يكسال پيش مرداني مرد ، دليراني از قافله نور ، از تبار خميني كبير و از سربازان خاكي رهبر در روزي مقدس به نام عرفه - كه شيعيان آنرا با زمزمه دعاي مولاي عشق ، حسين بن علي به سر مي برند- به قربانگاه عشق شتافتند و بار ديگر فضاي ميهن را از عطر شهادت آكندند. بازهم اين جمله در ذهن همگان مرور شد و بيش از پيش معنا يافت كه : در باغ شهادت باز باز است.
كاظمي و يارانش به دوستان شهيدشان و به مرادشان خميني كبير پيوستند. راهشان و يادشان هماره چراغ راهمان باد.
در دعاها و راز ونیازهایتان در روز مقدس عرفه مارا فراموش نکنید .

سال پيش به مناسبت شهادت اين فرمانده دلاور و همرزمانش پستي داشتيم كه بد نديديم باز هم رو صفحه اول بذاريمش. به هر حال از اونايي كه براشون تكراريه عذر مي خواهيم.
امشب بهشت را آذین بسته اند .
سرداران عشق همگی جمعند . حاج همت ، باقری ، باکری، خرازی ، چمران ، زین الدین ، کاوه ، صیاد و ... همه هستند. گویی منتظر آمدن کسی باشند.
امشب از تعداد جاهای خالی در جلسه فرماندهان یکی کم شده است .
مهدی باکری به استقبال فرمانده می آید ... با آمدن احمد جلسه رسمی می شود.
همه احمد را در آغوش می کشند و ورودش را خوش آمد می گویند .
پس از صحبتهایی ابتدایی نوبت به احمد می رسد تا گزارشش را ارائه نماید.
احمد شروع به صحبت می کند . می گوید و می گوید و می گوید ...
از سختی های بعد از شهدا ... از تنگ شدن عرصه بر بسیجیان ....
- شما که رفتید عشق کم کم رنگ باخت ...
- شما که رفتید چفیه های سپید جای خود را به گردن آویز زرین دادند ...
- شما که رفتید صفا و یکرنگی به ریا و دورویی بدل گشت ...
- شما که رفتید ...
پس از اتمام جلسه احمد به دیدار مرادش می رود ...
امام تمام قد به پا می خیزد . کمی به طرف احمد حرکت می کند ...
احمد خود را در آغوش امام می بیند ... سالهاست که انتظار چنین لحظه ای را می کشد ...
بغضی که مدتهاست راه گلویش را گرفته ، سرباز می کند و سیلاب اشک از دیدگانش روان می گردد .
- اماما، پس از شما علی تنها شد ...
- اماما، پس از شما عده ای دل علی را خون کردند ...
- اماما، پس از شما ...
امام دست نوازشی بر سر احمد می کشد و احمد آرام می گیرد ...
وقت آن رسیده که احمد به زیارت امام عشق رود . حسین بن علی (ع) انتظارش را می کشد . احمد زانو می زند و پاهای امام (ع) را غرق بوسه می کند ...
امشب ملائک نیز مسرور و شادمانند و در جشن ورود احمد سر از پا نمی شناسند ...
امروز در یک غروب گرم بهاری باری دیگر دلم برای پروانه ها تنگ شده است. هر آنجا را که می نگرم جز تصویر مبهمی از روزگاران گذشته نمی بینم. شاید این همه سهم من از زندگی است. همه سهم من از بودن، اما تنهای تنها بودن. غروب امروز شاید کمی دلگیرتر از همیشه هست و شاید دیرتر از روزگاران گذشته سپری می شود. مدت هاست یادی از پروانه ها نکرده ام. مدت هاست در کوچه پس کوچه های ذهن تاریک خود آنها را گم کرده ام. پروانه هایی که روزی همه بود و نبودم را مدیون آنها بودم. پروانه هایی که دلتنگی های خود را با حضور آنها کمرنگ تر می دیدم. اما ... اما شاید برای لحظهای تنها بودنم همزبانی دیگر یافته ام. دلم برای خودم می سوزد. برای بودنم اما تنها بودنم. برای ماندنم، اما در دیاری که رنگ عشق را در پستوی خانه ها به ودیعه گذاشته اند. اما، گویا پروانه ها ، زود تر از باور من به پرواز درآمده اند. گویا رفتن پروانه ها را درک نکرده ام. گوشم را تیزتر می کنم. مثل این که هنوز صدای دلنشین آنها به گوش می رسد. هنوز هم می توان بال به بال پروانه ها ظلمت ها را درنوردید. هنوز هم می توان بود. هنوز مجالی باقی است. هنوز هم می توان تنهایی های خود را با پروانه ها کمرنگ کرد. هنوز هم می توان زندگی کرد.هنوز هم در پس تاریکی ها ، زاویه نور ضعیفی پیداست. شاید نگاه معصوم پروانه ها مرا به آسمان و آسمانی شدن فرامی خوانند. اما...
اما آیا در میان پروانه ها جایی دارم؟!
« مهدي »
سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني را به همه همسنگران و عاشقان شهادت تبريك و تسليت عرض مي نماييم .
