
سلام!
در عمق نگاهِ قابهایی که از دستان هنرمند چکیده است ، تلالویی می جوشد که خورشید وام دارِ کویش ، شرمگین است . صداهایی که تابلو شده اند در دهلاویه ای که روزی از انفجار فاجعه ی جنگ نه شب پیدا و نه روز ، حال شاهد نمایش نامه ای است که بازی گردانش چمران ِ جانهاست . چمرانی که سالها در یاد و خاطرات آخر سال (همه سال) زنده و با هر حماسه ی جهانی تکرار می شود.
دهلاویه نماد مقاومت مردانی ست که باور کردند ایران به نام آنهاست و کسی جز خودشان نمی تواند لایق آن باشد. پس از جان گذشتند و جان دادند و حال در اوج نمایش ِ اشک ِ دهلاویه ، مناجاتهای شهید مصطفی چمران سوزناک تر از شبهای قدر من و تو ماندگار شده است و هم با مسافران دلداده ی کوی یاران ، خوش آمد گوی ِ راهیان نور می باشد.
دهلاویه گوشه ای از ایران ،زنده شد به دست چمران هایی که روزی دشمن را آنقدر کوچک دیدند که حاضر بودند بدن های پاره پاره دوستانشان را ببینند اما ایران ِ امروز را فراموش نکنند. اگر متفکرانی هم چون دکتر مصطفی چمران با موقعیت علمی خود ، موفقیت ایران را می بینند. حال در هسته های ِ انرژی ِ امروزِ ایران خونی می جوشد که مشت های ِ گره شده ی آنان برای انرژی هسته ای پاسخ گوی ِ رشادت مردان مقاومت و ایثار است.
و هر ساله شهدا منتظرند در دیدار دوباره ی وعده های خوش بهاری از دلاوران پاک وطن خبر های موفقیت علمی و جهانی را با خود عیدی آورند.

دنیا سرچشمه فناپذیری است و فناپذیری جزء لاینفک زندگی هر انسان ، هر انسانی که سفر زمینی را به سفر آسمانی ترجیح دهد. مسلما درک این فنا پذیری که عمق معنایش مرگ است را بر خود مشکل ساخته و سبزینه حیات طیبه اخروی را در جان خود از بین برده و ریشه شهادت را در عمق وجود خود خشکانیده است .
فکه سرآغاز سفر آسمانی به سرزمین نور ، ما مهمانان شهدا بودیم در ضیافتی عند الهی. خاک نرم فکه جاذبه ای دارد ، لشکر صبح روی تپه های آن قدم گذاشته و پیشانی طلایه دارانی که نبرد عشق می کردند و شیدایی راه شهادت بودند ، روی خاک اینجا ساییده شده است. رایحه بهشت هنگامی که نسیم از لابه لای گندم زار سبزش می گذشت و به ژرفای وجودت رخنه می کرد را احساس می کردی. اینجا شهری بود به وسعت آسمان . در مسیر مدام تابلوهایی که رویشان همان جمله زمین گیر همیشگی را نوشته بودند می دیدم .
خطر انفجار مین ، از مسیر خارج نشوید . چه می گویند ؟ از کدام مسیر خارج نشویم . دل به جستجوی دروازه شهادت بدین سو کشیده شده است .
مگر می شود . دل گفت نرو ، حیات عشق هر چه باشد ، هر چه باشد ، این روزی ها تمام نمی شود ، همین طور که تورا به خود جذب نمی کند . سیم خاردار برای عقلی زمینی است نه عشقی پایدار ، اگر تو کبوتر شکسته بال دلت تاب گذشتن از این سیمهای خاردار صعب العبور را ندارد بدان که این سیمهای خاردار ، سیمهای خاردار آن سرزمین آسمانی نیستند ، آنها سدی هستند که منطق و عقلی زمینی جلوی دل عاشقت ساخته پس خرابش کن ، ویرانش کن و بیا ، در این سو جاودانگی زمین تو را رها و به اقیانوس نور می رساند .
فراموش نکن ، ما پروانگان بی پروای عشقیم .
سلام
عیدتون مبارک . صد سال به این سالها.
از آخرین بروز رسانی وبلاگ مدتها گذشته . راستش یه سری مسائل باعث شده بود تا نتونیم بروز کنیم. ( مطمئنا مهمترین اونا کم سعادتی بود...)
جاتون خالی ، شهدا امسال هم طلبیدن و رفتیم دیار نور . مناطق جنگی جنوب
چه صفایی !! خصوصا که تعداد زیادی از رزمنده ها با خانواده هاشون با ما بودن و ...
بازم مثل پارسال برا اینکه ما هم نقشی تو این سفر معنوی داشته باشیم، یه تعداد نشریه آماده کردیم و بین بچه های کاروان توزیع کردیم. سه شماره "لاله ها" مخصوص اون سه روزی که تو منطقه بودیم و یه ویژه نامه هم به نام "عفاف" مخصوص خواهرایی که همرامون بودن _ که البته روز اول سفر پخش شد_
امروز و روزای آینده بعضی از مطالب نشریه ها رو تو وبلاگ می گذاریم . امیدواریم از نظرای شما محروم نمونیم.
****
ان شاء الله سال جدید سال ظهور مولا صاحب الزمان (عج) باشه و آقا از اعمال و رفتار ما راضب باشه.
سالی سرشار از موفقیت و بهروزی رو براتون آرزو می کنیم.
****

حکمت خدا ...
ديدم داره زار مي زنه و بلند بلند خدا خدا مي كنه . رفتم كنارش نشستم . دستمو دور گردنش حلقه زدم. بهش گفتم : گريه نكن ، بسه ديگه.
گفت : آخه شما چي مي دونين ! چي مي دونين من چي كشيدم.
گفتم: همه سختي مي كشن .
گفت : دلم مي خواد همه چيز رو از اول برات تعريف كنم ، تا بدوني من چي مي گم.
حوصله نداشتم حرفاشو گوش كنم اما با اين حال گفتم بگو . برام از همه چيزهايي كه باعث شده اين جوري گريه كني بگو حرف بزن تا سبك شي.
شروع كرد به گفتن.
- بچه بودم كه جنگ شروع شد و بابام رفت جبهه. بعد از چند سال جنگيدن به آرزوش رسيد و شهيد شد. من فقط 3 سال تونستم لذت پدر داشتن رو بچشم. بعد از چند سال كه از شهادت پدرم گذشت ، يكي از دوستاي بابا كه اتفاقا هم اسم بابام بود اومد خواستگاري مامانم. راضي شد با دوست بابام ازدواج كنه . بابا علي من مرد خوبي بود . درست مثل باباي خودم مهربون بود . روزاي خوبي بود. بعد از مدتي حالش بد شد . هر روز كه مي گذشت حال بابا بد و بدتر مي شد. اون موقع بود كه فهميدم بابام مثل خيلي هاي ديگه بدون يادگاري از جنگ بر نگشته . آره بابام شيميايي شده بود. مامانم ذره ذره آب مي شد و من يه بار ديگه طعم تلخ يتيمي رو مي چشيدم ...
من يتيمم از دو پدر . دلم مي خواد بفهمم چرا خدا ...
حرفشو قطع كرد . گريه مجالش نداد.
تو اين ميون من موندم و سكوت . او بود و هاي هاي گريه و هر دومون بهت زده حكمت خدا...
