اسفندماه 82 بود و دو ماه از شهادت آقای عسکریزاده می گذشت . شب عاشورا بود و در خوابگاه مراسم داشتیم. بعد از تمام شدن مراسم و جمع آوری وسائل ، احساس درد شدیدی کردم . به روی خود نیاوردم ، اما از شدت درد از حال رفتم. مرا به بیمارستان بردند و بعد از چند ساعت مداوا و با تزریق آمپولهای مختلف حالم خوب شد . به خوابگاه برگشتم اما به علت درد و خستگی ، در دفتر بسیج که در حیاط خوابگاه واقع شده ، استراحت کردم. دوستان همگی در کنارم بودند. ساعت از 1 نیمه شب گذشته بود و من همچنان به علت احساس درد شدید بیدار بودم و خوابم نمی برد. با تزریق مجدد آمپولی ، بالاخره به خواب رفتم. ساعت 3 بود که با سر و صدای بلبلی از خواب پریدم. به حیاط رفتم . چراغ را روشن کردم و با تعجب به بلبلی که آن موقع شب در درخت روبروی دفتر تکان می خورد ، نگاه کردم . درد دوباره به سراغم آمد و مرا به نشستن روی زمین وادار کرد .با حالت گریه به بلبل نگاه کردم و گفتم : نمی دونم این موقع شب از کجا اومدی و منو از خواب بیدار کردی . ولی تو رو به خدا ، از خدا بخواه که من خوب بشم.
اصلا خودم هم نمی دونم چی می گفتم . برگشتم دفتر و بعداز لحظه ای دوباره خواب رفتم. در خواب دیدم در باغی سبز و بزرگ هستم و بلبلی در درختی تکان می خورد و می خواند . به طرفش رفتم اما ناگهان پرید و روی لبه دیوار نشست . باز هم به طرفش راه افتادم و لی پایم به کنده درختی که روی زمین افتاده بود گیر کرد و افتادم. سرم را بلند کردم که به بلبل نگاه کنم . اما آقای عسکریزاده را دیدم که لبه دیوار نشسته بود . . چشمهایم را با دست مالیدم . درست می دیدم خودش بود . بلند شدم که به طرفش بروم اما دوباره بلبل لبه دیوار نشسته بود. باز هم به طرف دیوار دویدم که دوباره آقای عسکریزاده را دیدم. در کنار دیوار ایستادم و شروع به صحبت با ایشان کردم. در آخر گله کردم که شاید سفر شلمچه ، چون شما نیستید لغو شود . بعد هم گفتم تو را به خدا شما دعایی بکنید که من خوب بشوم. . ایشان در تمام مدتی که صحبت می کردم، تنها لبخند به لب داشتند و سرشان را به نشانه تایید تکان می دادند.
صدای زنگ تلفن مرا از خواب بیدار کرد . ساعت از 8 گذشته بود . از اطلاعات خوابگاه خبر دادند که یکی از برادران با ما کار دارد . دیدم بچه ها خوابند . دلم نیامد بیدارشان کنم. خودم رفتم . یکی از برادران کاغذی لوله شده به دستم داد و رفت . وقتی آنرا باز کردم که بخوانم ، از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم. اصلا باور کردنی نبود . تاریخ حرکت سفر شلمچه بود و و فرم ثبت نام بچه ها برای سفر . برگشتم دفتر و با سر و صدای زیاد بچه ها را بیدار کردم . بچه ها با تعجب به من نگاه می کردند چون کاملا خوب شده بودم . خودم هم باورم نمی شد . وقتی برگه را به بچه ها نشان دادم همگی خوشحال شدند.
بله ! سلامتی آن شب من و سفر شلمچه آن سال را از شهید عسکریزاده داشتیم. هنوز هم ایشان در مواقعی که با مشکلی مواجه می شوم به شکل بلبل به دیدنم می آیند و کمکم می کنند.
حیف و صد حیف که بلبل دفتر ما را خیلی ها درک نمی کنند و باورش ندارند . حیف ...
< قاصدک >
بسم رب الشهدا و الصديقين
اواخر سال 79 بود كه بچه ها گفتند بيا بسيج دانشجويي اسم بنويس . همونجا بود كه باهاش آشنا شدم.در اولين برخوردي كه با ناظم داشتم ، حس عجيبي منو به طرفش مي كشوند. فكر مي كردم آدم خوش اخلاقي نباشه اما در همون برخورد اول متوجه شدم فكرم اشتباه بوده و فهميدم كه با چه انسان بزرگي آشنا شده ام . بعد از دو سال و نيمي كه با ايشون بوديم ، چنان به او وابسته شده بوديم كه حتي دوري از ايشون براي يك روز هم سخت بود...
