20 روز به عمليات والفجر 8 مانده بود كه يكي از بچه هاي پاسدار وظيفه كه خيلي فعال و شوخ طبع و ورزشكار بود 48 ساعت مرخصي گرفت و از لار تمام وسائل زورخانه را آورد پادگان امام خميني لشكر المهدي.14 روز به عمليات مانده بود كه رفتيم زورخانه. رحيم تهمتن كباده خوب مي رفت. تا از گود اومد بالا گفت : خوشت اومد. با هم رفتيم براي نماز مغرب و عشا. سجده هاي اكثر بچه ها طولاني بود . رحيم رفت بالاسر حميد جوهري نيا و گفت : از خدا چي مي خواي ؟ ژيان يا پيكان؟ . حميد از سجده بلند شد و گفت رحيم نكن. بذار با خداي خودم راحت باشم. _ حميد بعد ها در پدافند فاو شربت شهادت را نوشيد _
يك شب تو صف نماز بين حميد و رحيم ايستاده بودم. رحيم وسط نماز زار زار گريه مي كرد. بعد از نماز گفتم : رحيم ! تو از خدا چي مي خواي؟ گفت : (كاميون) ده تن.
مرحله سوم عمليات نوبت اونها بود كه وارد خط شوند. فرمانده گردان شهيد شده بود . رحيم دست من رو گرفت و گفت : بيا تو سنگر . همه بچه ها دارن گريه مي كنن. بايد خوشحال باشيم . من كه خوشحالم . اون كه شهيد شد . ما بايد به حال خودمون گريه كنيم.
يه كمپوت گيلاس باز كرد و گفت : ديگه من رو نمي بيني.
گفتم : چطور ؟
گفت : من مثل شهيد دالاندار مفقود مي شم .
خداحافظي كرديم و برگشتيم خط. دو روز بعد گردانشون برگشت. رفتم پرسنلي سوال كردم : رحيم تهمتن ؟ گفتند : مفقود شده.
سال۷۴ براي خريد رفته بوديم تهران. ميدان امام حسين (ع) بوديم كه يكي از بچه هايي كه باهامون بود ، گفت : نگاه كنيد اينها با چه وضعي مي گردند.سرمون را بالا كرديم و يه نگاه كرديم و چشممون به نا محرم افتاد رفتيم مرقد.اتفاقا جاي همه خالي،حال خوشي پيدا كرديم وبعد برگشتيم خونه و خوابيديم.خواب نجف رو ديدم. با ماشين داشتم توي يك كوچه مي رفتم كه ديدم شهيد نجف و دو نفر ديگه ايستاده اند. من هم ايستادم.با خودم گفتم چشمم به نامحرم افتاده، چه جوري برم پيش نجف؟ نجف اشاره كرد و گفت بيا! سرم رو پايين انداختم وبه طرفش رفتم. من رو كنار كشيد و چشمم رو بوسيد و گفت:"فلاني خيلي مواظب چشمات باش" و اين حرف رو سه بار تكرار كرد.
ما يه بار ناخواسته چشممون به نامحرم افتاده بود و اون جوري شد حالا اونهايي كه خواسته نگاه ميكنن چي؟
اواخر سال 64 بود كه نحوه شهادت خودش را پيش بيني كرد و گفت : من با گلوله كاتيوشا شهيد مي شوم.
سه روز قبل از شهادتش، تسويه حساب گرفته بود كه برگرده. فهميد كه قراره عمليات بشه. برگ تسويه را گذاشت و گفت : ديگه طاقت ندارم. خودش را آماده كرد براي عمليات ( عمليات كربلاي 8 ). شب قبل از عمليات تو چادر گفت : الآن وقتشه .
توي مسير هم به شهيد عفيفه گفته بود : من و تو تا حالا با هم تو يك عمليات نبوديم و اين اولين و آخرين عملياتي است كه با هم هستيم. بالاخره در 18 فروردين ماه 66 در راه بازگشت خودروي آنها مورد اصابت گلوله ميني كاتيوشا قرار گرفت و اين دو سردار سرافراز سپاه اسلام به ديدار معبود شتافتند.

