وقتي با خداي خودش چه در تنهايي و چه تو جمع راز و نياز مي كرد، اشكهاش هم سرازير مي شد ، خصوصاً در نمازهاي مغرب.
وقتايي كه من كنارش بودم مي ديدم چطور گريه مي كنه و از خداي خودش طلب شهادت مي كنه.
براي او فرق نمي كرد نمازهاي يوميه باشه يا نماز شب ، دعاي توسل باشه يا زيارت عاشورا ، كميل باشه يا ندبه؛ وقتي مي ديديش توي درياي نور و عرفان غرق شده بود و شهادت را از خداي خودش مي خواست . بعدش هم كه رفت جاش تو منطقه و بين اين همه رزمنده واقعاً خالي بود . هر جا كه مي رفتي حرف از عرفان و شهادت بود ، يادي هم از شهيد شيخي بود . اگه جايي اسمي از اين بزرگوار بود ديگه كسي رو پيدا نمي كردي كه مداحي كنه يا امام جماعت بايستد .
«يادش گرامي و راهش پر رهرو باد»
چند نكته از خصوصيات شهيد قاسم افراسيابي:
1- در منطقه و خط هميشه با پاي برهنه راه مي رفتند و مي گفتند اين مكان و زمين مقدس است و قطعه اي است از بهشت و نبايد به آن بي احترامي كنيم.
2- هميشه در بدو ورود به سالن دقت داشتند كه كفشهاي اشخاص زير پاي او له نشوند . قبل از ورود كفشهاي خود را جفت كرده ، در گوشه اي قرار مي داد . سپس مسيري را باز مي نمود و از آن وارد مي شد.
3- هيچگاه بر خودروي پارك شده تكيه نمي زد و مي گفت : شايد صاحب آن راضي نباشد .
4- اگر موتور سيكلتي در گوشه اي پارك شده بود به آن تكيه نمي زد چه برسد به اينكه بر روي آن سوار شود. در حالي كه اين كار در جامعه امروزي امري عادي شده است.
5- هميشه اصرار مي ورزيدند و سفارش مي كردند كه با موتور سيكلت روشن وارد مسجد و حسينيه نشويم. خودشان قبل از ورود موتور را خاموش نموده ، آن را به دست گرفته و در گوشه اي پارك مي كردند.
6- آن روزها تازه مد شده بود جوانان موتور سوار، هنگام عوض كردن دنده ، دست چپ خود را به جلو پرتاب مي كردند و با اين كا شوكي در موتور ايجاد مي شد . يك روز ايشان با همان موتور كهنه و قديمي خود اين كار را انجام داد ، اما پس از لحظه اي ديديم در گوشه اي نشست و شروع كرد به گريه كردن كه چرا من اين كار را انجام دادم ؟ و ...
متاسفانه امروزه شاهد هستيم اگر جواني با موتور خود تك چرخ نزند و يا ويراژ ندهد از چشم بعضي جوانان مي افتد و مي گويند او موتور سوار نيست و...

هم تو امتحان استخدامي بانك قبول شده بوديم و هم جاد سازندگي .
خيلي دودل بوديم . ماشاءالله گفت مي ريم استخاره مي كنيم. دو نفري رفتيم پيش حاج غفوري براي استخاره.اولين استخاره را براي ماشاء الله زد . يك نگاه بهش كرد و گفت : تو كي هستي كه اين آيه برايت آمده ؟ از آيه پرسيديم . گفت آيه شهادت .
از ماشاءالله پرسيدم : مگه چه نيتي كرده بودي؟
گفت : نيت كرده بودم بروم آنجايي كه برايم عاقبت بخيري دارد . و الان ديدم كه جهاد سازندگي بهتر از بانكه.
و او در جهاد ماند تا به شهادت رسيد.
بسم رب الشهدا و الصديقين
اواخر سال 79 بود كه بچه ها گفتند بيا بسيج دانشجويي اسم بنويس . همونجا بود كه باهاش آشنا شدم.در اولين برخوردي كه با ناظم داشتم ، حس عجيبي منو به طرفش مي كشوند. فكر مي كردم آدم خوش اخلاقي نباشه اما در همون برخورد اول متوجه شدم فكرم اشتباه بوده و فهميدم كه با چه انسان بزرگي آشنا شده ام . بعد از دو سال و نيمي كه با ايشون بوديم ، چنان به او وابسته شده بوديم كه حتي دوري از ايشون براي يك روز هم سخت بود...
آيا كسي مي تونه حتي قطره اي از وجود شهيد رو توصيف كنه ؟ خير ، چراكه شهيدان را شهيدان مي شناسند ، اما چند جمله اي از كارهايي كه شخصا از ايشون ديدم رو مي نويسم كه فقط بخش كوچكي است از كارهاي يك انسان بزرگ :
1- با وجود اينكه درونش پر از درد و ناراحتي بود و هميشه يك كيسه پر از قرص و دوا و آرام بخش باهاش بود ، بارها و بارها با همين چشام ديدم وقتي خواهرزاده هاش به ديدنش مي اومدن ، با چه شوق و علاقه عجيبي به سمتش مي دويدن و اونو در آغوش مي گرفتند و او آنچنان گرم و صميمي باهاشون برخورد مي كرد كه شادي و خنده تمام وجود بچه ها رو پر مي كرد ...