آيا كسي مي تونه حتي قطره اي از وجود شهيد رو توصيف كنه ؟ خير ، چراكه شهيدان را شهيدان مي شناسند ، اما چند جمله اي از كارهايي كه شخصا از ايشون ديدم رو مي نويسم كه فقط بخش كوچكي است از كارهاي يك انسان بزرگ :
1- با وجود اينكه درونش پر از درد و ناراحتي بود و هميشه يك كيسه پر از قرص و دوا و آرام بخش باهاش بود ، بارها و بارها با همين چشام ديدم وقتي خواهرزاده هاش به ديدنش مي اومدن ، با چه شوق و علاقه عجيبي به سمتش مي دويدن و اونو در آغوش مي گرفتند و او آنچنان گرم و صميمي باهاشون برخورد مي كرد كه شادي و خنده تمام وجود بچه ها رو پر مي كرد ...
2- يه روز به بهانه خريد وارد يك مغازه شديم . بعد از سلام و احوالپرسي متوجه شدم صاحب مغازه از اقوامشان است . ظاهرا با يكي ديگه از اقوامشون قهر بود و قطع رابطه كرده بود. ناظم مي خواست با صحبت كردن و پادرميوني دوباره رابطه دو فاميل رو برقرار كنه. چند ساعتي اونجا معطل شديم اما ناظم دست بردار نبود و همچنان باهاش صحبت مي كرد...
3- وارد مغازه صوتي تصويري شديم . مي خواست يه تلويزيون رنگي بخره . با خودم گفتم ناظم تلويزيون رو برا چي مي خواد ؟ ناظم داشت چانه مي زد تاتخفيف بگيره كه شنيدم به فروشنده گفت : اين رو برا جهيزيه يه بچه يتيم مي خوام. حس عجيبي داشتم و خوشحال بودم از اينكه با چنين شخصيتي آشنا شدم و افتخار مي كردم كه به عنوان راننده ايشون را همراهي مي كنم.
4- هر موقع با بچه ها داخل دفتر بسيج جلسه داشتيم يا مشغول كار بوديم ، يه هو مي رفت بيرون و با كيسه پر از بستني يا آبميوه بر مي گشت و با يه خسته نباشيد خستگي بچه ها رو بيرون مي كرد.
5- رابطه اجتماعي و قوه جذب بسيار قوي داشت . چگونگي برخورد با بچه ها رو مي دونست .تو بسيج دانشجويي بچه ها رو با همه نوع تيپ و قيافه به خودش جذب كرده بود و بچه ها با علاقه كارها رو انجام مي دادن. اخلاق بسيجي رو به همه ياد مي داد . براي اثبات حرفهام همين بس كه بسيج دانشجويي در زمان ناظم فعالترين تشكل دانشجويي تو دانشگاه بود كه برنامه هاي زيادي رو نه فقط در محيط دانشگاه بلكه حتي در سطح شهر لاربرگزار مي كرديم و اينها همه از مديريت قوي ناظم بود.
6- راجع به شهدا هرچقدر هم بگيم هيچ نگفتيم . اما آخرين خاطره اي كه مي خوام بنويسم اينه كه اواخر اسفند ماه 81 بود كه قرار شد با كارواني عازم مناطق جنگي بشيم. تقدير اين شد كه با يكي ديگه از بچه ها تصميم گرفتيم با يه كاروان ديگه بريم مشهد . شبِ حركت كاروان شلمچه بود و ما براي بدرقه ناظم و بچه ها رفته بوديم دفتر.ناظم ما دو تا رو كنار كشيد ، مقداري پول به ماداد كه داخل ضريح بندازيم و گفت : به پابوس امام رضا (ع) كه رسيديد براي من هم دعا كنيد و از آقا برام درخواست شهادت كنيد ...
نميدونم الان بايد خوشحال باشم يا ناراحت . خوشحال از اينكه ناظم شهيد شده و ديگه درد نمي كشه و ناراحت از اينكه اون رفته و ديگه پيش ما نيست . او واقعا مصداق دسته سومي بود كه شهيد باكري در بارشون مي گه : رزمندگاني كه اونقدر غصه مي خورن كه نهايتا دق مي كنن .
سردار شهيد ما نيز كبوتر عاشقي بود كه از دسته كبوتران عاشق عقب مانده بود. بالاخره او هم پرواز كرد و ...
اي سرو سايه از سر ما برگرفته اي رفتي به خاك و منزل ديگر گرفته اي
اي خاك مير كاروان ما را عزيز دار اين نور چشم ماست كه در بر گرفته اي
شادي روحش صلوات
خاطره ای دیگر به نقل از سردار شهید عسکریزاده :
جوان سيزده ساله ای هميشه با شکم می خوابيد و ما مسخره اش می کرديم . او هيچ نمی گفت و فقط لبخند می زد تا اينـکه بعدها فهمـيديم بدن او تـرکش خورده . يـک روز در خـيابان قدم می زديم . به مناسبت 22 بهـمن قرار بود عراقيها 22 نفر را ترور کنـند و اين جوان کمی جلوتر از ما راه می رفت که عراقيها يک گلوله به او شليک کردند . و با همان شليک به شهادت رسيد . اين در حالی بود که خانواده ی جوان در مورد ترکش های کمرش هيچ اطلاعی نداشتند .
