تبليغاتX
انصار الشهدا
سلام

یه مطلب جالب تو وبلاگ غروب شلمچه دیدیم که حیفمون اومد شما ازش بهره نبرید. خودتون بخونید...

***

برای اولین بار که در نخلستانهای نیم‏سوخته شلمچه او را دیدم، برق نگاهش دلم ‏را برد.

 محو صورت ملکوتی‏اش شده بودم و ازگذر زمان غافل; که دست‏های مهربانی برروی‏شانه‏ام سبز شد. لبخندی زد و گفت: اخوی!خدا قوت

گرمای صدا و نگاهش، تمام وجودم را گرم‏کرد. نمی‏دانم تقدیر الهی چگونه رقم خورده‏بود که بعد از آن روز، دیگر ندیدمش.

روزها و شبهای خوب خدا هم چنان‏می‏گذشت و من در حسرت دیدار دوباره یار.

دل من، در آتش فراق‏او خاکستر می شد .

وصال دوستان روزی ما نیست‏بخوان حافظ غزل‏های فراقی‏در اوج بی صبری، مصحف عظیم عشق را دربرابر دیدگان بهاری‏ام می‏نهادم و با هر آیه وکلمه، آتش درونم تبدیل به گلستان می‏شد.

« الا بذکرالله تطمئن القلوب  »

یکی از شبهای جمعه نورانی جبهه، درحالی که از شراب کمیل مست‏شده بودم، به‏محفل باصفای یاران پیوستم. اندیشه‏ای سبزبه جان همگان، طراوت می‏بخشید.

روحانی گردان که مظهر تقوی و آئینه‏اخلاص بود، به عنوان مجری برنامه، پیشنهادحفظ و عمل «خطبه متقین‏» را کرد و با این‏نشانه‏گیری دقیق و به جا، لبخند را میهمان‏لب‏ها کرد. و این شد که اولین جرقه انس بانهج البلاغه در دلهایمان زده شد.

دیگر تنهایی بچه‏ها با کلام مولا، عاشقانه‏ترسپری می‏شد. در مدت زمان کوتاهی، تمام‏فرازهای خطبه را در نزد تک تک سلول‏های‏مغزم به امانت‏سپردم.

تنهایی و سکوت قبل از خواب، شوق مرابرای مرور خطبه بیشترمی‏کرد و در آن شب به‏یادماندنی، این چنین‏زمزمه می‏کردم...

« امااللیل فصافون‏اقدامهم تالین لاجزاءالقرآن یرتلونه‏ترتیلا... »

نیمه شب، عشق به نافله‏نیاز، تمام وجودم را از بسترجدا کرد. دریچه چشمانم‏که به روی جهان با عظمت‏بازشد، هیچ کس را در چادرنیافتم، جز خویش را، گویاجامانده قافله نیمه شب‏بود.

« یا ایهاالمزمل، قم اللیل الا قلیلا،نصفه او انقص منه قلیلا... »

به قصد قرب، وجودم را با طهارت کردم ودل به دریا که نه، به اقیانوس بی‏نهایت عشق‏سپردم. ضربان قلبم، گویای حادثه‏ای بود.

بر زمین چشم دوخته بودم و پاهایم مرابی‏اختیار با خود می‏بردند. دریافتم که ازچادر فاصله زیادی گرفته‏ام. به دنبال جایی‏برای زانو زدن در برابر معشوق بودم که‏صدای ناله ضعیفی مرا از خود به در آورد.

به دنبال صدا رفتم، ناگهان برزمین میخ‏کوب شدم. خودش بود، هم اویی که این‏مدت، روز و شب، در بیابانهای جنوب مرامجنون کرده بود.

کنار قبری بر روی زانو، رو به قبله نشسته‏بود و زمزمه می‏کرد. ندبه می‏کرد و اشک‏می‏ریخت. جلوتر رفتم، انگار در این دنیانبود، اصلا متوجه حضور من نشد. نگاهش‏برزمین دوخته شده بود:

« یا امیرالمؤمنین، صف لی المتقین‏حتی کانی انظرالیهم...   »

گاهی هق هق گریه، شانه‏هایش را همچون‏بید مجنون می‏لرزاند. همان جا نشستم وبغض فرو خورده تمام روزهای انتظار راشکستم.

صورتش را به طرفم برگرداند. چشم‏هایش، باشبنم‏های عشق، با طراوت‏تر شده‏بود. نگاهش که به نگاهم گره خورد، به یکباره‏هردو شکستیم. در آن سرمایی که تا مغزاستخوان نفوذ می‏کرد، بدنش چون کوره‏می‏سوخت.

تب عشق او با هیچ دماسنجی قابل‏اندازه‏گیری نبود.

سرش را بر شانه‏ام گذاشت و گفت: اخوی!خطبه همام را حفظ می‏کنی؟

گفتم: اگر خدا قبول کند، بله.

گفت: به کجا رسیدی؟!

و من غافل از راز پرسش او، گفتم: به آخر.

گفت: برایم بخوان، تو را به جان مولاقسم... اجازه ندادم قسمش تمام شود وشروع کردم...

