سلام به همه همسنگران گرامي و تشكر از الطاف شما عزيزان
يك خاطره تو ماهنامه امتداد ديديم كه خيلي جالبه. خوب هميشه تكرار بد نيست و بعضي وقتها تكرار لازمه...
انشاءالله اگه تا حالا امتداد رو نخونديد ، حتما بگيريد و مطالعه كنيد . راستش ما كه خيلي از امتداد خوشمون اومده.
و اين هم مطلب مورد نظر :
يك روز چند تا خانم هاي افسر ها دور هم جمع بودند ، يكي شان گفت : شوهر من آنقدر دخترمو دوست داره كه اگر دخترم نصف شب بگه كه من كنتاكي مي خواهم ، مي ره و از هرجا كه شده برايش مي خره . گيتي گفت : جدي ؟ شوهر من آنقدر دخترمو دوست داره كه اگر اون هر وقت روز بگه كه من كنتاكي مي خوام ، مي گه : با نفست مبارزه كن دخترم.
امتداد ، شماره 8 (مردادماه 85) به نقل از كتاب " او نگاهش را به ارث گذاشت " نگاهي به زندگي حسن آبشناسان به قلم خانم گلستان جعفريان

التماس دعا
يا علي
الله اکبر الله اکبر
درود بر حزب الله
سلام بر سید حسن نصر الله
کم من فئه قلیله ...
پیروزی قهرمانانه حزب الله سرافراز لبنان بر اسرائیل غاصب و در واقع پیروزی اسلام بر کفر جهانی را محضر آقا ولي عصر (عج) ، همه حزب اللهیان عالم و همه بسیجیان قهرمان ، خاصه رهبر معظم انقلاب و شما همسنگران گرامي تبریک و تهنیت عرض می نماییم.
زنده باد یاران نصر الله که با پیروی از روح الله بار دیگر ثابت کردند که " آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند"
و پاينده باد حزب الله که افسانه شکست ناپذیری اسرائیل را از بین برد...
درود بر سید حسن نصر الله ، رهبر شجاع ، مومن و دلاور عربي که خود را سرباز ولایت می داند و بر دستان آقا بوسه می زند...

سلام بر مجاهدان راه خدا...
جای همه شهیدان در جشن پیروزی حزب الله خالي است.
ياد حاج احمد متوسليان بخير . آيا او نيز از اين پيروزي خبر دار شده است تا درتحقق آرزوهاي خود و جشن پيروزي حزب الله سر از پا نشناسد؟ آيا او نيز از شكست شقي ترين انسانها آگاه شده است؟ ....
به اميد نابودي كامل اسرائيل و ظهور عدالت گستر جهاني مهدي موعود...
شايد بگيد ساعت خواب !!
آره حق با شماست . خيلي دير شده. اما به بزرگواري خودتون ببخشيد . راستش يك سري مشكلات باعث شد نتونيم به موقع بروز كنيم. بازهم معذرت مي خواهيم.
التماس دعا
يا علي
خرمشهر هنوز سقوط نكرده بود . بچه ها همچنان مقاومت مي كردند . بچه ها براي حتي يك فشنگ پرپر مي زدند . حميد ارجمندي پشت بي سيم به جهان آرا مي گفت : محمد بچه ها دارن لت و پار مي شن . مهمات مي خوايم . فشنگ نداريم .
از اون طرف بي سيم صدايي نمي اومد . محمد ساكت بود . بچه ها مي فهميدن محمد هم دستش خاليه .
سكوتش خيلي معني داشت . يعني ‹‹بابا علي اكبر ، من خودم هم آب ندارم . دهان من از تو خشك تره .››
بعد از چند لحظه صداي بي سيم بلند شد . جهان آرا مي گفت : بچه ها ! شرمنده ام . توكل كنيد به خدا. با ياد حسين (ع) مقاومت كنيد .
بخشي از وصيت نامه شهيد جهانگير گرگين :
خدايا !