از كلام سيد :
* حقايق باقي هستند . شهيدان زنده هستند و من و تو مرده ايم. شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته اند ، اثبات كردند . كاش ما در خيل عظيم منتظران شهادت باشيم.
* چه جنگ باشد و چه نباشد ، راه من و تو از كربلا مي گذرد . راه جهاد اصغر بسته شد ، باب جهاد اكبر كه بسته نيست .
* بسيجي عاشق كربلاست . و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي در ميان نامها. نه ! كربلا حرم حق است و هيچكس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي حقيقت نيست.
خوشا كسي كه اميد و آرزويش وصال يار بود
و شربت ناب را لاجرعه نوشيد
شهيد مظهر صلابت يك هدف است . هدفي مقدس در فراسوي افق اسلام . هدفي مقدس در ژرفاي انسانيت. هدفي در اوج افتخار. شهادت جامه سعادت است بر تن شهامت. پس خوشا كسي كه عشق را معنا بود. خوشا كسي كه اميد و آرزويش وصال يار بود و چه ديدني چون پرنده اي رها از بند خاكي سير الي الله كرد ، از خاك تا افلاك ، از فرش تا عرش و چه شيرين است فتح قله عشق ، قله عشقي به سرخي شفق و به ماندگاري خون شهيد دشت كربلا. و چه مهيج است لبيك گويان به جوار مولا رفتن.
زهي به سعادت كه از قافله جامانده ايم . چقدر شيفتگي مي طلبد تا نارنجك به خويش بندي و به زير تانك دشمن روي يا بعد از سالها كه به تنهايي با معشوق به عشق بازي مشغولي ، بدنت را سالم پيدا كنند . چه صورت نوراني ، عجب نفس مطمئنه اي ، چقدر خالصانه ، مرا و قلم مرا كي ياراي آن بود كه چگونگي شهادتت و رهيدنت را بر روي زانوي سپهسالار ميدان نبرد حضرا حجت (ع) وصف كنم. فقط اين را بگويم كه ناگفته نيست ولي تكرارش مرهمي است بر زخم ناكامي مان در رقابت وصل و اين تقاضاي امضاي برات شفاعت است.
اي كسي كه مانند مولا و مقتدايت سيد الشهدا (ع) قرب به خدا را هدف كردي و عند ربهم يرزقون شدي ! دعا كن كه دنيايمان اطاعت ، مرگمان شهادت و آخرتمان سعادت در كنار معشوقمان رقم خورد . آمين
تقديم به سردار شهيد آقا مهدي باكري
ديگر به آب دجله نسيم مي وزد
و در سكوت منطقه فرياد مي زند
ديگر به خون تمام بلم ها نشسته اند
رنجيده خاك و غروب حرف مي زند
ديگر كسي نماند ز گردان خط شكن
بخفته اصغر قصاب ، حرفي نمي زند
ديگر ز «باكري » ام نيست رد پيكري
در خون نشسته دجله تلاطم نمي كند
ديگر تمام شد بدر و فشار محاصره
قايق بسوخته و پرستو نمي پرد.
عشق يعني معامله ميان عاشق و معشوق
عشق يعني جنگ تن به تن با نفس
عشق يعني وداع شب عمليات ، وصيت نامه نوشتن ، دنيا را سه طلاقه كردن
عشق يعني تشنگي به هنگام نبرد
عشق يعني تشنگي و خستگي بسيجيها در خيبر
عشق يعني كانال كميل
عشق يعني آرام گرفتن بر روي سيم خاردارها
عشق يعني بدنهاي پاره پاره شهدا
عشق يعني تكه دستهاي لهيده از تن جدا
عشق يعني ذكر حسين به هنگام جان دادن
عشق يعني دانسته روي مين رفتن ، يعني سبقت براي شهادت
عشق يعني پاوه ، طلائيه ، شلمچه ، فكه ، مجنون ، اروند ، دجله ، چزابه و ...
عشق يعني غروب مناطق جنگي
عشق يعني شهادت
سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق يعني شهيد و شهادت.
اگر تنهايي حسين (ع) در كربلا ، سوز و ناله هاي علي در چاههاي كوفه ، مسمار خونين و چادر خاكي مادر در كوچه هاي مدينه و مشك خالي عباس و جگرهاي آتش گرفته حسن و مصيبتهاي زينب و ام كلثوم در صحراي كربلا نبود ، مگر شهادت معنا و اعتباري به خود مي گرفت ؟ ...
سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق يعني تركش ها و سرها ، گردن ها و شمشيرها ، پيكر ها و تانك ها ، جانها و گلوله ها ...
سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق يعني علي و فاطمه .
