سوره هاي تابيده نگاه تو از مشرق دلواپسي هاي غريب آشنا مي شود تا سرسر خاموشان.
تابيده كه شد مي تابي و نگاه در نگاه سينه هاي مالامال از عشق شيرين يادت آرام مي گيري.
بتاب ! آسمانم ، آفتابم ... نه ! حضرتم ، آقايم !
ز چشمانت رخصت مي چينم ، فرصت هست ؟
تا كي خواب باشم تا تو از نگاهم انتظار را بخواني ؟
دلربايم به ناز نگاهت هزاران چشم خيره مانده است.
صبح كه بيايد آفتاب بي تاب مي شود از تاب نگاه تو .
دلم به بهار به نم نم ستاره هاي آسماني اش ، به ترنم نجواي باراني اش خوش است.
تو آمده اي تا مرز ديدارهاي خودماني.
نگاهم كن تا پرنده شوم.
غزل صداي تو شنيدني ست.
مي سرايم اما نه غزل. از تار و پود جانم برايت نم نمك نجوا مي شوم تا براي روز خوبان ، تماشاگهي ذخيره كنم.
خيال خوب خدايي اش فقط دلبري مي دان نه دل بُري.
تا امتداد نگاه آسمان / تا تاب توان خورشيد / تا ترجمه سوره هاي نزول وحي/ تا خواب قيامت ديدار
هيچ ْ جز دلي نمانده است.
سوره سوره ترجمه مي شود ، تفسير هم.
كوچه كوچه تكبير مي شود ، تعبير هم.
آسمان آسمان توحيد مي شود ، تسبيح هم.
نذر من ، نذر تو ، نذر هزار هزار دل عاشق به صبح و صبوحي برآورده مي شود.
آن صبح مي آيد.