خاطره ای به نقل از سردار شهید ناظم عسکریزاده:
در يک عمليات مجبور بوديم از يک منطقه ی صعب العبور و مين گذاری شده عبور کنيم و امکانش وجود نداشـت . ناگهان اعـلام کردند راه درسـت شده وسريع حرکـت کنيـد و من آخر بـودم . وقتی خـواستم از روی تکه چوبی بزرگ عبور کنم نجوا و ناله ی ضعيفی شنيدم که می گفت : «يـا زهرا » ! وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم رزمنده ای روی زمين خوابيده و چوب بزرگی روی خـود قرار داده تا بقـيه از آن جـا عبور کنند . بعد ازعبور من ايشان به درجه ی رفيع شهادت نائل شدند .
رمضان 81 بود كه يك دوره مسابقات فوتسال از طرف بسيج دانشجويي برگزار كرديم و تيم خودمان هم در اين مسابقات شركت كرد . در مسابقه فينال كه ساعت 2 بعد از ظهر بر گزار مي شد نيمه اول را 3 به صفر به حريف واگذار كرديم . از شدت خستگي و تشنگي حتي توان ايستادن هم نداشتيم . بين دو نيمه ناظم براي ما صحبت كرد و گفت:
" شما مي ريد تو زمين و پنج تا گل مي زنيد "
بازي كه تمام شد نتيجه 5 به 3 به سود ما بود . و اين ميسّر نگشت مگر با صحبتهاي او و اينكه بچه ها نمي خواستند حرف ناظم بر زمين بماند.
چند روزي به پايان سال 83 باقي نمانده بود و بچه هاي بسيج دانشجويي عزم سفر راهيان نور كرده بودند. ما هم قرار بود با بچه ها به مناطق جنگي اعزام بشويم كه در آخرين روزهايي كه براي سفر آماده مي شديم ، اسم من و محمد از طرف دفتر فرهنگ براي سفر مشهد مقدس در آمد و ما تصميم گرفتيم به مشهد اعزام شويم . حركت بچه ها براي شلمچه يك شب زود تر از ما بود . موقع خداحافظي با بچه ها ناظم من و محمد را كنار كشيد ، مقداري پول به ما دست داد و گفت : رفتيد مشهد اين پول را در ضريح امام رضا (ع) بياندازيد و دعا كنيد من هم شهيد شوم ... خلاصه ناظم و بچه ها به مناطق عملياتي رفتند و ما به مشهد...
محمد آمد و گفت : فلاني من نتونستم پول را در ضريح آقا بياندازم . كار خودته ...
ناظم بعد از آن سفر كمتر از يك سال با ما بود.
گزارش تصویری
مراسم یادبود دومین سالگرد شهادت سردار شهید ناظم عسکریزاده

« 15 روایت از کسی که نمی شناختمش »
(1)
قبل از انقلاب تو مدرسه صحبت لاری دوره دبیرستانش رو گذروند . حاج اکبر می گفت فوتبالیست قابلی بود . خودش تعریف می کرد : از وقتی کوچیک بودیم با نجف کری خوانی داشتیم . گاهی ما جام بدست تو محله اونا دور افتخار می زدیم و گاهی هم نجف و بچه محلهاش حال ما رو می گرفتن .
(2)
می گفت : چندی قبل از انقلاب که مرحوم خلخالی به لار تبعید شده بود ، یه شب تو خونه ایشون جمع شده بودیم . یه آقای خیلی محترم و اتو کشیده پیش آقا اومدند و ضمن صحبت به آقای خلخالی گفت : شما هر کاری بگین من انجام می دم . آقای خلخالی هم بهش گفت : برو آشپزخونه، ظرفهای غذا رو بشور. اونم گذاشت و رفت.
3))
اوايل قبل از اينكه جنگ همه گير بشه به غرب كشور رفت ، سرماي كشنده اونجا رو به عشق تمام عشقش امام و راه امام تحمل كرد . مي گفت: در همون جا هم فعاليت هنري داشته ، اجراي برنامه در راديو محلي كاري پر مخاطره در اون روزها بود، احزاب جدايي طلب كومله و دموكرات ، هر عاشق وطن پرستي رو از دم تيغ مي گذروندند. به خصوص اگر سبز پوش بود .
(4)
خاك گرم جنوب همون جايي كه زادگاهش بود ، حالا جولانگاه عزم و اراده اين كوتاه قامتان بلند همت قصه ماست. شلمچه ، خرمشهر، آبادان، فاو، خوب مي شناسنش. بارها از خط پدافني برام گفته بود ، از درياچه نمك ، سه راه مرگ ، دژ. بچه هاي اون زمونا خوب مي دونن چي مي گم. اونجاهم بچه ها از دست شوخي هاش در امان نبودن .