قصه عشق را بايد با غروب بود تا دانست و با هواي ابري پاييزان و با مرغي كه به ناچار پشت ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند. ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد و با لبخندهايي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان شنهاي داغ ديده ... باز دلم هواي شلمچه كرده است . باز از فرسنگها راه بوي عطر خاكريزهايش مستم مي كند . باور كنيد خودم هم ديگر خسته شده ام . همين كه مي آيم نفسي بگيرم و با شهر بسازم ، همين كه مي آيم آرام آرام با زندگي روزمره دست اخوت دهم ، نمي دانم چه مي شود كه درست هنگام هنگامه ، آنجا كه مي روم تا فتحي ديگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم مي آيند . خدايا چاره اي ... درماني ... راهي ... خودم هم خوب مي دانم كه يك بيابان و چند خاكريز و يك غروب نمي تواند اينچنين هستي ام را به بازي بگيرد . كه بيابان بسيار است و خاكريز مشتي خاك و غروب كالايي كه همه جا يافت مي شود ... آري !
آري ! آنچه عنان وجودم را در كف دارد ، ارواح بلندي است كه از مشتي خاك ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستوني كه نيمه هاي شب پيچ و خم خاكريزها را به آرامش حركت ابرها طي مي كرد . قربان آن اشكي كه در پرتو منورهاي عشق با لبخند ، عقد اخوت مي خواند . قربان آن انگشتي كه وقتي برماشه بوسه مي زد ، تمام كائنات بر آن بوسه مي زدند . قربان آن نمازي كه در سنگر شروع مي شد و در بهشت به اتمام مي رسيد . اي مردم ! به حرم پاك امام قسم ، وقتي « بخشي » در كنج خاكريزي آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمي دانستم كه خواب است يا شهيد گشته ، وقتي مي گويم بخشي ، شما قلم برداريد و هر آنچه از خوبي مي دانيد بنويسيد ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر مي شود .
اي شهيدان ! گمان مي كرديم گذشت زمان ، هواي سرزمين پاكتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بيشتر آبمان مي كند . اي مردم ! وقتي « برقه اي » تير خورد ، تا لحظه آخر مي خنديد .. به خدا قسم مي خنديد . . من با همين چشمانم ديدم . وقتي مي گويم « برقه اي » ، شما پاكي را يك روح فرض كنيد و كالبدي به نام سيد رضي الدين برقه اي را برايش بپوشانيد . اي مسلمانان ! به خداوندي خدا قسم « لطيفيان » در آخرين كلماتش با بچه ها شوخي مي كرد . برويد از شلمچه بپرسيد و وقتي مي گويم لطيفيان ، شما جديت و مردانگي را بگيريد و برايش اندام بسازيد .
اي شهيدان! هنوز هم كه هنوز است ، هر آب خنكي كه مي نوشيم ، به ياد لبهاي خشكيده تان در شلمچه ، اشك مي ريزيم. هنوز هم كه هنوز است ، هر وقت غذا مي خوريم پيش از آن با خاطره هاي شيرين شما دعاي سفره مي خوانيم . هنوز هم كه هنوز است تنها افتخارمان اين است كه روزي با شما بوديم . خوشحالم كه هنوز با كساني رفت و آمد دارم كه چون خودم داغ ديده و تنهايند . خوشحالم كه هنوز وقتي غروب مي شود ، هر جا كه باشم مرغ خيالم پر مي گيرد و بر بام احساس مي نشيند و به ياد سنگرهاي خون آلود براي دلم نغمه سرايي مي كند .
اي مردم ! ما همه خواهيم رفت . شما مي مانيد و راه ...
تو را به جان امام نگذاريد ياد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...
اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز پس دهد؟
آري اينها بالهاي ملائكه اند كه به زمين آرام گرفته اند . ميدان مين را نظاره كن كه چگونه زيبا جلوه مي كند . آيا كسي هست كه ميدان مين را ، ميدان وصل و عروج ببيند؟ اينجا همان طلائيه خودمان است و آن سه راهي شهادت ، همان سه راهي معروف است. ببين موتور كوفته و آن جسم بي جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سر ندارد ... .
آيا كسي هست كه پيكر بي سر حسين را به ياد آورد ؟ آيا كسي هست كه گودال وصل را به ذهن آورد ؟ آيا كسي هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هديه كند؟ آيا كسي هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سينه اش را براي خانواده اش توصيف كند ؟ آيا كسي هست كه بتواند به فرزندانش بگويد كه بابا ديگر سر ندارد؟ هيچ ميداني معناي رجال صدقوا را ...

با زبان مادري دلسوخته بخوانيد!
فرزند عزيزم !
برق آخرين نگاهت ، چراغ خلوت تنهاييم شده است و نگاه چشمان مهربانت ، تنها اميد زندگيم. روزگاري به من مي خنديدي و مرا مي خنداندي. نگاهم مي كردي و من هم دلشاد مي شدم ، اما امروز در خاطرم مي خندي و مرا مي گرياني و نگاهم مي كني و با گرمي نگاهت مرا مي سوزاني .
نورچشمانم!
روزها به ياد شهادتت در كربلا گريه مي كنم و شبها به ياد غربتت در بقيع اشك مي ريزم و تو را در ميان اين و آن جستجو مي كنم ، در شلمچه ، در فكه ، در اروند ، در طلائيه و ...
پسركم !
كدامين گل از صحراي سرخ شهادت را ببويم كه بوي تو را دهد ؟! اي كاش مي دانستم كدامين گل سرخ ، صبح و شام شبنم اشك را بر مزار غربتت مي ريزد ، تا به او مي گفتم بيشتر اشك بريز كه اين جوان غريب مادري هم دارد.
