عملیات والفجر ۲ بود . بعد از نماز مغرب و عشا باید حرکت می کردیم . هوا به شدت سرد بود . به هر کداممان یک پتو دادند . فرمانده دسته ۱ گروهان ابوذر ، غلامرضا بود که با حالتی مملو از شوق و نیاز نماز می خواند .
دو نفر کرد به عنوان اطلاعات عملیات با ما به مناطق شرق عراق برای راهنمایی آمدند . بچه ها به خاطر راهپیمایی زیاد در راه پتو و وسایل خود را رها می کردند و به راه خود ادامه می دادند ، اما غلامرضا همچنان با پتو می آمد .
نیمه های شب بود ، راه را گم کردیم . صدای توپ و خمپاره از هر طرف به گوش می رسید . آن دو کرد ما را رها کردند و ما هم راه را گم کرده بودیم صفیر گلوله ای سکوت شب را شکست و در آن وادی غلامرضا مهمان خدا شد.
تازه فلسفه اصرار غلامرضا برای آوردن پتو فهمیدم. غلامرضا را در آن پتو پیچیدیم و با هزار غصه . غم مجبور شدیم فرمانده عزیزمان را تنها بگذاریم.
نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت6:6 |

