تبليغاتX
انصار الشهدا

چهل شبانه روز است كه طبل ها مي كوبند و اشك هاي بي تاب ، رهايند . گورخانه ي چشم ديگر تابِ دريا درياي غم را نمي آورد و موج موج اشك بر صورتم روانه است. پلك هايم را مي بندم تا شايد شورش طوفاني دلم را مرهمي گذازد، اما صداي العطش ... العطش  از فراسوي اين چهل روز بر جانم چنگ مي زند.

با كوله باري از درد و التماس به كوچه ي ياد تو قدم مي گذارم تا شايد نگاه ياس زخمي قلبم را مرهم باشد. مي خواهم از گذرگاه حادثه ها بگذرم و نگاه خون بار شقايق را ببينم و به ياد غربت زينب (س) و ناله هاي رقيه (س) سكوت شب را بشكنم.

زينب جان ! مي خواهم ناله هاي شبانه ات را در كوچه پس كوچه هاي غربت بيابم.

مي خواهم سينه ي سياه شب هاي بي كسي را بشكافم و در گوشه اي از چشمان خون بار شقايق منزل كنم.

پس اماما !

پذيرايم باش كه در اين جاده ي بي كسي ، اميد رحمت تو نويد بخش كوير خشكيده ي وجودم است.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت9:17 |