انسان تا در اين دنياي مادي است
فطرتش را خاك
ضمیرش را زنگار پوشانده
و آنگاه كه به ملكوت اعلي مي نگري ،
همه چيز نور است .
خداوند شما را از نماز گزاران در شب قرار دهد .
* سخنران بعد از نماز ، جهانگير بود . علاقه عجيبي به نهج البلاغه مولا علي داشت . وقتي خطبه همام را مي خواند به خودش مي لرزيد و مثل ميّت زرد مي شد .
بچه ها آنقدر تحت تأثير حرفهاي او قرار مي گرفتند كه بعضي ها وسط سخنراني از حال مي رفتند .
* شهيد محراب آيه الله دستغيب آمده بود اردوگاه . بهش اشاره كرد و گفت اين كيه ؟ بچه ها گفتند : جهانگير .
شهيد دستغيب گفت : از اين به بعد بهش نگيد جهانگير بگيد علي .
* وقتي مي ديديمش ، مي ترسيديم . وحشت مي كرديم . تا از چادر مي آمد بيرون ما همگي مي رفتيم تو چادر .
بچه هاي تخريب يقين پيدا كرده بودند كه پرده حجاب از جلو چشمانش كنار رفته مي تواند باطن افراد را ببيند .
* پاسدار بود و مسئول اردوگاه تخريب . اما تا قبل از شهادتش هيچ كدام از بچه ها نمي دانستند .
قبل از عمليات والفجر1، در منطقه فكه در كانالي نشسته بوديم . غروب بود . وضو گرفتيم و آماده شديم براي نماز مغرب و عشا .
پنج نفر پشت سر جهانگير ايستاديم و نماز را به او اقتدا كرديم . نماز را شروع كرده بوديم كه صداي سوت خمپاره 120 آمد . چند لحظه بعد خمپاره درست كنارمان منفجر شد. همه خيز رفته بوديم . يكي از بچه ها به نام آقاي شبيري ازبچه هاي جهرم تركش خورد و مجروح شد . _ البته ايشان بعدها شربت شهادت را نوشيد _ گرد و خاك كه فرو نشست ، ديديم يك نفر ايستاده و آنچنان غرق در نماز است و آنچنان حمد و سوره مي خواند كه ...
و مثل باران بهاري اشك مي ريزد ، كي بود؟ جهانگير
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته . سر را چرخاند . ديد بچه ها نماز نمي خوانند . پرسيد : چيزي شده ؟
الله اكبر . خمپاره 120 كنارش منفجر شده بود ، يكي از بچه ها هم مجروح شده بود اما او متوجه نشده بود . به نظر شمااو در چه عالمي سير مي كرد ؟
ايستاد به نمازغفيله . وقتي مي خواند ‹‹ وذالنون اذ ذهب مغاضبأ ... ››
احساس مي كردم تمام كوهها و سنگ هاي اطراف با جهانگير اشك مي ريزند وناله مي كنند .
نمازش كه تمام شد ، نشست و خيلي راحت وآرام با همان لهجه شيرين دالكي وصيت كرد :
‹‹ به فلاني بگيد خيلي دوستت داشتم . قدرِت رو نفهميدم
من كه دارم شهيد مي شم ،سلام من رو به حاج مقداد برسونيد و...››
والفجر1 آخرين عملياتي بود كه جهانگير شركت كرد .
يك روز ديدم جهانگير داره زار زار گريه مي كنه .
گفتم : چيزي شده ؟ چرا اينقدر گريه مي كني ؟
گفت : دست از سرم بر دار. بذار راحت باشم .
گفتم : تو هر مشكلي برات پيش مي آمد به من مي گفتي . حالا چي شده كه نمي خواي به من بگي .
بعد از اصرار من گفت :
آقا صاحب الزمان (عج) رو خواب ديدم كه بهم گفت :
چرا ديشب ، نماز شبت قضا شد ؟