(5)
مي گن خيلي نامرده بي صدا مياد و عده اي رو لت و پار مي كنه . اونم يك خوراك كاملش رو نوش جان كرد ، آخه خيلي خوش خوراك بود . خمپاره 60 روانه بيمارستانش كرد . از غربت بيمارستان تهران هيچ وقت برام نگفت ، يكي از همرزماش مي گفت كه اونو تو بيمارستان تهران ملاقات كرده بود مي گفت : واقعاً داغون بود . زير چادر اكسيژن با اون همه درد و رنج تحملش عالي بود .
(6)
بعد از جنگ هم جنگ رو تموم نكرد . اينبار سلاحش زبونش بود . كافي بود ازش يك سوالي بپرسي انگار وظيفه اش بود كه جوابتو بده ، دروغ نباشه ، بعضي وقتها اونقدر مي گفت كه شنونده خسته مي شد . ولي خودش نه.
(7)
تو اين سالهاي آخر از چيزي كه خيلي دوستش داشت جدا شد . تئاتر براش خيلي چيزها بود . ولي نه همه چيز سن تئاتر و هنر نمايشي رو بوسيد و گذاشتش كنار .
(8)
بسيج دانشجويي آخرين منزل مديريتش بود . انگار كنار دانشجوها احساس جووني مي كرد . براي بچه ها مثل برادر بود . 20 سال ازشون بزرگتر بود ، ولي اين فاصله سني رو به خوبي پر كرد. اين هنر مديريتش بود.
(9)
ديدار آخري كه از مناطق جنگي داشت ، در واقع الوداعش با اونجا بود . نمي دونم چه سري داشت ، ولي هر جا كه رسيديم اول از همه كتاب دعا رو از من مي گرفت . آروم گوشه اي مي نشست و زيارت عاشورا مي خوند . بعد هم ذكر ياد شهدا براي همه ، تا همراهانش بي نصيب نمونن.
(10)
هاشم تعريف مي كرد وقتي شماها رفتيد جنوب، امام رضا(ع) من و محمد رو طلبيد ، وقت خداحافظي ، مقداري پول به ما داد تا بندازيم تو ضريح . بعد هم گفت براش آرزوي شهادت بكنيم . بهش خنديديم و گفتيم: خدا نكنه .
(11)
پاييز 83 باز هم همسشفرش بودم ، سمينار بسيج دانشجويي و ديدار با رهبري بود . ناراحتي قلبي و گوارشي كه از عوارض همون خمپاره بود ، خيلي بهش فشار مي آورد . ولي مي ديدم شوق ديدار رهبر از خود بي خودش كرده . هر كسي كه تو اتوبوس خط واحدي دانشگاه با ما بود مي تونه اين و شهادت بده .
(12)
شب كه مي شد تو اتوبوس بعد از خوردن يك مشت كامل قرص ، مي نشستم كنارش . وقتي همه خواب بودند من و اون با هم آروم آر وم نجوا مي كرديم . برام از سختي هاش مي گفت ، گاهي هم درد دل مي كرد .
تركشهاي يادگاري تو سرما اذيتش مي كرد ، اينجور مواقع وظيفه داشتم دست و پاش رو ماساژ بدم . تو اين سفر آخري مهدي نبود و وظيفه خودش رو به من تفويض كرد . شانه كردن موهاش با شونه قرمز رنگ جيبي خودش ، خيلي كيف داشت.
(13)
حسينيه امام خميني بود و يك دريا جمعيت ، صبحش حاج آقا پناهيان حسابي دلمون رو هوايي كرده بود . من و اون هم جزء كوچكي از جمعيت حاضر بوديم . چه روز با شكوهي . يادش بخير ...
(14)
صبح با امير رفتيم بيرون . قبل از ظهر كه برگشتيم خونه گفتن حالش به هم خورده بردنش بيمارستان . تخته گاز رفتيم به طرف بيمارستان ، تو مسير برنامه ريزي مي كرديم كي پيشش بمونه ، آخه بار اولش نبود كه حالش به هم مي خورد .
(15)
رسيديم اورژانس . نمي دونم چرا تو اون لحظه از اون همه آدم كه اونجا بودن كسي رو نمي ديدم . به سرعت در ورودي رو باز كردم تا برم پيشش ، ولي نگهبان پاي خودشو پشت در گذاشت . اشاره به بيرون كرد و گفت اينجا نيست ... بردنش پايين .
منگ شدم ، يخ كردم ، بهت زده سر برگردوندم ، حالا مي تونستم چهره بچه هايي رو كه زودتر رسيده بودند رو ببينم . همه مات و مبهوت اشك مي ريختن ...
از صبح با بچه ها قرار گذاشته بودیم که بیاییم اینجا. آخه چند وقتی بود که رنگ و بوی شهر کمی از شهید و شهادت خالی شده بود. به شوق شرکت در یادواره با بچه ها سوار تاکسی شدیم. دیگه رسیده بودیم. باز هم مثل همیشه دانشکده پرستاری... .
