گیرند اگر زبان من روزی گوید ضربان قلب من یا زهرا

يا فاطمه من عقده دل وا نكردم گشتم ولي قبر تو را پيدا نكردم
*****
روايتي خواندني از راهيان نور امسال ( فكه)
بسم رب الشهدا و الصديقين
چيست راز قلم كه گاه آن را مُركّب مي خوانند و گاهي مَركب؟ نوشتن و دست به قلم شدن سخت است چرا كه لرزش دست از حرمت قلم مي كاهد و لرزش دل ، حرمت قلم است.
چيست اين زيبا واژه اي كه گاهي از نويسنده ، مُركّب گونه تصويري سياه مي سازد و گاهي مَركب وار او را به اوج مي برد كه سيد شهيدان اهل قلم نام گيرد .
مي نويسم به احترام مردي كه نوشتن را عروج ناميد ، به ياد مردي كه صدايش هنوز طنين معرفت است.
معرفت ، مركب رهوار عشق ... به ياد سيد مرتضي آويني
اتوبوس ، د رحركت است، هوايي گرم ، تشنگي ، كمي خستگي از سفر و بي خوابي . در ميانه هاي راه تنها چيزي كه چشم را مي نوازد مين هايي است در خاك. راوي سخن مي گويد ، نوايش گرم است اما تو به برهوتي مي نگري كه او بهشت وار آنرا نظاره مي كند.
نام آنجا را مي داني ! گويند : فكه. جايي كه خاك است و خاك است و خاك ...
از اتوبوس پياده مي شوي . تازه مي فهمي به جايي آمده اي كه پا را بايد برهنه كني !
راستي چيست فلسفه پاهاي برهنه و شنزار؟ كه اين واژه نيز در آنجا مفهومي ديگر از آنچه مي دانستي دارد.
همه آماده اند . بايد وضو ساز ي و هنوز هيچ نمي داني . همه ، آماده اند ؟! و چه زيبا . به مانند كساني كه به بيت الله الحرام مي روند. غسل كردن ، وضو ساختن ، محرم شدن و آماده شدن براي رفتن ، براي بريدن از هرآنچه بريدن از آن زيباست.
راوي پيشگام ديگران و گرماي خاك كه پاهايت را نوازش مي دهد. فقط چند قدم آمده اي ، تشنگي كمي محسوس و راوي اشك در چشم، مانند هواي ابري آن روز كه او هم آرزوي چشم راوي را دارد. از دالاني عبور مي كني و جواني را مي بيني كه زمين زانوهايش را مي بوسد و او رمل هاي داغ فكه را ، ديگري زيارت مي خواند ، هوا گرم است گرم به مانند خاك ...
و تو ادامه راه مي شوي. گويند چند قدم ديگر مقتل مردي است كه اگر امروز حقيقتي بر جامانده ، او راوي آن حقيقت است. كم كم مي فهمي به چه جايي آمده اي؟ سختي راه و گرماي خاك به تو مي گويند كجا قدم نهاده اي؟ اين اندك گرمايي است كه تو را ، راه مي برد. با خود در ميان اين قلم ها فكر مي كني كه اين گرما زنگ بيداري است بيداري ... بيداري... فكه ، بيدار از قلم هاي شهيد آويني ، فكه بيدار تيرك هاي سيم خاردار اطراف كه انگار هر كدام يك قلم در دست شهيد آويني اند براي نوشتن فكه. نوشتن بر كفِ دستِ فكه .
عكس جواني را مي بيني كه مي خندد! گاه فكر مي كني كه با تو مي خندد ، با خود مي گويي در اين گرما چه ديد كه خنديد؟ لبخند؟ به چه چيزي ، چه كسي؟ و اين سؤال تا انتهاي راه بدون جواب با تو مي ماند.
جاده ، طي مي شود ، دقايق سپري . چشمهاي ما و فضاي باز.
روحاني جلوتر از همه ايستاده و كاروانيان را فرا مي خواند به نواي " حي علي الصلوه"
نماز مي خواني ، نمازي كه با همه ي نمازهاي زندگي ات متفاوت است و سجده بر هُرم خاك ، خاك و خاك...
راه را طي مي كني و از دور جمعيتي نمايان است در گوشه اي و تخته چوبي كه بروي آن حك شده : مقتل سيد شهيدان اهل قلم (سيد مرتضي آويني)
عزيزي مي گفت : خداوند انسانهاي خوب را زود از زمين مي گيرد. كمي دير ، مي زود. و اين چه راز ي است نهفته در دل فكه كه خداوند جامانده از سفري را به خيل دوستانش باز مي گرداند و سيد مرتضي آن بازمانده تنها ؛ بايد به جمع آنها مي رفت ، كمي دير اما ... چرا كه خداوند انسانهاي خوب را ...