گلي گم كرده ام مي جويم او را
به هر گل مي رسم مي بويم او را ...
عزيز دلم !
صداي پاي در و پنجه پريشانم مي كند كه گويا كسي مي آيد . صبا كجايي كه اين پيغام را به فرزندم برساني ، كه هنوز هم كه هنوز است : » تو را من چشم در راهم «
بغض گلويم را گرفته ، عقده هاي دلم را هنوز وا نكرده ام ، هنوز فريادي بر گلويم سنگيني مي كند : يوسف بي وفايم ! پيراهني ، پلاكي ، نشاني ...
پسرم !
شرمنده ام كه هنوز زنده ام ، شرمنده ام كه هنوز نفس مي كشم . به همه گفته ام كه چون تو بازگردي و من نباشم ، به تو بگويند :
» تو را مادرت چشم در راه است .«
تکلیف عشق را نمی توان با ادعا روشن کرد
مردان جنگ نبض دریا را در دست دارند و پرچم خورشید را بر دوش ، مردان جنگ یک آسمان ستاره نامکشوف در سینه دارند و مهتاب را در سیما . مردان جنگ ، ستاره های بی ادعایی هستند که بوی روشنی می دهند و عطر بهشتی را می پراکنند .
مردان جنگ همان سرو قامتانند و نخل سیرتان .
* * *
سلام بر شما بیداران شب های سرد و خاموش سیاهی .
سلام بر شما ای آیینه های بی غبار و ای سجاده نشینان آتش و عشق .
سلام بر شما مردان حقیقت ، مردان آه و آتش .
* * *
... انگار همان دیروز بود که آرام و بی تکلف ، ساده و بی ادعا ، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه وارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که :
تکلیف عشق را نمی توان با ادعا روشن کرد
شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید :
باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت
* * *
حالا سالهاست که جنگ پایان گرفته ، اما هنوز زخمهایی بر دلهای پاک و ضمیرهای روشن و آگاه ، باقیمانده است . هنوز غبار عکسها و نامه هایتان را از طاقچه دلهایمان می زداییم و به فرصتهای از کف رفته غبطه می خوریم .
سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب ، از خاکریزهای آغشته به خون فکه ، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه ، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه های شبانه به گوش می رسد !
و سالهاست که شمیم عاشورائیان ما را نیز کربلایی کرده است .
* * *
سالهاست که می شناسیمتان و نامتان ورد زبانمان است ، چرا که شما یادآور نام آورانید ؛ مگر می شود یادتان را به باد فراموشی سپرد ؟!
دیروزها یادش بخیر !
چقدر زیباست هم نفس خیال تو بودن ، در پرسه های شبانه دلتنگی راه خانه تو را گرفتن و به نفس آسمانی ات متبرک شدن ، چقدر پاک و دوست داشتنی اند لحظه هایی که شانه به شانه تو کوچه های خلوت و صمیمی ای را که در آن روزها با چراغ داغشان آذین می بستیم ، آرام آرام سلام گوئیم و رد پایی ازشقایق ها بگیریم .
سیدا! افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از داغ ندارند ، کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند ! پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند و رد پایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است .
دیوارها نمایش مردم فریبی است
در شهر ما که سهم ابوذر غريبي است
سید ! راستی مگر سنگ شده ایم و یا طلسممان کرده اند ؟ یادت هست هر شب از پشت بام چقدر ستاره می چیدیم و بدرقه راه سینه سرخان مهاجر می کردیم ؟ یادت هست مهتاب چه صداقت معصومی را به آبی حیاط و خانه مان می پاشید ؟ یادت هست تا خدا فقط یک سجده فاصله بود؟ اما امروز چه بگویم برادر :
اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم
حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم
در به روی همه وا بود و نمی دانستیم
شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم
هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم
روشنی هست ، خدا هست ، ولی ما کوریم
آری همسفر ، روشنی هست ، خدا هست ... سید بیا دوباره پا به پای نسیم در شبی بی ستاره ، غمگینانه پرسه زنیم و سپیدار پیر کوچه را بپرسیم :
خانه دوست کجاست ؟
بیا دوباره کوچه های قدیمی شهر را سلام کنیم و به پنجره لبخند بزنیم . شوریده سران شبگرد شهر را سیب سرخ بشارت تعارف کنیم . تصویر لاله های پرپر را در قابی از شکوفه بر شانه های سنگی دیوار نقش کنیم . گرد از رخسار شمعدانی ها و آیینه های غبار گرفته بزدائیم و با تمام حنجره جار بزنیم :
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .
كاش من هم با تو آمده بودم
تا به حال تو را نديده ام كه بگويم « دلم برايت تنگ شده » ، اما دلم برايت تنگ شده ، نمي شناسمت ، اما گويي كه سالهاست با تو آشنايم ، تويي كه از ديار آفتاب و آينه به حوالي غريب دل ما آمده بودي . كاش كمي از اشكهايم را براي تو مي فرستادم تا نسبت بين چشمهايم را با كاروان مي فهميدي . از ميان اين همه پرنده كه در آسمان بي ستاره قلبم ، يك آسمان را گم كرده اند ، هيچكدام نمي توانند بفهمند كه به خاطر كدامين اتفاق خونين بود كه تو هفت آسمان را در آغوش كشيدي .
