باید می ماندم ...
(( عقل به رفتن می خواند و عشق به رفتن ... و این هر دو را خداوند آفریده است . تا وجود انسان در آوارگی و حیرت ، میان عقل و عشق معنا شود . رنج ، مفتاح الخزائن غیب است و نه عجب اگر راه حق مخوف در بلایا و دشواریهااست . سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق ... یعنی این است بهای دیدار .)) ((شهید آوینی))
جنگ که شروع شد من هم ترسیدم ولی در نرفتم . نه تنها من ، که خیلی ها مثل من یعنی همه آن بچه هایی که با هم در روزهای تظاهرات ، راهپیماییها ، در خیابانها مرگ بر شاه گفته بودیم .
آن روزها ترسیدیم چون بچه بودیم ، ولی در نرفتیم . آن روز که جنگ شروع شد من هم مثل بقیه بچه ها خواستم که به جبهه بروم ولی همه اش یک کلمه می شنیدم : ((نه))
چون قبل از من برادرم به جبهه رفته بود و شهید شده بود ، مسئولیت خانواده به عهده من بود و با رفتن من به شدت مخالفت می شد .
وقتی مادرم برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد سفر کرده بود ، من که به دنبال فرصتی می گشتم که به جبهه برم عازم جبهه شدم . بعد از گذشت 25-20 روز که مادرم برگشته بود باایشان تماس گرفتم . گریه می کرد و ناراحت بود ، ولی چه می شد کرد . باید می ماندم ...
قبل از عمليات كربلاي 4 ، با تعدادي از بچه ها توي چادر نشسته بوديم . قبل از اينكه براي مرحله اصلي عمليات اعزام شويم ، شهيد شيخي به زبان لاري گفت : " عمليات اُم نيونْدايْ " يعني : « حس عمليات ندارم » . ما را بردند به تصفيه خانه . همانجا بوديم كه اعلام كردن عمليات لو رفته و بايد برگرديم . خيلي از بچه ها از جمله شهيد ارغوان كه قبل از ما وارد آب شده بودند ، آنجا به شهادت رسيدند. شهيد شيخي تركش كوچكي به كمرش خورده بود و آنجا را سوراخ كرده بود . يادم مي آيد وقتي بر مي گشت بيسيم هم روي كولش بود گفت : " گفتم كه ... من كه رفتم ." لبخند مي زد و با بچه ها و فرمانده گردان خداحافظي مي كرد.
تقبل الله اعمالنا و اعمالكم
فرا رسيدن عيد سعيد فطر بر تمامي مسلمانان مبارك باد .
اميد كه از اين ماه بهره كافي را برده باشيم.
شهدا را كه فراموش نكرده ايد. يادمان باشد ثواب ختم قرآن اين ماه را به روح شهدا هم هديه كنيم.