صندلی های سالن نیمه پر بود. جمعیت نسبتا خوبی از یادواره استقبال کرده بودند. هر چند انتظار بروبچه های برگزارکننده، جمعیتی بیشتر از این بود. ندای زیبای قرآن به مجلس رسمیت می دهد. بعد طبق معمول همیشه ، سرود ملی حاظرین را از صندلی های خود بلند می نماید . دقایقی دیگر ... کلیپ شهدا پخش می شود . یاد یاران سفر کرده بخیر ... فضای سالن کم کم دارد رنگ و بوی دیگری می گیرد . گویی تصاویر خود سخن می گویند . پخش هر قسمت از تصاویر ما را به یاد جبهه و جنگ می اندازد . آنقدر محو تماشای تصاویر بودیم که فراموش کرده بودیم هر کلیپ در نهایت به پایان می رسد . با پایان کلیپ زمزمه های مهندس عالی بر روحانیت سالن می افزاید . از ناظم می گوید ... از گوشه گوشه زندگی اش ... از دلاوری هایش ... از دوستی هایش ... از یک دنیا خاطره و از ... دیگر اشکها تاب ماندن بر روی گونه ها را ندارند . بی اختیار چشمانمان بارانی می شوند . هر جمله اش ما را به یاد ناظم می اندازد . آخر آنقدر زیبا جملات را می خواند که دل سنگ می خواهد تا در برابر این همه حرف سکوت کند . شاه محمدی همسنگر و یار دیرین ناظم نفر بعدی بود که خاطرات خاک خورده و تا حدودی فراموش شده ناظم را در دلمان زنده می کند ... از شب 21 رمضان 65 می گوید . از شبی که ناظم این مرد خدا زخم خورده خمپاره 60 می شود . ترکشها بدن پاکش را دریده بودند و ...
پخش کلیپ سپهر گرمی مجلس را دوچندان می نماید و دیگر بار چشمها طاقت شنیدن آنهمه دلاوری و جانفشانی را ندارند . آخر او نیز صحنه رشادتهای بسیجیان را برایمان مجسم می کند . و بار دیگر قطرات اشک را بر گونه ها می لغزاند . اشکهایی که از حسرت بود . از غربت بود و از تنهایی ... و از اینکه بعد از شهدا ما چه کرده ایم ؟
اشکان عسکری نیز با صدای زیبایش مجلس را عطرآگین می نمود . عکسهایی که در لابلای مداحی پخش می شد جلوه ای دیگر را به سالن می بخشید . هر لحظه بیشتر افسوس می خوردم. افسوس از اینکه چرا شهیدان شاهد را فراموش کرده ایم ؟ و تنها نام آنها را در دفتر دلهایمان با خطی کمرنگ رقم زده ایم . اما ... لحظه ای دیگر مجری پایان مراسم را اعلام می نماید و باز ما ماندیم و یک دنیا حرف نیمه تمام ... اما آیا در آینده جوابی برای سوالهایمان خواهیم یافت ؟ ...
انشاء الله
********************
مراسم یادبود دومین سالگرد شهادت سردار شهید ناظم عسکریزاده امیر جبهه فرهنگ و هنر ، برگزار شد .
راهش پر رهرو و روحش قرین شهیدان باد.
مهر خوبان دل و دين از همه بي پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
نمي دونم چندم و چه روزي بود فقط مي دونم اولين وشايد آخرين بار بود كه ديدمش. اما تا حالا باهاش موندم و دوستش دارم و شايد فرق من با خيلي از شماهايي كه باهاش رفيق بوديد اينه كه من ايشون رو وقتي كه شهيد شد بيشتر شناختم و روز به روز حضورشو بيشتر حس مي كنم و هنوز فكر مي كنم و باور مي كنم كه نه، اون زنده است. نمي دونم يك حس غريب و قشنگ . اون روز داشت نم نمك بارون مي اومد من و دوستم ساعت دو بعد از ظهر بود كه با سرويس بر مي گشتيم منزل . از در دانشگاه مديريت رد شديم راننده يك نگاه از توي آيينه به من كرد و گفت آقاي عسكريزاده است كاش مي رسونديمش .
گفتم : هر طور مايليد ما عجله نداريم
راننده دنده عقب گرفت : سلام آقاي عسكري زاده بفرماييد سوارشین مي رسونيمتون .
يك چهره نوراني ، يك غريب آشنا با لباس آبي كم رنگ و اون هواي ابري و روشن، زيبايي و جذابيت اين مرد را دو برابر كرده بود با آرامش در جلويي پيكان را باز كرد سلام عليكم حال شما چطوره ببخشيد مزاحمتون شدم .