سالهاست كه من براي ديدار با تو هر پنجشنبه شب با دسته گل و قرآن و دلي آكنده از مهر و محبت به سوي سرزمين نور سفر مي كنم .
سالهاست كه شال سياهم را به سينه داغدار بسته ام تا هجرت خونرنگ تو را در گوش و ذهن بشر به مرثيه بسرايم . سالهاست كه من بي ماه و بي غروب در خلوت شمع و ديوار ، غربت شهادتت را مي گريم . سالهاست كه نيلوفران كنار پنجره به احترام حضورت در عرصه خداوندي به خاك افتاده اند و مرغهاي سخنگوي باغ ويران كلامم به حرمت اين هجران سياه پوشيده اند .
و حالا بعد از اين همه سال ، اين همه سياهي و اين همه سكوت ، بالهاي زخمي ام را دوباره باز مي كنم تا خويش را به تو برسانم ، مي فهمم چقدر آسمان براي وسعت بالهاي تو تنگ بوده است . تا آسمان راهي نيست ، دوست دارم زماني كه بالهايم باز مي گردد و آسمانها را مي شكافد و به خدا مي رسم ، به او نشان دهم كه در برابر تو پر و بالي ندارم .
كاش من هم با تو آمده بودم تا چشيدن شهد اين تجربه سرخ را به سطرهاي دفتر عشقم مي افزودم : «كاش من هم با تو آمده بودم»!
ما دلسوختگان هستیم که از قلم تاریخ و زمان عقب ماندیم و در دنیای آلوده نفس آن حال دیده باز کردیم.
ای کاش ابرهای ما زودتر باریدن می گرفت تا همانند فطرت پیشین به دریا پیوستیم .
ای کاش... ای کاش می دیدم سنگری راکه با زمین نشستن راکت هاچگونه پرنده هارا در خویش به آسمان می رساند. ای کاش می دیدم اذان هایی را که برای رهسپاری بسیجی های 17 ساله طنین انداز می شد. ای کاش می دیدم نمازی راکه در شلمچه شروع می شد و در آسمان هفتم پایان می گرفت. ای کاش قنوتی که خدا بر آن فخر میکند را می دیدم ... . آری عجیب دردی است این درد ما. ای کاش در عملیات خیبر قناسه پیشانی ام را نشانه می گرفت و سرم راروی دستانم می گذاشت، تا فردای قیامت شرمنده ابا عبدالله نبودم. ای کاش در همان عملیات بدر جنازه ام در آنطرف دجله و در هورالویزه نقش زمین می ماند. ای کاش پیکرم روی اروند رود شناور می شد و به هر سو حرکت می کرد ... خدایا چاره ای ... ! درمانی ... !
ای کاش در کربلای 5 برای همیشه کربلایی می شدم . دلم بهانه آن لحظه از عملیات را می گیرد که از گردان امام حسین (ع) بیش از 33 نفر نمانده بود ... دلم بهانه دیدن چشم های خسته همت را می گیرد ... مُردم به خدا آن هنگام که آهنگ جدایی لشکر رابا مهدی باکری از دجله شنیدم دیگر آهنگ های دیگر برایم مفهومی ندارد . مُردم به خدا وقتی می شنوم قلب شهید اورنگی در نماز هدف ترکش خمپاره می شود از نماز های خودم خجالت می کشم . به والله وقتی می شنوم اصغر قصاب فرمانده گردان امام حسین در عملیات بدر سر به سجده ماند ،از سجده های نکرده ام غمگین می شوم ... مُردم به خداوندی خدا . هنوز پیکر علی تجلایی بر نگشته است .
خدایا ! ما مدیون چه خون هایی هستیم.
بدون کشته شدن سرنوشت بیهوده است
شهید اگرنتوان گشت ، بهشت بیهوده است
"يادش بخير"
روزگاري جنگ بود و از هر طرف حادثه مي باريد ، زين ميانه تنها بچه هاي مخلص و بي ادعا ـ آسمان روياني خاك پوش ـ جانب عشق را گرفتند و بي نام ونشان ، تا مرزهاي انتظار ، از سيم هاي خاردار گذشتند. يادش بخير! آن سالها كه لحظه هايش بوي عشق و اخلاص و مهرباني مي داد و فرشتگان ، هر صبح از عرش مي آمدند و به خاك پاي شهيدان سجده مي آوردند و من هنوز در عطر نفس هايشان زمزمه مي كنم :
ثمر برداشت آخر آنكه روزي كاشت شهادت برد ، هر كس را لياقت داشت
در و ديوار شهرم خوب مي دانند ، تمام اعتبار ما شهيدانند چه روزهاي با شكوهي چه مردان مردي!با هرچه عشق نام شما را مي توان نوشت . مرداني كه يك شبه از پله هاي آسمان گذشتند . آه اي هميشه جاري در خيال من ! خوبان هميشه جاري در خيال من ! از نگاههاي معصوم و بي قرارتان مي شد فهميد كه لحظه پرواز نزديك است چقدر من ، هر روز بايد با خود بگويم :
شب گذشتي زخيالم چو نسيم صبح گفتند به دريا زده اي !
