبارك باد .

در اين ماه عزيز شهدا را از ياد نبريم.

در دعاها و را ز و نياز هايتان ما را فراموش نكنيد .

التماس دعا

يا علي

 

اين هم خاطره اي از سرداران شهيد شعبانعلي عفيفه و نجفعلي مفيد:

(توضيح : خاطره  به نقل از چند راوي است و جهت ملموس تر شدن آن از زبان يك نفر نقل شده است.)

 

سال 63  مجروح شد و يكي از دست هاي خود را از دست داد. يكي از بچه ها را ديدم و او ماجرا را برام گفت و گفت : بيا بريم پيشش.

مرخصي گرفتيم و بعد از پرس و جو شعبان رو تو اصفهان پيدا كرديم. روحيه ش خيلي عالي بود.

سال 66 قبل از كربلاي 8 خيلي از خودش تعريف مي كرد كه من اين كار رو كردم ، اون كار رو كردم و … يكي از بچه ها بلند شد و گفت : داره ريا مي شه . شعبان جواب داد : نه ! اين ريا نيست . حضرت علي(ع) هم زماني از خودش تعريف مي كرد. اين را مي گويم كه بفهميد چه كرديم و چه نكرديم.

همون كربلاي 8 بود كه شهيد مفيد رو كرد به شعبان و گفت : اين اولين و آخرين عملياتي هست كه من و تو با هم هستيم.

در موقع بازگشت يك گلوله كاتيوشا به ماشينشون خورد و ماشين منفجر شد.

جسد ها و مجروح ها رو جمع كرديم و فرستاديم عقب .ديديم نجف بين شهدا نيست !  از اونجايي كه قبل از حركت نجف رو تو همين ماشين ديده بودم ، شروع كردم به جستجو. ديدم چند متر اونطرف تر يه نوري پيداست . رفتم ديدم نجف هم اونجاست.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت8:33 |

سلام به همه همسنگران گرامي و تشكر از الطاف شما عزيزان

يك خاطره تو ماهنامه امتداد ديديم كه خيلي جالبه. خوب هميشه تكرار بد نيست و بعضي وقتها تكرار لازمه...

انشاءالله اگه تا حالا امتداد رو نخونديد ، حتما بگيريد و مطالعه كنيد . راستش ما كه خيلي از امتداد خوشمون اومده.

و اين هم مطلب مورد نظر :

يك روز چند تا خانم هاي افسر ها دور هم جمع بودند ، يكي شان گفت : شوهر من آنقدر دخترمو دوست داره كه اگر دخترم نصف شب بگه كه من كنتاكي مي خواهم ، مي ره و از هرجا كه شده برايش مي خره . گيتي گفت : جدي ؟ شوهر من آنقدر دخترمو دوست داره كه اگر اون هر وقت روز  بگه كه من كنتاكي مي خوام ، مي گه : با نفست مبارزه كن دخترم.

امتداد ، شماره 8 (مردادماه 85) به نقل از كتاب " او نگاهش را به ارث گذاشت " نگاهي به زندگي حسن آبشناسان به قلم خانم گلستان جعفريان

 

امير سرلشكر شهيد حسن آبشناسان

 

التماس دعا

يا علي

نوشته شده توسط انصارالشهدا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت15:41 |

خرمشهر هنوز سقوط نكرده بود . بچه ها همچنان مقاومت مي كردند . بچه ها براي حتي يك فشنگ پرپر مي زدند . حميد ارجمندي پشت بي سيم به جهان آرا مي گفت : محمد بچه ها دارن لت و پار مي شن . مهمات مي خوايم . فشنگ نداريم .

از اون طرف بي سيم صدايي نمي اومد . محمد ساكت بود . بچه ها مي فهميدن محمد هم دستش خاليه .

 سكوتش خيلي معني داشت . يعني ‹‹بابا علي اكبر ، من خودم هم آب ندارم . دهان من از تو خشك تره .››

 بعد از چند لحظه صداي بي سيم بلند شد . جهان آرا مي گفت : بچه ها ! شرمنده ام . توكل كنيد به خدا. با ياد حسين (ع) مقاومت كنيد .

