شهید مصطفی امیری از بچه های لامرد عضو سپاه پاسداران لارستان بود که اوایل جنگ یعنی مهر و آبان 59 در جبهه آبادان به اسارت نیروهای بعثی درآمد. بعد از 9 سال با اولین کاروان آزادگان به آغوش میهن باز گشت . اما چند ماهی نگذشت که در اثر جراحات دوران اسارت به خیل شهدا پیوست .
اما خاطره ای به نقل از این شهید بزرگوار:
در روزهای اول اسارت ، ما را به حومه بصره عراق بردند. چند روز اول ما را به شدت شکنجه می دادند. از آنجا که با پاسداران بسیار شدید و وحشتناک برخورد می شد ، خودمان را به عنوان نیروی داوطلب معرفی کردیم.یک لیست نگهبانی به دست بعثی ها افتاده بود که جلوی اسم من با ضربدری نوشته شده بود « پاسبخش » . آنها دست بردار نبودند و می گفتند: شما پاسدار هستید و باید اعتراف کید.
من هم مقاومت می کردم و می گفتم : من پاسبخش بوده ام نه پاسدار.
خلاصه ما را تحویل یک درجه دار گردن کلفت و قد بلند سودانی !! دادند.او ما را در کنار نخلها با گرز خرما به باد کتک می بست . در حین شکنجه ، نام مقدس ائمه را می بردیم و یا فاطمه (س) و یا حسین (ع) از زبانمان جدا نمی شد . او هم هیچ توجهی نمی کرد . یکبار ناخودآگاه نام مبارک ابالفضل (ع) بر زبانم جاری شد . در نهایت تعجب و ناباوری دیدم چوب را به کناری انداخت و رفت . اینجا بود که متوجه شدم آنها یک حساسیت خاصی روی نام مقدس آقا ابالفضل (ع) دارند. روزهای بعد با شروع کتک کاری ، ابتدا نام مقدس ائمه را می بردم و برای اینکه مشکوک نشود ، پس از مدتی نام مبارک ابالفضل (ع) را بر زبان می آوردم و بدینگونه از شدت شکنجه می کاستم.
روحش شاد و و با مولایش ابالفضل (ع) محشور باد
چند خاطره از شهید حمید رضا ایجاد در آستانه 14 خرداد ، نهمین سالگرد شهادتش
- 15 سالش بود . می خواست بره جبهه ولی نمی گذاشتن. از روی سر مردم وارد اتوبوس شد. ولی باز هم از بین راه برگردوندنش.
- در لشکر ثار الله کرمان فرمانده قبضه خمپاره 82 شد .
- بعد از سربازی هم به عنوان بسیجی به جبهه آمد و شد پیک گردان امام علی (ع)
- بعد از جنگ هم رفت اداره اطلاعات و شد سرباز گمنام امام زمان (عج)
- خرداد ماه 76 بود که در اثر سانحه رانندگی به خیل دوستان شهیدش پیوست .
* عید 76 بود که با حمید و یکی دیگه از بچه ها رفتیم گلزار شهدا. بعد از خواندن فاتحه ، یک جا نشست و گفت: قبر من اینجاست. و ادامه داد : دیشب شهید مفید رو خواب دبدم که می گفت قبر تو همین جاست.
* همسر شهید ایجاد : چند شب قبل از شهادت ، نشست به گریه کردن و گفت : دیگه وقتش رسیده.
* چند ماهی از شهادتش می گذشت که یه شب اومد به خوابم . من رو برداشت و تو تمام لار چرخوند و گفت : من دنبال یه آدامسی می گردم ولی پیداش نمی کنم .
صبح که از خواب بیدار شدم رفتم و گشتم ول اون آدامس را پیدا نکردم. تا اینکه یکی از رزمنده ها رو دیدم . قضیه رو گفتم . گفت : من دارمش . خوشحال شدم . آدارمس رو گرفتم و بردم برا دخترش . تا دید گفت : این همونیه که دیروز هوس کرده بودم.