« روی ان صاحبا لامیرالمؤمنین‏علیه السلام‏یقال له همام کان رجلا عابدا   ...  »

خشنود از حفظ فرازهای مکالمه دوعاشق‏و معشوق، می‏خواندم و می‏گریستم. به نیمه‏شب متقین که رسیدم، گفت:

اخوی! شنیدم دیشب حاج آقا از «نیمه‏شب‏» گفتند، اگر زحمتی نیست، شماهم برای‏من بگو!

خیلی سریع، خواهشش را اجابت کردم به‏امید آنکه آرام شود، اما:

عشق تو ای دوست در آب و گلم داده حرارت به روان و دلم

حاج آقا می‏گفتند: «ما باید به یاد فلسفه‏خلقت‏خود بیفتیم. هنگام فکر کردن در این‏معنا، نیمه شب که انسان فراغ بال داره.

اگر کسی بنده نباشد و هدف بندگی نداشته‏باشد، کارهای روز مره‏ای که زیر مجموعه این‏هدف عبودیت، یک سری کارهای غلط وبیهوده است.

حالا چی کار کنیم، هدف یادمون نره; نمازشب بخونیم.

چی کار کنیم این دانایی تبدیل به یک باورمسلم بشه. چاره‏اش نماز شب.

اگر بخواهیم باور را روز به روز قوی‏تر کنیم،وقتش نیمه شب.

تقویت این باور، که قرآن کلام خداست،نیمه شب.

برای فهمیدن «الهی و ربی من‏لی‏غیرک‏» باید صد تا نیمه شب رفت در خونه خدا.

اصل حیات، تو نیمه شب است، بقیه‏اش‏فرع. خیلی خوبه آدم بتونه این اصل و فرعها را تشخیص بده 

انسانهایی که دردینداری ضعیف اند، اهل‏نیمه شب نیستند...   »

شانه هایم از ذوب شدن شمع وجودش‏گرم شده بود. گفت: ادامه بده.

« ولقد خالطهم امر عظیم‏»; موجب‏آشفتگی شان کار بزرگی است.

« لایرضون من اعمالهم القلیل‏»; ازکردار اندک خود، خرسندی ندارند.

« ولایستکثرون الکثیر»; و طاعت‏های‏فراوان خود را بسیار نشمارند.

« فهم لانفسهم متهمون‏» پس آنان خودرا متهم شمارند.

دردی سنگین بر روی قلبم، مهر سکوت‏برلبانم می‏زد. من که خاموش شدم، او شروع‏کرد:

« و من اعمالهم مشفقون، اذا زکی‏احد منهم خاف ممایقال له،

 فیقول: انااعلم بنفسی من غیری... »

محو حالات او شده بودم، چهارده شمع‏نیم سوخته کنار قبر، حکایت از چهارده نیمه‏شب‏عاشقانه دیگر می‏کرد.

آسمان که ریزش باران چشم‏های او رادید، از شرم، شروع به گریستن کرد.

گاهی فریاد «یا علی‏» و «یا زهرا»یش، مرا درفکر فرو می‏برد که آخر او را چه می‏شود؟!

پرسیدم: اخوی! اتفاقی افتاده؟!

گفت: منتظرم.

و بعد ادامه داد:

دیشب بعد از مناجات، لحظاتی به خواب‏رفتم. در عالم رؤیا، آقا امیرالمؤمنین‏علیه السلام رادیدم.

 رو به روی من ایستاده بودند، لبخندی‏زدند و فرمودند، ناراحت نباش، ان شاءالله‏فردا نماز صبح

 را با هم می‏خوانیم.

لحظه‏ای سکوت کرد و گفت:

اخوی! چقدر به اذان مانده؟

گفتم: کمتر از پنج دقیقه.

گریه آسمان قطع شده بود، از جایم بلندشدم تا سجاده و قرآنم را - که کمی آن‏طرف‏تر گذاشته بودم.- بیاورم. بوی بهشت‏همه جا را فرا گرفته بود.

خدایا! امشب چه شبی است، انگار ملائک،آسمان را برای ورود میهمان تازه‏ای گلباران‏می‏کنند که اینقدر بوی عطر می‏آید!

ناگهان، همه جا روشن شد. بی‏اختیاربرزمین افتادم، به زحمت‏خود را از زمین‏کندم، همه جا را دود گرفته بود. توان‏ایستادن نداشتم. سینه خیز خود را به اورساندم.

گلوله‏ای قلبش را شکافته بود. لبخندی که‏بر گوشه لبهایش روئیده بود، جگرم را آتش‏می‏زد.

صدای اذان در سراسر آسمان و زمین‏پیچیده بود. و اینک او درحال نماز بود.

« هکذا تصنع المواعظ البالغة‏باهلها»; پندهای رسا با آنان که شایسته‏هستند، چنین کند.

آری! «غم فراق نه آن می‏کند که بتوان‏گفت .... »

***

از مدیر وبلاگ غروب شلمچه که اجازه دادن مطلبشون رو تو این پست بذاریم تشکر می کنیم.

این هم آدرسش

 برا اونایی که می خوان از این وبلاگ زیبا بیشتر استفاده کنن:

http://www.ghorobe.blogfa.com/

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت19:3 |