سلام
این روزها قصه ی آتش و خون ، جنگ حق و باطل ، سفره نذر و نیاز ، بیرق عزا و مصیبت ، مجالس سوگواری و برپایی تظاهرات ، جلوه های ویژه خبری شده است . شرمم می آید بگویم این روزها دغدغه رئیس جمهور آینده مدافع حقوق خانواده شاید هم حقوق بشر !! جناب اوباما کدام قضیه است.
***
کاروان منزل به منزل داغدار است و جلودار کاروانیان بانوی صبور مدینه ، نه کربلا، نه شام ، نه بانوی صبور تاریخ زینب ، بنت ریحانه النبی است.
***
21 روز ظلم ، نه یک عمر تجاوز ، نیم قرن حق کشی و حالا فرضیه هایی در کلنجار با مسلمانان به بن بست رسیسده است.
تاریخ تکرار می شود. کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.
غزه اگر می سوزد روشنایی دل های مردمانش تبارک الله می خواهد.
کربلائیان اگر تشنه رفتند قرن هاست عطش شهادت ، جگرها را می سوزاند و در داغ آن واقعه هنوز دل نامه هایی عاشورایی اشکبار است و چه زیبا شهیدان ما لبخند زدند و سلام دادند بر سالار سرافرازشان حسین بن علی (ع)
این بچه ها شاید از اولین کسایی بودند که بساط زورخانه و ورزش باستانی رو تو جبهه ها راه انداخته بودند. اولاش به جای میل و کباده ، با کلاش و پوکه توپ و آخرا هم که یه زورخانه تمام عیار با وسائل کامل درست کرده بودند. به هر حال بچه های با مرامی بودند. اگه می خواستی باستانی کار واقعی ببینی باید به اونا نگاه می کردی که آخر مرام و مردانگی بودند.
به هر حال خاطره من مربوط به یکی از اون پهلوونها ، شهید باقر زارع می شه. سالها پیش که به اتفاق تعداد زیادی از بچه های لاری تو جبهه های قصر شیرین بودیم ، سال 63-62 گردان نور. ما، یه آنفولانزایی گرفتیم که چشمتون روز بد نبینه . آنفولانزا که نبود ، اگه این روزا بود فکر می کردم جنون گاوی گرفتم. از بس که حالم بد بود نای راه رفتن نداشتم. آنقدر حالم بد بود که یکی دو روز نماز رو درازکش و نشسته خوندم. البته بچه ها چند دفعه منو به اورژانس پادگان ابوذر بردند اما افاقه نکرد و خلاصه نزدیک بود قبض روح بشم و نفس کشیدن یادم بره. تا اینکه یکی از همین پهلوونها به دادم رسید و اونم کسی نبود جز باقر زارع.
گفت : فلانی ، این دکترای مشقی رو ولشون کن ، دوات پیش منه . بیا با هم بریم شهر من یک دوایی سراغ دارم که اسمش " پپوئه " . اونو بخوری فورا بهتر می شی . گفتم : بابا ول کن ما سیصد تا آمپول ب کمپلکس زدیم ، بهتر نشدیم حالا تو می خوای ما رو با نمیدونم چی چی خوب کنی؟
تو اون مریضی زورمون بهش نرسید . ما رو که آش و لاش بودیم به هر ترتیبی بود کشون کشون به بیرون پادگان برد. به روستایی که همون نزدیکی بود. البته بگی نگی یک کمی هم می ترسیدم و شک برم داشته بود که این "پپو" دیگه چه صیغه ای یه. هرچی از اون می پرسیدم جوابمو نداد و مرتب با لفظ « اچُمی » خودمون تکرار می کرد " تو کریت نِبو، با مَه" [ تو کاری نداشته باش با من]
به هر حال چشممون که باز کردیم تو یه نیمچه رستوارن بودیم مثل جگرکی خدا بیامرز عمو فتح ا... خودمون که سابقا نزدیک « پل نه تا» بود. جاتون خالی پهلوون ، سه چهار تا سیخ کباب مثل کباب کنجه لاری خودمون گرفت و به زور چپوند تو حلقمون. اونوقت بود که متوجه شدم پپو اسم رمز چیه. باورتون نمی شه اگه بگم یکی دو ساعت بعد انگاری دوپینگ کرده بودم. از همونجا یکسره رفتم خط اول پیش آقا ناظم و کلی سر به سرش گذاشتم که آخه ناسلامتی تو اینجا فرمانده گردان باشی و موقعیت پپو رو بلد نباشی؟ جای تو را باید با باقر عوض کنندو از این حرفا. یادش بخیر آقا ناظم هم همراه حمید و بهرام ما رو سرکاری سوال پیچ می کردند تا آدرس و موقعیت پپو رو بدست بیارن و تا آخر هم ما ، لو ندادیم تا موقعیکه نیاز بشه و خدای نکرده یکی دیگه از بچه ها مثل ما جنون گاوی بگیره . خلاصه اون روز یه روز به یاد موندنی برای ما شد.
اما آنچه که حالا اشک منو در میاره اینه که اون روز پهلوون باقر خودش حتی یه لقمه هم نخورد و پول ما رو هم حساب کرد. این قصه همون طور تو دلم موند تا موقع عملیات کربلای 5 که به همراه تعدادی از بچه ها برا تشکیل گردان امام علی (ع) رفته بودیم، از فرماندهی به ما ماموریت داده بودند که تعدادی از بچه های گردان الفتح را برای کادر گردان جذب کنیم. هر چی مسئولان آن روز اصرار کردند ، هیچ کدوم از اون بچه ها نیومدند. تنها کسی که حاضر شد همراه ما بیاد گردان ، شهید زارع بود. اونم به خاطر دوستی که با من داشت و همان قضیه پپو که تا مدتها وقتی تو جبهه به هم می رسیدیم اون اسم رمز بین من و اون رد و بدل می شد و کلی می خندیدیم و باقر هم همیشه می گفت " اِسکِت ، حَواسُت بو ناظم نِفَهمِه " [ساکت ، حواست باشه ناظم نفهمه ] . اما باورتون نمی شه اگه بگم موقعی که ما می خواستیم بریم امیدیه باقرو یادمون رفت . نمی دونم چه حکمتی بود که ما فراموش کردیم باقرو با خودمون ببریم.
ما اون روز باقرو از یاد بردیم اما خدای مهربون نه ! اون آخرین دفعه ای بود که من قیافه باقر رو دیدم . انگار خدا خیلی دوستش داشت که اون موقع آخرین جبهه ش شد. اون رفت پیش یکی دیگه از پهلوون های واقعی شهرمون عباس شریفی که خیلی خیلی باقر بهش علاقه داشت. ما ماندیم و خاطره جوانمردی اونا ...
اینو نوشتم تا اندکی از دِین خودم رو نسبت به اون که خیلی از ش یاد نمی شه ادا کرده باشم.
یاد همه قهرمانها و پهلوونهای واقعی بخیر