روحش شاد و قرین رحمت ایزد منان
اسفندماه 82 بود و دو ماه از شهادت آقای عسکریزاده می گذشت . شب عاشورا بود و در خوابگاه مراسم داشتیم. بعد از تمام شدن مراسم و جمع آوری وسائل ، احساس درد شدیدی کردم . به روی خود نیاوردم ، اما از شدت درد از حال رفتم. مرا به بیمارستان بردند و بعد از چند ساعت مداوا و با تزریق آمپولهای مختلف حالم خوب شد . به خوابگاه برگشتم اما به علت درد و خستگی ، در دفتر بسیج که در حیاط خوابگاه واقع شده ، استراحت کردم. دوستان همگی در کنارم بودند. ساعت از 1 نیمه شب گذشته بود و من همچنان به علت احساس درد شدید بیدار بودم و خوابم نمی برد. با تزریق مجدد آمپولی ، بالاخره به خواب رفتم. ساعت 3 بود که با سر و صدای بلبلی از خواب پریدم. به حیاط رفتم . چراغ را روشن کردم و با تعجب به بلبلی که آن موقع شب در درخت روبروی دفتر تکان می خورد ، نگاه کردم . درد دوباره به سراغم آمد و مرا به نشستن روی زمین وادار کرد .با حالت گریه به بلبل نگاه کردم و گفتم : نمی دونم این موقع شب از کجا اومدی و منو از خواب بیدار کردی . ولی تو رو به خدا ، از خدا بخواه که من خوب بشم.
اصلا خودم هم نمی دونم چی می گفتم . برگشتم دفتر و بعداز لحظه ای دوباره خواب رفتم. در خواب دیدم در باغی سبز و بزرگ هستم و بلبلی در درختی تکان می خورد و می خواند . به طرفش رفتم اما ناگهان پرید و روی لبه دیوار نشست . باز هم به طرفش راه افتادم و لی پایم به کنده درختی که روی زمین افتاده بود گیر کرد و افتادم. سرم را بلند کردم که به بلبل نگاه کنم . اما آقای عسکریزاده را دیدم که لبه دیوار نشسته بود . . چشمهایم را با دست مالیدم . درست می دیدم خودش بود . بلند شدم که به طرفش بروم اما دوباره بلبل لبه دیوار نشسته بود. باز هم به طرف دیوار دویدم که دوباره آقای عسکریزاده را دیدم. در کنار دیوار ایستادم و شروع به صحبت با ایشان کردم. در آخر گله کردم که شاید سفر شلمچه ، چون شما نیستید لغو شود . بعد هم گفتم تو را به خدا شما دعایی بکنید که من خوب بشوم. . ایشان در تمام مدتی که صحبت می کردم، تنها لبخند به لب داشتند و سرشان را به نشانه تایید تکان می دادند.
صدای زنگ تلفن مرا از خواب بیدار کرد . ساعت از 8 گذشته بود . از اطلاعات خوابگاه خبر دادند که یکی از برادران با ما کار دارد . دیدم بچه ها خوابند . دلم نیامد بیدارشان کنم. خودم رفتم . یکی از برادران کاغذی لوله شده به دستم داد و رفت . وقتی آنرا باز کردم که بخوانم ، از خوشحالی نمی دانستم چه کار کنم. اصلا باور کردنی نبود . تاریخ حرکت سفر شلمچه بود و و فرم ثبت نام بچه ها برای سفر . برگشتم دفتر و با سر و صدای زیاد بچه ها را بیدار کردم . بچه ها با تعجب به من نگاه می کردند چون کاملا خوب شده بودم . خودم هم باورم نمی شد . وقتی برگه را به بچه ها نشان دادم همگی خوشحال شدند.
بله ! سلامتی آن شب من و سفر شلمچه آن سال را از شهید عسکریزاده داشتیم. هنوز هم ایشان در مواقعی که با مشکلی مواجه می شوم به شکل بلبل به دیدنم می آیند و کمکم می کنند.
حیف و صد حیف که بلبل دفتر ما را خیلی ها درک نمی کنند و باورش ندارند . حیف ...
< قاصدک >