 

 

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت18:59 |

* سخنران بعد از نماز ، جهانگير بود . علاقه عجيبي به نهج البلاغه مولا علي داشت . وقتي خطبه همام را مي خواند به خودش مي لرزيد و مثل ميّت زرد مي شد .

بچه ها آنقدر تحت تأثير حرفهاي او قرار مي گرفتند كه بعضي ها وسط سخنراني از حال مي رفتند .

 

* شهيد محراب آيه الله دستغيب آمده بود اردوگاه . بهش اشاره كرد و گفت اين كيه ؟ بچه ها گفتند : جهانگير .

شهيد دستغيب گفت : از اين به بعد بهش نگيد جهانگير بگيد علي .

 

* وقتي مي ديديمش ، مي ترسيديم . وحشت مي كرديم . تا از چادر مي آمد بيرون ما همگي مي رفتيم تو چادر .

بچه هاي تخريب يقين پيدا كرده بودند كه پرده حجاب از جلو چشمانش كنار رفته مي تواند باطن افراد را ببيند .

 

* پاسدار بود و مسئول اردوگاه تخريب . اما تا قبل از شهادتش هيچ كدام از بچه ها نمي دانستند .

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت0:18 |

قبل از عمليات والفجر1، در منطقه فكه در كانالي نشسته بوديم . غروب بود . وضو گرفتيم و آماده شديم براي نماز مغرب و عشا .

پنج نفر پشت سر جهانگير ايستاديم و نماز را به او اقتدا كرديم . نماز را شروع كرده بوديم كه صداي سوت خمپاره 120 آمد . چند لحظه بعد خمپاره درست كنارمان منفجر شد.  همه خيز رفته بوديم . يكي از بچه ها به نام آقاي شبيري ازبچه هاي جهرم تركش خورد و مجروح شد . _ البته ايشان بعدها شربت شهادت را نوشيد _  گرد و خاك كه فرو نشست ، ديديم يك نفر ايستاده و آنچنان غرق در نماز است و آنچنان حمد و سوره مي خواند كه ...

و مثل باران بهاري اشك مي ريزد ، كي بود؟    جهانگير

السلام عليكم و رحمه الله و بركاته . سر را چرخاند . ديد بچه ها نماز نمي خوانند . پرسيد : چيزي شده ؟

الله اكبر . خمپاره 120 كنارش منفجر شده بود ، يكي از بچه ها هم مجروح شده بود اما او متوجه نشده بود . به نظر شمااو در چه عالمي سير مي كرد ؟

 

ايستاد به نمازغفيله . وقتي مي خواند ‹‹ وذالنون اذ ذهب مغاضبأ ... ››

احساس مي كردم تمام كوهها و سنگ هاي اطراف با جهانگير اشك مي ريزند وناله مي كنند .

نمازش كه تمام شد ، نشست و خيلي راحت وآرام با همان لهجه شيرين دالكي وصيت كرد :  

‹‹ به فلاني بگيد خيلي دوستت داشتم . قدرِت رو نفهميدم

من كه دارم شهيد مي شم ،سلام من رو به حاج مقداد برسونيد و...››

والفجر1 آخرين عملياتي بود كه جهانگير شركت كرد .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت16:49 |

يك روز ديدم جهانگير داره زار زار گريه مي كنه .

گفتم : چيزي شده ؟ چرا اينقدر گريه مي كني ؟

گفت : دست از سرم بر دار. بذار راحت باشم .

گفتم : تو هر مشكلي برات پيش مي آمد به من مي گفتي . حالا چي شده كه نمي خواي به من بگي .

