تبليغاتX
انصار الشهدا

راستي افسانه بود يا واقعيت ؟

در خواب بود يا بيداري ؟

ملائك آمده بودند با سرود و سلام . غريب حكايتي بود. كه در تل و ماهور و كوه و بيابان به دنبال زيباترين گل ها مي گشتند و يافتند و چيدند و به آسمان بردند تا مشام ملكوتيان را تا ابد سرشار از شميم حضور حضرت دوست كنند...

ديروز داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا هر وقت از گناه كردن خسته مي شيم ، اون كوقع كه دوست داريم تا يه نفر باشه تا سر بزاريم رو پاش و تا دلمون مي خواد گريه كنيم . وقتي كه دنبال جايي مي گرديم تا از دلتنگي در بياييم . يا  وقتي كه دوست داريم با يه نفر درد و دل كنيم و يا ...

ديگه وقت برامون ارزشي نداره و همون موقع به سراغ شهدا مي ريم . مي ريم تو گلزار و تا مي تونيم باهاتون حرف مي زنيم و در آخر هم با صداي بلند گريه مي كنيم . آخه ، مي دونيم ديگه اونجا كسي نيست كه به گريه هامون بخنده . ديگه اونجا كسي نيست كه حرف دلمون رو بره به صد نفر ديگه بگه و آبروي ما رو ببره .

آره، شهدا تنها تسلي بخش دلهاي جووناي ما هستن . پس اي جوونا بياييد شهدا را به ياد بسپاريم نه به خاك ...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت18:14 |