قرار نيست كه فراموششان كنيم . قرار نيست برادر! هنوز هم بوي پيراهن يوسف مي آيد . هنوز هم پلاك هاي متبرك در راهند . هنوز دستهايمان را به تابوت هاي آسماني شما مي رسانيم كه در مخملي از پرچم ميهنم پيچيده شده اند. اي خورشيدهاي هميشه ! اي پرنده هاي رفته تا آن سوي آبي هاي دور از دسترس ! دوستتان دارم مثل برادر ، مثل روز هاي خطره انگيز اعزام ، ديگر آن لحظه هاي پر از عصمت بر نمي گردند ، مردان بي تكرار كه مي گويند شما بوديد . مرداني كه شبانه به اروند زدند و سپيده دم به احترام عشق بر دروازه هاي خورشيد نمازمي خواندند مرداني كه پيشاني هاي متبركشان در ارتفاعات قلاويزان بوسه گاه قناسه شد . شما فراموش نمي شويد ما فراموش مي شويم كه روز روشن ، راه را گم مي كنيم ما كه راز نخل هاي سر به زير را نمي دانيم مثل شما بايد زندگي كرد مثل شما بايد اهل دل بود و مردم را فهميد . بچه هاي با صفاي جبهه هنوز اين چنينند ، ساده و بي ادعا و هرروز با سبدهايي پر از مهرباني و عشق ، روبروي كرانه هاي تماشايي خداوند مي ايستند و زمزمه ي كنند :
گر چه اين زمان شكسته است بالمان باز يادهاي سبز مانده در خيالمان
هشت فصل عشق بعد از اين بهار مي شوند خاطرات خوب جبهه ماندگار مي شوند
هو الحق
مي گن هرچه از دل برآيد بر دل نشيند
پس هر چه باداباد !
بعضي وقتها آدم اينقدر بد مي شه كه خجالت همه وجودشو مي گيره وقتي نگاه مي كنه مي بينه تو كوله بارش هيچي نداره اما همين بد بودن هم حس و حالي داره وقتي يهو به سرت مي زنه خوب بشي !! اين دفعه رو نمي خوام زياد حرف بزنم فقط مي خوام براتون از مجنون بگم راستي ! يه سؤال : مي شه مجنونو از ليلي جدا كرد ؟
يه سؤال ديگه : تو چشاي يه مجنون چي رو مي بينين ؟
تا حالا اشك يه مجنون رو ديدين ؟
چي بهتون گفت ؟
بذاريد واستون بگم جواب همه اين سؤالا يه چيزه ، اونم ليلي.
همه وجود مجنون به همين يه اسم وابسته است ، شهدا رو نگاه كنيد واسه همين يه اسم رفتن ، كه دوري ليلي تابو ازشون گرفته بود و حالا ما مونديم و تحمل دوري يار ! راه دور نيست، نزديكه ، فقط همت مي خواد !
من معرفت ، عروج هم يعني همين .
يعني من بايد برم ، با پاي دل ، تا همونجايي كه اين مجنونا رفتن اما يه چيز نبايد يادم بره : معرفت به ليلي رو ، بعدم ديگه كار تمومه و عروج يعني پايان همه غمهاي يه مجنون عاشق !
همين !
التماس دعا
« تقدیم به شهدای گلگون کفن کربلای چهار و پنج »
عاشقان رفتند ...
ديگر آن شب ها نمي آيند صبح هاي از خدا سر شار
مردهاي كربلاي پنج دردهاي كربلاي چهار
بعد از آن مردان پولادين مانده بردوشم سري سنگين
زير پايم شد زمين خالي آسمان شد بر سرم آوار
اندك اندك عاشقان رفتند اندك اندك عشق تنها شد
كم كم اين دل هم ز پا افتاد كم كم اين آيينه شد زنگار
شعله شعله آتشي جانسوز مي چكد بر سينه ام امروز
بسته دنيايم به اين دنيا خسته تكرارم از اين تكرار
يك « شلمچه » خسته ام امروز چند « فكه » غرق اندوهم
اين همه آواز را اي درد يك سر از شانه ام بردار
امشب بهشت را آذین بسته اند .
سرداران عشق همگی جمعند . حاج همت ، باقری ، باکری، خرازی ، چمران ، زین الدین ، کاوه ، صیاد و ... همه هستند. گویی منتظر آمدن کسی باشند.
امشب از تعداد جاهای خالی در جلسه فرماندهان یکی کم شده است .
مهدی باکری به استقبال فرمانده می آید ... با آمدن احمد جلسه رسمی می شود.
همه احمد را در آغوش می کشند و ورودش را خوش آمد می گویند .
پس از صحبتهایی ابتدایی نوبت به احمد می رسد تا گزارشش را ارائه نماید.