بعد از اصرار من گفت :

آقا صاحب الزمان (عج) رو خواب ديدم كه بهم گفت :

 

  چرا ديشب ، نماز شبت قضا شد ؟

نوشته شده توسط انصارالشهدا در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت23:59 |

20 روز به عمليات والفجر 8 مانده بود كه يكي از بچه هاي پاسدار وظيفه كه خيلي فعال و شوخ طبع و ورزشكار بود 48 ساعت مرخصي گرفت و از لار تمام وسائل زورخانه را آورد پادگان امام خميني لشكر المهدي.14 روز به عمليات مانده بود كه رفتيم زورخانه. رحيم تهمتن كباده خوب مي رفت. تا از گود اومد بالا گفت : خوشت اومد. با هم رفتيم براي نماز مغرب و عشا. سجده هاي اكثر بچه ها طولاني بود . رحيم رفت بالاسر حميد جوهري نيا و گفت : از خدا چي مي خواي ؟ ژيان يا پيكان؟ . حميد از سجده بلند شد و گفت رحيم نكن. بذار با خداي خودم راحت باشم. _ حميد بعد ها در پدافند فاو شربت شهادت را نوشيد _

يك شب تو صف نماز بين حميد و رحيم ايستاده بودم. رحيم وسط نماز زار زار گريه مي كرد. بعد از نماز گفتم : رحيم !  تو از خدا چي مي خواي؟ گفت : (كاميون) ده تن.

مرحله سوم عمليات نوبت اونها بود كه وارد خط شوند. فرمانده گردان شهيد شده بود . رحيم دست من رو گرفت و گفت : بيا تو سنگر . همه بچه ها دارن گريه مي كنن. بايد خوشحال باشيم . من كه خوشحالم . اون كه شهيد شد . ما بايد به حال خودمون گريه كنيم.

يه كمپوت گيلاس باز كرد و گفت : ديگه من رو نمي بيني.

گفتم : چطور ؟

گفت : من مثل شهيد دالاندار مفقود مي شم .

خداحافظي كرديم و برگشتيم خط. دو روز بعد گردانشون برگشت. رفتم پرسنلي سوال كردم : رحيم تهمتن ؟ گفتند : مفقود شده.

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت0:4 |

شهید مصطفی امیری از بچه های لامرد عضو سپاه پاسداران لارستان بود که اوایل جنگ یعنی مهر و آبان 59 در جبهه آبادان به اسارت نیروهای بعثی درآمد. بعد از 9 سال با اولین کاروان آزادگان به آغوش میهن باز گشت . اما چند ماهی نگذشت که در اثر جراحات دوران اسارت به خیل شهدا پیوست .

 اما خاطره ای به نقل از این شهید بزرگوار:

در روزهای اول اسارت ، ما را به حومه بصره عراق بردند. چند روز اول ما را به شدت شکنجه می دادند. از آنجا که با پاسداران بسیار شدید و وحشتناک برخورد می شد ، خودمان را به عنوان نیروی داوطلب معرفی کردیم.یک لیست نگهبانی به دست بعثی ها افتاده بود که جلوی اسم من با ضربدری نوشته شده بود « پاسبخش » . آنها دست بردار نبودند و می گفتند: شما پاسدار هستید و باید اعتراف کید.

من هم مقاومت می کردم و می گفتم : من پاسبخش بوده ام نه پاسدار.

خلاصه ما را تحویل یک درجه دار گردن کلفت و قد بلند سودانی !! دادند.او ما را در کنار نخلها با گرز خرما به باد کتک می بست . در حین شکنجه ، نام مقدس ائمه را می بردیم و یا فاطمه (س) و یا حسین (ع) از زبانمان جدا نمی شد . او هم هیچ توجهی نمی کرد . یکبار ناخودآگاه نام مبارک ابالفضل (ع) بر زبانم جاری شد . در نهایت تعجب و ناباوری دیدم چوب را به کناری انداخت و رفت . اینجا بود که متوجه شدم آنها یک حساسیت خاصی روی نام مقدس آقا ابالفضل (ع) دارند. روزهای بعد با شروع کتک کاری ، ابتدا نام مقدس ائمه را می بردم و برای اینکه مشکوک نشود ، پس از مدتی نام مبارک ابالفضل (ع) را بر زبان می آوردم و بدینگونه از شدت شکنجه می کاستم.