لبخند و مهربوني روي لب و چهره اش داشت مي درخشيد. با هم جواب سلام را داديم ماشين حركت كرد و به راه افتاد از دوستم پرسيدم اين آقا كيه يواشكي در گوشم گفت او را نمي شناسي مسئول بسيج دانشجويي جناب سرهنگ عسكريزاده گفتم چهره اش برايم آشناست نمي دونم كجا ديدمش دوستم خطاب به آقاي عسكريزاده گفت امسال هم مي ريم مناطق جنگي آقا – روشو برگردوند و گفتند انشاا... امسال اگه قسمت بشه تا خود مناطق هم مي ريم . سكوت تا لحظه پياده شدن .
آقاي عسكريزاده : بفرمائيد خوشحال مي شيم در خدمت باشيم
دوستم جواب داد آقاي عسكريزاده خونتون را هم ياد گرفتيم انشاا... با بچه ها مزاحمتون مي شيم
لبخند شيريني توي چهره اش شكفت و جواب داد : در خدمت هستيم منزل ما نيست منزل شهيد خوشه چين امانتي دست ماست .خداحافظ . خدانگهدار
ايستاده بود و همين طور كه ماشين دور مي زد ما را تماشا مي كرد اين اولين و آخرين باري بود كه من از نزديك نزديك لحظاتي را با يك مرد بزرگ سپري كردم .
دو هفته بعد از اين ديدار هزاران عاشق را توي تشييع جنازه اش ديدم با خودم گفتم شايد من آخرين نفري بودم كه منو با بزرگي اش آشنا كرد و شايد هم ...
آره تنها گذاشت و رفت تا خود مناطق . همون سال من براي اولين بار سعادت زيارت مناطق جنگي وكربلاي ايران نصيبم شد.
آخرين سفري كه از مشد بر مي گشتيم چند نفر از بچه ها شيراز از ما جدا شدند. در هنگام جدا شدن حال و هواي عجيبي بود چون بچه ها دست دور ناظم آورده و گريه مي كردند . من هم با اينكه از گريه بچه ها خنده ام گرفته بود با حالت تعجب خودم هم گريه مي كردم . بعدها فهميدم كه همه مي دانستند و حتي خود ناظم مي دانست كه اين سفر آخر است و سفر آخر ما با ناظم.
آخرين سفر مشهد موقع برگشت ، هنگام سوار شدن به اتوبوس و حركت ، سكوت عجيبي در اتوبوس حكمفرما بود و همه گريه مي كردند تا يك ساعت بعد بچه ها گريه مي كردند همه سرها روي صندلي اتوبوس بود و هاي هاي گريه مي كردند . من كه يك روز تمام نتوانستم حرفي بزنم فرداي آن روز آقا< منظور شهید ناظم است > صدام كرد آقا به من مي گفت زلزله (نمي دونم چي كار كرده بودم كه اين كلمه را مي گفت ) من از روي صندلي بلند شدم و به طرف آقا رفتم بعد از احوالپرسي هميشگي گفت: چي شده خيلي غمگيني ؟ گفتم : نمي دانم چرا هر چه فكر مي كنم نمي تونم دلم را از مشهد بكنم و خيلي دل تنگِ آقا امام رضام. نمي دانم بار ديگر مي آيم يا نه .
نگاهي با تامل به من انداخت و گفت كافي است با آقا رفيق و دوست باشي آنوقت هر وقت دلت تنگ شد خودش تو را مي خواند هر جا كه باشي خودش به طرفت مي آيد و واقعاً كه همين طور بود.
در سفر مشهد چندين بار شاهد به هم خوردن حال آقا < منظور شهید ناظم است > شده بودم و آنكه با اينكه اين همه قرص مصرف مي كرد چه طور از شدت درد به خود مي پيچيد و مي دانستم كه كه آقا ممكن است از امام رضا شهادت را بخواهند به همين خاطر رفتم جلوي اتوبوس و كنار آقا نشستم و به او نگاه كردم خواستم بگويم آقا به خاطر بچه ها هم كه شده اين درخواست را از امام رضا (ع) نكند ولي نتوانستم بگويم . زبانم قفل شده بود و فقط به آقا نگاه مي كردم . ولي مثل اينكه آقا حرف مرا خوانده باشند قرصهايي را كه مي خورد را نشانم داد و گفت خدا نصيب هيچ كس نكند .
يادم نمي ره هر وقت ناظم از دستم عصباني مي شد يا با چوب و يا با دمپايي دنبال من مي افتاد . ولي ياد ندارم كه گاهي مرا زده باشد يكدفعه كه با آقا < منظور شهید ناظم است > صحبت مي كردم باز جلوي زبانم را نتوانستم بگيرم و چيزي را گفتم كه نبايد مي گفتم . آقا دمپايي را از پا در آورد و از پله ها دنبال من كرد . من ايستادم و گفتم آقا شما هيچ وقت نمي زني. خوب بزن زدن شما هم قشنگ است . آقا هم ايستاد و لحظه اي مكث كرد و گفت : مي دوني دلم نمي آيد .
ولي اي كاش ناظم يك بار زده بود تا من آدم مي شدم .
