تبليغاتX
انصار الشهدا
پلاكي را شناسايي مي كنند.نشان يك شهيد است.گمشده ي دلهاي بي قرار.
از ميان اسامي مقود الاثر ها ، از لابلاي شماره ها و نشان ها مشخصاتش را صادر مي كنند.شهيدي ديگر از فارس.لارستان . شهيد كربلاي 5 . شلمچه سال 65.الآن 10 سال مي گذرد.نشان شهيد يا پلاكي كه هويتش را نشان مي داد درون تابوتي از گل مي گذارند و بر جمع كاروان گمشده ها افزوده مي شود.تمام ارتباطات مردمي خبري مهم دارند.مژده گمشده هاتان پيدا شد.از شلمچه نشان هزاران مرده پيدا شد.آغوش بگشاييد كه انتظار به پايان رسيد.
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
چشمان مادر و دختر از شوق اشك بار مي شود.دختر چهره پدر را نديده استو اين آرزوي تمام ناشدني اش ديدن روي پدر است.حال دختر 10 ساله است و مادر 1 سال نشان گمشده را براي دختر بازگو مي كرد اما براي دختر قانع كننده ترين چيز ديدن روي گمشده است.
مادر ، بابا داره مي ياد؟ يعني مثل اين عكسه؟ اگه ديدمش ميتونم بشناسمش؟ فرقي كه نكرده؟...
حرف هاي دختر و اشك هاي مادر ساعت ها ادامه داره.
مادر جواب دختر را چگونه بدهد كه او قانع شود؟ مادر چطور به دختر بگويد كه بابا فقط چند استخوان و يك پلاك بيشتر نشان ندارد؟ مادر چگونه...؟
نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت21:48 |

چند روزي از يكساله شدن وبلاگ مي گذره و تو اين چند روزه اصلا فرصت نشد تا وبلاگ رو بروز كنيم. راستش براي سالگرد افتتاح وبلاگ برنامه اي تدارك ديده بوديم و تقريبا اكثر بچه ها درگير تدارك و برگزاري برنامه بودن. برنامه به يادبود سردار سرلشكر پاسدار شهيد حاج حسين خرازي فرمانده دلاور لشكر مقدس 14 امام حسين برگزار شد. با نام فرماندهي با يك دست.

سه نفر از همرزمان شهيد خرازي رو از اصفهان دعوت كرده بوديم. سردار رضايي- فرمانده زرهي لشكر امام حسين (ع) - و برادر كشفي – معاون بهداري حاج حسين – و دكتر تيموري – مسئول بهداشت لشكر در دوران جنگ- . هرچند بايد حضار در مجلس از كيفيت برنامه بگن اما برنامه نسبتا خوبي بود. انشاء الله بزودي عكسهاي مراسم رو تو وبلاگ مي گذاريم.

به هر حال اميدواريم تونسته باشيم گوشه اي از دينمون رو نسبت به شهدا ادا كنيم. انشاءالله

 

فرماندهي با يك دست

 

 

از همه دوستان و همسنگران عزيزي كه در اين يك سال به ما لطف داشتند ، با حضورشان گرمي بخش وبلاگ ما بودند و با انتقادات و پيشنهاداتشان ما را در پيشبرد اهدافمان ياري رساندند تشكر و قدرداني به عمل مي آوريم . اجر همگي با شهدا.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه دهم آذر 1385 ساعت13:11 |

همون عملیاتی که جهانگیر شهید شد ، مجروح شدم و در بیمارستان بستری . مرتب خواب جهانگیر را می دیدم . یک شب خواب دیدم در یک کلاس معلم مشغول تدریس است و موضوع درس ، کتابی است به نام شاهنامه شهید گرگین . کتاب را باز کردم ، عکس جهانگیر را دیدم با زلف های بلند و همه از زلفان بلند او آویزان بودند . کتاب را ورق زدم . عکس دیگری از جهانگیر در آن نقش بسته بود امااینبار جهانگیر آنقدر نورانی بود که همه از نورانیت او فرار می کردند . از معلم سوال می کردم و او توضیح می داد و تفسیر می کرد که ماجرای این کتاب و عکسهای درون آن چیست .

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت15:30 |