روحش شاد و و با مولایش ابالفضل (ع) محشور باد

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت23:50 |

چند خاطره از شهید حمید رضا ایجاد در آستانه 14 خرداد ، نهمین سالگرد شهادتش

 

  • 15 سالش بود . می خواست بره جبهه ولی نمی گذاشتن. از روی سر مردم وارد اتوبوس شد. ولی باز هم از بین راه برگردوندنش.
  • در لشکر ثار الله کرمان فرمانده قبضه خمپاره 82 شد .
  • بعد از سربازی هم به عنوان بسیجی به جبهه آمد و شد پیک گردان امام علی (ع)
  • بعد از جنگ هم رفت اداره اطلاعات و شد سرباز گمنام امام زمان (عج)
  • خرداد ماه 76 بود که در اثر سانحه رانندگی به خیل دوستان شهیدش پیوست .

 

 

*  عید 76 بود که با حمید و یکی دیگه از بچه ها رفتیم گلزار شهدا. بعد از خواندن فاتحه ، یک جا نشست و گفت: قبر من اینجاست. و ادامه داد : دیشب شهید مفید رو خواب دبدم که می گفت قبر تو همین جاست.

*  همسر شهید ایجاد : چند شب قبل از شهادت ، نشست به گریه کردن و گفت : دیگه وقتش رسیده.

*  چند ماهی از شهادتش می گذشت که یه شب اومد به خوابم . من رو برداشت و تو تمام لار چرخوند و گفت : من دنبال یه آدامسی می گردم ولی پیداش نمی کنم .

   صبح که از خواب بیدار شدم رفتم و گشتم ول اون آدامس را پیدا نکردم. تا اینکه یکی از رزمنده ها رو دیدم . قضیه رو گفتم . گفت : من دارمش . خوشحال شدم . آدارمس رو گرفتم و بردم برا دخترش . تا دید گفت : این همونیه که دیروز هوس کرده بودم.

 

روحش شاد و قرین رحمت ایزد منان

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 ساعت22:6 |

چند نكته از خصوصيات شهيد قاسم افراسيابي:

1-     در منطقه و خط هميشه با پاي برهنه راه مي رفتند و مي گفتند اين مكان و زمين مقدس است و     قطعه اي است از بهشت و نبايد به آن بي احترامي كنيم.

2-     هميشه در بدو ورود به سالن دقت داشتند كه كفشهاي اشخاص زير پاي او له نشوند . قبل از ورود كفشهاي خود را جفت كرده ، در گوشه اي قرار مي داد . سپس مسيري را باز مي نمود و از آن وارد مي شد.

3-     هيچگاه بر خودروي پارك شده تكيه نمي زد و مي گفت : شايد صاحب آن راضي نباشد .

4-     اگر موتور سيكلتي در گوشه اي پارك شده بود به آن تكيه نمي زد چه برسد به اينكه بر روي آن سوار شود. در حالي كه اين كار در جامعه امروزي امري عادي شده است.

5-     هميشه اصرار مي ورزيدند و سفارش مي كردند كه با موتور سيكلت روشن وارد مسجد و حسينيه نشويم. خودشان قبل از ورود موتور را خاموش نموده ، آن را به دست گرفته و در گوشه اي پارك        مي كردند.

6-     آن روزها تازه مد شده بود جوانان موتور سوار، هنگام عوض كردن دنده ، دست چپ خود را به جلو پرتاب مي كردند و با اين كا شوكي در موتور ايجاد مي شد . يك روز ايشان با همان موتور كهنه و قديمي خود اين كار را انجام داد ، اما پس از لحظه اي ديديم در گوشه اي نشست و شروع كرد به گريه كردن كه چرا من اين كار را انجام دادم ؟ و ...