< این خاطره از یکی از خواهران بسیجی نقل شده است >
تعدادی از بچه ها پیشنهاد داده بودند تا برنامه ای داشته باشیم در پاسداشت شهدا و رزمندگان ، بعداز مطرح کردن برنامه در شورا و تایید فرمانده پایگاه ، تصمیم بر آن شد که تعدادی از رزمندگان را جمع کنیم و از آنها مشورت بخواهیم .
اکثر کسانی که دعوت شده بودند آمده بودند. فرمانده پایگاه و یکی دوتا از بچه ها درباره برنامه توضیح دادند و قرار شد رزمندگان هم نظرشون را بگویند. خیلی ها صحبت کردند.
بعضی ها پیشنهاد های خوبی می دادند، اوضاع داشت خوب پیش می رفت که با مطرح شدن بعضی مسائل توسط یکی از رزمنده ها ، بحث آنچنان گره خورد که نگو و نپرس. حالا همه چیز برعکس شده بود. منفی بافی ها شروع شد . بعضی ها می گفتند: اجرای این برنامه در توان شما نیست ....کسی با شما همکاری نمی کند و....
از اجرای برنامه داشتیم منصرف می شدیم که ناظم شروع کرد به صحبت کردن.- با اینکه تا حالا هیچ حرفی نزده بود -
آثار عصبانیت را می توانستی در چهره قرمز شده اش ببینی. اول کلی ازهمسنگران قدیمی اش گله کرد و بعد شروع کرد به دلگرم کردن و روحیه دادن به ما که :کی گفته شما نمی توانید ؟ بچه ها ثابت کرده اند که هر وقت با نیت خالص کاری را شروع کنند ، می توانند کارهای بزرگی انجام دهند و....
با تلاش خستگی نا پذیر و زحمات شبانه روزی بچه ها ((مرواریدهای اروند )) از بهترین برنامه هایی شد که تا حالا توی شهر برگزار شده بود.
خلاصه اگر ناظم آن شب به داد ما نرسیده بود آن برنامه هیچ وقت به ثمر نمی رسید.
از ویژگیهای شهید ناظم عسکریزاده یکی این بود که هر زمان وارد جمع بچه هایی می شد که بخاطر قضیه ای ناراحت بودند و زانوی غم در بغل گرفته بودند ، اول با شوخی کردن سعی می کرد افکار آنها را از آن قضیه دور کند ، سپس با پیشنهاد دادن چند روش ساده برای حل مشکل آنها ، در عمل به همه آنها یاد می داد که برای هر مشکلی باید راه حلی پیدا کرد نه اینکه زانوی غم در بغل گرفت ....
در مشهد چمران بوديم , روی پشت بامش تا ديدم آقای عسکريزاده تنهاست , رفتم پيشش تا سوالی رو که مدتها بود در ذهن داشتم ازش بپرسم.
- آقای عسکريزاده چه کار کنم , آدم شم؟
آقای عسکريزاده سرش رو انداخت پايين و استغفر اللهی گفت و رفت. از برخوردش هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم که چرا اينطور جوابم رو داد.
فردای اون روز دفتر خاطراتم رو بهش دادم تا برام مطلبی بنويسه , نوشت :
همسر عزيزم من تورا دوست دارم اما خدا را بيشتر.
اين جمله يکی از همرزمان شهيد ناظم بود که در نامه ای به همسرش نوشته بود . همرزم جوانی که چند ما بيشتر از ازدواجش نگذشته بود . آقای عسکريزاده با نوشتن اين جمله از اون شهيد عزيز، جواب سوال من رو داد و من هم سعی کردم که چنين باشم , گر چه شيطان لحظه به لحظه ما رو وسوسه می کنه و بارها ما رو از اهدافمون , از خدا دور می کند.
در اولين سفری که به مناطق جنگی داشتيم در تمام مسير سفر آقای عسکريزاده مريض احوال بودند اما همين که به شلمچه رسيديم ، چنان سر حال و قبراق شدند که همه ما تعجب کرديم. يکی از بچه ها به ايشون گفت : آقای عسکريزاده مثل اينکه خوب سر حال اومدين و ايشون در پاسخ ما گفتند : تنها حال و هوای اينجاست که درد رو از ياد من می بره . یه چفيه هم داشتند که می گفتند اين چفيه رو فقط وقتی که به اين مناطق می آم استفاده می کنم. ارزش اين چفيه اونقدر زياد هست که هر جايی نمی شه ازش استفاده کرد.
يه سال قرار بود اعضای شورای بسيج به ديدار مقام معظم رهبری برن. اون موقع من جز اعضای عادی بسيج بودم, اما آرزو داشتم به همراه بچه ها به ديدار آقا برم. خلاصه دست تقدير اينگونه رقم خورد که يکی از اعضای شورا موفق به اومدن نشد و به جای ايشون من سعادت زيارت رهبر رو پيدا کردم , اما بطور قاچاقی چون با نام ايشون بود و عکس من . به همين خاطر بود که آقای عسکريزاده با شوخ طبعی هميشگی شون تا مدتها به من می گفتن هاجر قلابی ...