احمد شروع به صحبت می کند . می گوید و می گوید و می گوید ...
از سختی های بعد از شهدا ... از تنگ شدن عرصه بر بسیجیان ....
- شما که رفتید عشق کم کم رنگ باخت ...
- شما که رفتید چفیه های سپید جای خود را به گردن آویز زرین دادند ...
- شما که رفتید صفا و یکرنگی به ریا و دورویی بدل گشت ...
- شما که رفتید ...
پس از اتمام جلسه احمد به دیدار مرادش می رود ...
امام تمام قد به پا می خیزد . کمی به طرف احمد حرکت می کند ...
احمد خود را در آغوش امام می بیند ... سالهاست که انتظار چنین لحظه ای را می کشد ...
بغضی که مدتهاست راه گلویش را گرفته ، سرباز می کند و سیلاب اشک از دیدگانش روان می گردد .
- اماما، پس از شما علی تنها شد ...
- اماما، پس از شما عده ای دل علی را خون کردند ...
- اماما، پس از شما ...
امام دست نوازشی بر سر احمد می کشد و احمد آرام می گیرد ...
وقت آن رسیده که احمد به زیارت امام عشق رود . حسین بن علی (ع) انتظارش را می کشد . احمد زانو می زند و پاهای امام (ع) را غرق بوسه می کند ...
امشب ملائک نیز مسرور و شادمانند و در جشن ورود احمد سر از پا نمی شناسند ...
************
شهادت دلخراش فرمانده دلاور نیروی زمینی سپاه ، یادگار سالهای حماسه و خون ، همرزم و همراز شهدا ، سرباز مطیع ولایت « سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی » و جمعی از همراهانش را به محضر مولا و مقتدایمان حضرت ولی عصر ، مقام عظمای ولایت ، پاسداران غیور انقلاب اسلامی و ملت شهید پرور تبریک و تسلیت عرض می نماییم .
بی شک قلب همه بسیجیان همانند پیر و مرادشان سید علی ، از این حادثه داغدار است .
مقام معظم رهبری :
او به آرزویش رسید و خدا را در حین انجام ماموریت ملاقات کرد .
اي هدهدان باغ
اينك خبر دهيد به هر ديو گل شكن
كين دستهاي من
ياريگران دست سليمان ديوبند
هرگز نمرده اند
دستان سوخته پينه دار من
عمري گلوي سرخ علفهاي هرز را
در هم فشرده اند
اما ...
كي آخرين نگاه شقايق را
اين ياوران باغ
از ياد برده اند .
صدای خسته اش چقدر آشناست . سنگینی قدمهایش حکایت از دل مجروح او دارد . انگار سالهاست می شنماسمش . هرم نفس هایش وجودم را گرم می کند . اما این بار خسته تر از همیشه و خمیده تر از گذشته قدم بر می دارد . گویی بالهایش را چیده باشند و و پاهایش را در خاک به زنجیر کشیده باشند و به تاوان گناهی او را از رسیدن به عرش محروم ساخته باشند .
لحظه ای دیگر ... دستهایش با حسرت و بغض بر گلویم چنگ می اندازند . دستهایی که دیگر بار ، عشق و اشتیاق روزهای گذشته را در خاطرم زنده می کند . در افق نگاه بارانی اش ، مرا ، ذره ذره وجود مرا ، می بوید و می بوسد .
حرف ها در دل انباشته است . خستگی در چهره اش موج می زند . گویا دیگر تاب ماندن ندارد . نجوای آرامَش به سختی به گوش می رسد : رفیقانم دعا کردند و ...
نگاه معصومانه اش ... صدای جوانمردانه اش ... ندای امّن یجیب ... آری ... گویی همه را یک بار دیده و شنیده ام . هر لحظه احساس می کنم بهتر او را می شناسم . و وجودم با او انس می گیرد ... کوله سنگینش را باز می کند ... چفیه ، مهر ، تسبیح و یک دنیا خاطره ... خاطراتی ماندگار ... از کبوترانی سبکبال ... الله اکبر ... بسم الله ... رکوع عشق و آنگاه سجود آسمانی ... خیس می شوم . اشکهایش بر وجودم باریدن گرفته اند و چقدر زلال تر از همیشه ... باران چشمهای آسمانی چقدر بهاری تر از ابرهای آسمانی است . آه ... آه که نمی توانم با او بگریم . مدتهاست باران ، حضور خود را از من دریغ کرده تا مجالی برای گریستن بیابم . قنوت ... عشق ... اللهم ارزقني شهادة ...
هر لحظه آسمانی تر می شود و پلکان آسمان را یکی پس از دیگری زیر قدمهایش دفن می کند . پلکانی که فراتر از ابرهاست . آنجا که حتی تصورات من هم نیز تاب بال زدن در آن حریم را ندارد که اجازه آن را هم ندارد . الله اکبر ... الله اکبر و تمام .
صورت بر من ، یادگار سالهای دورش می نهد و باز اشک ... آه ... و هق هق . پلکهایش بیش از این نمی تواند قطرات اشکش را پذیرا باشد .
بالاخره قفل لبانش می شکند .