متاسفانه امروزه شاهد هستيم اگر جواني با موتور خود تك چرخ نزند و يا ويراژ ندهد از چشم بعضي جوانان مي افتد و مي گويند او موتور سوار نيست و...

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت20:52 |

به خاطر ارادتي كه به شهدا دارم ، هرچند باري كه وصيت نامه و كتابهاي خاطرات و زندگينامه آنها را بخوانم ، باز هم خسته نمي شوم و دوست دارم بيشتر مطالعه كنم.

يك روز به طور اتفاقي در دست يكي از دوستانم ، كتاب خاطرات شهيد مهدي باكري را ديدم . از او خواهش كردم تا آن كتاب را به من امانت بدهد. او نيز با روي باز پذيرفت. شروع به خواندن كتاب كردم و س از دو روز آن را تمام كردم. تصميم گرفتم هروقت به دانشگاه مي روم آنرا با خود ببرم و به دوستم باز گردانم. وقتي مي خواستم از خوابگاه خارج شوم  ، مسئول اطلاعات خوابگاه مرا صدا زد تا در مورد موضوعي صحبت كند...

ساعتي از خروجم از خوابگاه نگذشته بود كه متوجه شدم كتاب همراهم نيست.  همه جا را زير و رو كردم اما از كتاب خبري نبود.بعد از دو روز جستجوي بي نتيجه براي يافتن كتاب ، شب هنگام موقع خواب با دلي شكسته از خدا كمك خواستم و بعد هم از خود آقا مهدي . (چون هرجا تماس مي گرفتم كه لا اقل كتاب ديگري خريداري كنم ، متاسفانه كتاب را نداشتند)

با دلي شكسته به خواب رفتم. در خواب شهيد باكري را در لباس جبهه ديدم. رفتم كنارش و موضوع كتاب را برايش تعريف كردم. ايشان در حالي كه لبخند مي زد گفت : صبر داشته باش . خودش پيدا مي شود.

فرداي آن شب بعد از برگشتن از دانشگاه مسئول اطلاعات خوابگاه مرا صدا زد. رفتم  و با تعجب زياد كتاب را روي ميز ديدم. وقتي پرسيدم كتاب را چه كسي آورده ؟ متاسفانه كسي چيزي به ياد داشت.

« قاصدك »

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت19:55 |

سال 62-63 بود كه براي كوهنوردي رفتيم . حدود 48 ساعت در راه بوديم . ازتنگه شروع كرديم به حركت ، از عصر بود كه آب تمام كرديم . چشمه هايي در راه بود كه طبق برنامه ريزي قبلي بايد از اين چشمه ها آب مي خورديم . اما آزمايش الهي بود كه چشمه ها خشك شده بود و آب نداشت .

سن و سال  بچه ها بين14 الي 20 سال بود و سن زيادي نداشتيم . يك قمقمه آب بود كه در دست شهيد نجف بود و هر گاه احساس مي كرديم كسي تشنه است ، به او مي گفتيم آب بخورد اما بچه ها نمي خوردند و صبر مي كردند . حدود 30 نفر بوديم و كسي راضي نميشد آب بخورد ، حتي آنهايي كه حال بدي داشتند . تا صبح كه بعضي خود را به خواب زدند و صبح زود بعد از نماز بود كه شهيد نجف و تعدادي از بچه ها جلوتر رفتند تا آب پيدا كنند اما همه چشمه ها خشك بود .

 تقريباً ظهر فردا بود كه بالاي اردوگاه سيد الشهدا رسيديم . شهيد ايجاد و نجف رفتند و قمقمه 20 ليتري آب را پر كردند . به نفر اول كه آب تعارف كردند بر نمي داشت به بعدي داديم كه گفت ببر بعدي تا آخر اينكه همه با هم و در يك لحظه آب را از سر قمقمه هايمان خورديم . همه از تشنگي عطش داشتند اما هيچ كس حاضر نمي شد كه اول آب بخورد.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 ساعت19:52 |