سخن گفتن از شخصيتی که رشته وجود خود را به لحظه لحظه های خاطرات جبهه و جنگ گره زده کار ساده ای نيست. کسی که تمام عمرش را صرف احياء بسيج واقعی نمود و خود نيز يک بسيجی واقعی به تمام معنا بود. ابر مردی که در صبر و بردباری و مهربانی الگوی همه , خصوصاً اعضای بسيج بود . کسی که هميشه پشتيبان محکمی برای درد دلهای بچه ها بود . دلسوزی های پدرانه ی او را هيج کدام از ما فراموش نخواهيم کرد. فرمانده ای که هيچ گاه سمت والايش او را به غرور وانداشت و هميشه خود را با بچه ها همرنگ و يک سطح می پنداشت.
دیدم اشک تو جشماش جمع شده . آخه از رفیقاش می گفت : که پر کشیدند. از اونایی که یک شبه ره صد ساله را رفتند. حتی آن کسی که مصاحبه می کرد هم گریه اش گرفته بود. همه بچه ها یک جورایی غمگین بودند. مصاحبه تمام شده بود اما اشک بچه ها از جلوی چشمانشان کنار نمی رفت.
یک دفعه ایستاد و گفت : بچه ها می خواهید یک خاطره قشنگ برایتا ن بگویم و ... گفت وگفت وگفت ...
از شوخی هایش در جبهه ، از سر کار گذاشتن بچه ها تو اوج آتش دشمن . همان وقتی که حتی از سنگر نمی توانستند بیرون بیایند . ولی او از یک سنگر به یک سنگر دیگر می رفت و به رزمنده ها روحیه می داد . با بعضی ها شوخی می کرد . خودش را به موجی می زد و... از خنده روده بر شده بودیم و او به هدفش رسیده بود . یعنی هم ما را به حال وهوای جبهه برده بود و هم از آن حالت گرفتگی در آورده بود ...
وارددفترکه شدم ، چهره رنگ پریده اش مرا نگاه کرد.
گفتم : ناظم چطوری؟
گفت : خوبم. دکترا گفته اند فقط 30 درصد قلبت کار می کند.
با شنیدن این جمله بد جوری تو خودم رفتم. او که متوجه تغییر حالت من شده بود،با رِندی خاصی بحث را عوض کرد. از خاطرات شیرینش تو جبهه گفت . کلی صفا کردیم. حالا خاطراتش چنان خنده دار شده بود که دیگر نمیتوانستیم روی پای خود بایستیم . دل درد گرفته بودیم ودرداو را فراموش کرده بودیم ...
زندگینامه سردار شهید ناظم عسکریزاده
شهید ناظم عسکریزاده در تاریخ 25/7/1336 در یک خانواده متوسط درشهر آبادان به دنیا آمد. مقطع ابتدائی خود را درشهر آبادان در دبستان مهرگان به پایان رساند. درتابستان1350 به شهر لار آمده و مقطع دبیرستان را در شهر لار در دبیرستان صحبت لاری به پایان رساند. قبل از انقلاب(حدودچندین ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی)که دیکتاتوری و حکومت نظامی خاصی سراسر شهرهای ایران را فرا گرفته بود، وی شبانه به نصب اطلاعیه های طرفداران امام خمینی(ره) به در و دیوار سطح شهر لار می پرداخت و در تمام راهپیمایی ها و تظاهرات هایی که بر علیه رژیم شاه صورت می گرفت در صف جلو قرار داشت.
9
علی رغم مشکلات جسمی که داشت باز هم دست از فعالیتهای انقلابی خود بر نداشت ومسئولیت بسیج دانشجوئی دانشگاه های لارستان را به عهده داشت. بار ها همراه با دانشجویان به سفر مشهد مقدس وهمچنین در قالب کاروانهای نور به مناطق جنگی رفت. و سعی کرد نسل جوان را با خاطرات و ایثارگریها آشنا سازد. شهید ناظم عسکری زاده پس از تحمل درد ورنج فراوان در تاریخ23/10/82 در حالیکه از منزل به محل کار خود می رفت کنار مسجد علی بن ابی طالب به شهادت رسید.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت نیست
دو سال پیش ، مردی از تبار نور و از نسل لاله ها ی سرخ به جمع دوستان دعوت شد .وپس از تحمل سالها فراق و درد ، شهد شیرین وصال یار را چشید و ...
اینک ناظم میهمان شهیدان است ...
برآنیم تا در دومین سالگرد عروج ملکوتی هنر مند جانباز ، سردار رشید سپاه اسلام شهید ناظم عسکریزاده در حد توان خود نام ، یاد و خاطره اش را گرامی بداریم . هرچند او فرزند نداشت اما در حق بسیاری از بچه ها پدری کرد ... منتظر خاطرات زیبا و دلنشین « بچه های ناظم » باشید ( البته اگر ناظم و دوستانش ما را یاری نمایند )....