- تو که رفتن دوستانم را دیدی ... تو که تنها ترین رفیق تنهایی ام هستی ... دیدی که چگونه پر کشیدند و مرا با یک دنیا سیاهی تنها گذاشتند .
- سیاهی ؟ پس من چه بگویم . سالهاست که قدوم مهربان و گرم جایشان را به قدمهای سرد و بی روح داده اند . دیگر طنین یاحسین و یا زهرا در گوشم نمی پیچد . تو چرا اینقدر غمگینی ؟
- وجودم لبریز از حسرت و اندوه است . اندوهِ جاماندن از قافله . دیگر صدای رحیل کاروان به گوش نمی رسد . چرا برداشتند این نردبان را ... چرا بستند ...
- پس رسالتت چه می شود ؟
- رسالت ؟ آخر این چه رسالتی است ؟ مرا از حسینی بودن محروم کرده اند. دیگر حتی زینب ها وسجادهای حسین را هم هیچ می انگارند ... فریاد عشق به گوشم نمی رسد . بوی رهایی مشامم را نوازش نمی دهد . خسته ام ، خسته از این همه غربت و تنهایی . خوبان همه کوچ کرده اند . هیچ جا نشانی از حر نیست . گویا همه یزیدی اند و یزید پرست . جرأت حرف زدن را گرفته اند و شاید همه به سکوت خود عادت کرده اند ...
- از خودشان یاری بجوی .
جواب سکوت بود و سکوت . دیگر آن لبها سخنی نمی گفت . لحظه ای در خود فرو رفتم ... رفیقان ... سیاهی ... قافله ... رحیل ... حسین ... این ها همه واژه هایی بود که او نرم نرمک در گوشم خوانده بود . دیگر بار به خود آمدم . اما دیگر حضور او را در کنارم احساس نمی کردم . فرسنگها از من فاصله گرفته بود . و باز من ماندم و من و تنهایی و او که اینک در جمع دوستانش بود .
« شهرتاش »
من رنگ نازنین جبهه ها را هرگز ندیده ام ، صدای گلوله حتی یک تک تیر را نشنیده ام و نیز شکستن دیوار صوتی را ، موج انفجار را حس نکرده ام ، نمی دانم شیمیایی شدن یعنی چه ؟ هرگز دوست بی سر کنار خود ندیدم ، یا دیگری را بی دست و پا . نمی دانم سیم خاردار خورشیدی چیست و غلتیدن در آن برای گذشتن همسنگران یعنی چه ؟ نمی دانم میدان مین چقدر وسعت دارد و وقتی که داوطلب عبور از آن می شوی چه حالی داری . هرگز نفهمیدم و نخواهم فهمید با چه قلبی می توان با پای خمپاره خورده در نهایت درد ، مشتی خاک در دهان ریخت که مبادا کوچکترین صدایی عملیات را لو بدهد . نبوده ام که ببینم چطور می توان در سرمای کردستان و گرمای جنوب جنگید و خم به ابرو نیاورد ... هرگز در سنگر تاریک نبوده ام تا با صدای زیارت کمیل و عاشورای عاشقان حسین(عليه السلام ) از هر چه غیر اوست خلاص شوم و سیلابهای اشک یه صیقل قلبم بنشینند. در غروب دلگیر شلمچه در غم شهادت یاران ، کوههای دلتنگی را با اشکهای بی دریغ ، بی صدا ، آب کنم تا شاید آتش سینه فقط اندکی از التهاب بیفتد .... کاش یک ثانیه آن روزهایتان را با تمام عمر بی حاصلم معامله می کردید ...
انتخابی از بروشور معاونت فرهنگی بسیج دانشجویی دانشکده مدیریت _ تهران مرکز
پرواز بر جزيره مجنون
شنيده بودي كه عشق ليلي ، مجنون بيچاره را آنچنان آواره كرده بود كه حتي سخت ترين و موحشترين ، بيابانها را هم براي يافتن ليلي زير پا گذاشت ولي باور نمي كرد كه آن عشق اين قدر قدرت داشته باشد كه مجنون بيچاره را به جزاير بكشاند . جزاير مجنون هور با نهايت خود وسعت جولانگاه بچه هاي بسيجي است .
نيستانهاي بلند و پراكنده و اين همه جانور هاي عجيب الخلقه و كلكسيون انواع حشرات كه بايد ليست نامشان را در دايرالمعارف هاي بزرگ يافت ، محيط را احاطه كرده است و مثل هميشه ميهمان هر سرزمين خطرناكي ، هر ناكجايي بسيجي است كه تنها استوار ميانه ميدان است اينها مجنونند .
بسيجي ها سوار قايق ها ، زير رگبار تير هاي دشمن كه مماس بر آبها ، ديوانه وار مي تازند . سكانداران بي پروا و ديوانه تر از همه ، خمپاره ها كه هر شب زمين جاده كم عرض جزيره را غرق بوسه هاي مرگ زاي خود مي كند . اينجا بس عجيب است جنگ يك جنگ تمام عيار ، يك نيروي آبي- خاكي آن هم با تمام ترفندهاي ممكن .