نگاهي به مقتل مي اندازي و با خود ميگويي چه سعادت گونه مرگي است كه انسانها بر مقتل عزيري مي گريند و دعا مي كنند...! و چه جاودانه مرگي است كه بر محل شهادت مي گريند! انبوه جمعيت را ديدم و يك آن با خود گفتم نكند يادگاه سيد مرتضي اينجاست ؟ ديدم گودالي با چند سيم خاردار ، محيط شده. چه سعادتي كه بر محل رفتن گريستن چه رسد به محل خفتن! اينجاست كه آرزو مي كني مرگت به گونه اي باشد كه حتي مردم بر گودالي گريند . و توفنا مع الابرار...
پاهايت در ميان ماسه ها سر مي خورد . گاه سوزشي ناشي از سر خوردن خاك در ميان انگشتانت حس مي كني و هشدار : كه اي خفته در دنيا برخيز ! برخيز كه اينجا معبر بهشت است.
به تپه اي مي رسيم . تپه شهادت . جماعتي مشغول دعا و زيارت. برفراز تپه بيرق يا حسين و اهتزازِ تمام غرور و افتخار و نشانه : تابلو سبز رنگي كه نوشته ي روي آن چنين است : در اين مكان 800 شهيد به مقامي رسيدند كه مولايشان حسين رسيد.
بايد برگرديم، هرچه سعي مي كني بماني ، نمي شود. آرام آرام قدم بر مي داري و مسير بازگست را طي مي كني. بر خلاف رفتن كه شور رسيدن با تو بود، تا كمي بيشتر آنجا بماني و فكر كني ...
از طاق خروجي عبور مي كني. بايد از خويش بگذري . رها شوي. رها شوي.
خسته، تشنه و حالا گرسنه و مسئول كاروان كه زائرين را براي ناهار مي طلبد.
بر سر سفره مي نشيني. مسئول كاروان با صداي بلند مي گويد : هر دو نفر يك ظرف غذا.
و تو بايد در غذا خوردن با همراهِ ديگري شريك شوي. لقمه اول ، دوم، سوم ...
گرسنه اي . نگاهي به ظرف غذا مي اندازي و مي گويي اين كفاف عصرانه هم نمي شود ، چه رسد به ناهار. با خودت مي گويي اي كاش همراهت كمتر لقمه بگيرد و تو سهم بيشتري ببري. در كنارت كودكي به همراه پدر نشسته و پدر سهم بيشتري از غذاي خود را به او داده و تو با خود مي گويي خدا كند او غذايش را تمام نكند تا ته مانده غذاي كودك نصيبت گردد. سيد علي در كنار ما نشسته بود . در همين فكر بودم كه ناگهان زائري پرسيد : سيد در جبهه هنگام غذا ، كنسرو مي خورديد؟ و سيد با نگاهي كه لبخند نشان بود ، گفت : گاهي از فرط گرسنگي ، تكه ناني خشك برايمان چلو كباب بود... اين را كه مي شنوي بغض گلويت را مي فشرد كه چقدر زود به دام و بند دنيا بازگشتي و باز به فكر فرو مي روي ، بغض مي كني ، دست از غذا مي كشي ، با خود مي گويي اي كاش كودك كناري ات سير نشود و تو غذاي خود را به او بدهي .
نگاه مي كنم ، تا آخرين صحنه فكه ، تداعيِ هميشه ي ذهنم گردد. نگاه مي كنم به همه ي آنچه زيباست . تازه مي فهمم لبخند آن بسيجي از براي چه بود؟
چيزي جز زيبايي نديدي ! چيزي جز زيبايي ديدي؟ در آن خاك ، در آن گرما ، در آن عطش ، همه و همه زيبايي بود.
تازه مي فهمي كه بانوي عاشورا چرا و با چه حسي گفت: " و ما رايت الا جميلا"
سوار بر اتوبوس مي شوي . چقدر زود گذشت. كاش دوباره باز گردم و فكر كنم. و با اين اميد لبخند زنم .به اميد ديدار. فكه ، باز هم مرا بطلب. مرا باز به زيبايي ها دعوت كن. مرا آنجا ببر كه سيد مرتضي را بردي...
التماس دعا