2- يه روز به بهانه خريد وارد يك مغازه شديم . بعد از سلام و احوالپرسي متوجه شدم صاحب مغازه از اقوامشان است . ظاهرا با يكي ديگه از اقوامشون قهر بود و قطع رابطه كرده بود. ناظم مي خواست با صحبت كردن و پادرميوني دوباره رابطه دو فاميل رو برقرار كنه. چند ساعتي اونجا معطل شديم اما ناظم دست بردار نبود و همچنان باهاش صحبت مي كرد...
3- وارد مغازه صوتي تصويري شديم . مي خواست يه تلويزيون رنگي بخره . با خودم گفتم ناظم تلويزيون رو برا چي مي خواد ؟ ناظم داشت چانه مي زد تاتخفيف بگيره كه شنيدم به فروشنده گفت : اين رو برا جهيزيه يه بچه يتيم مي خوام. حس عجيبي داشتم و خوشحال بودم از اينكه با چنين شخصيتي آشنا شدم و افتخار مي كردم كه به عنوان راننده ايشون را همراهي مي كنم.
4- هر موقع با بچه ها داخل دفتر بسيج جلسه داشتيم يا مشغول كار بوديم ، يه هو مي رفت بيرون و با كيسه پر از بستني يا آبميوه بر مي گشت و با يه خسته نباشيد خستگي بچه ها رو بيرون مي كرد.
5- رابطه اجتماعي و قوه جذب بسيار قوي داشت . چگونگي برخورد با بچه ها رو مي دونست .تو بسيج دانشجويي بچه ها رو با همه نوع تيپ و قيافه به خودش جذب كرده بود و بچه ها با علاقه كارها رو انجام مي دادن. اخلاق بسيجي رو به همه ياد مي داد . براي اثبات حرفهام همين بس كه بسيج دانشجويي در زمان ناظم فعالترين تشكل دانشجويي تو دانشگاه بود كه برنامه هاي زيادي رو نه فقط در محيط دانشگاه بلكه حتي در سطح شهر لاربرگزار مي كرديم و اينها همه از مديريت قوي ناظم بود.
6- راجع به شهدا هرچقدر هم بگيم هيچ نگفتيم . اما آخرين خاطره اي كه مي خوام بنويسم اينه كه اواخر اسفند ماه 81 بود كه قرار شد با كارواني عازم مناطق جنگي بشيم. تقدير اين شد كه با يكي ديگه از بچه ها تصميم گرفتيم با يه كاروان ديگه بريم مشهد . شبِ حركت كاروان شلمچه بود و ما براي بدرقه ناظم و بچه ها رفته بوديم دفتر.ناظم ما دو تا رو كنار كشيد ، مقداري پول به ماداد كه داخل ضريح بندازيم و گفت : به پابوس امام رضا (ع) كه رسيديد براي من هم دعا كنيد و از آقا برام درخواست شهادت كنيد ...
نميدونم الان بايد خوشحال باشم يا ناراحت . خوشحال از اينكه ناظم شهيد شده و ديگه درد نمي كشه و ناراحت از اينكه اون رفته و ديگه پيش ما نيست . او واقعا مصداق دسته سومي بود كه شهيد باكري در بارشون مي گه : رزمندگاني كه اونقدر غصه مي خورن كه نهايتا دق مي كنن .
سردار شهيد ما نيز كبوتر عاشقي بود كه از دسته كبوتران عاشق عقب مانده بود. بالاخره او هم پرواز كرد و ...
اي سرو سايه از سر ما برگرفته اي رفتي به خاك و منزل ديگر گرفته اي
اي خاك مير كاروان ما را عزيز دار اين نور چشم ماست كه در بر گرفته اي
شادي روحش صلوات
به خاطر ارادتي كه به شهدا دارم ، هرچند باري كه وصيت نامه و كتابهاي خاطرات و زندگينامه آنها را بخوانم ، باز هم خسته نمي شوم و دوست دارم بيشتر مطالعه كنم.
يك روز به طور اتفاقي در دست يكي از دوستانم ، كتاب خاطرات شهيد مهدي باكري را ديدم . از او خواهش كردم تا آن كتاب را به من امانت بدهد. او نيز با روي باز پذيرفت. شروع به خواندن كتاب كردم و س از دو روز آن را تمام كردم. تصميم گرفتم هروقت به دانشگاه مي روم آنرا با خود ببرم و به دوستم باز گردانم. وقتي مي خواستم از خوابگاه خارج شوم ، مسئول اطلاعات خوابگاه مرا صدا زد تا در مورد موضوعي صحبت كند...
ساعتي از خروجم از خوابگاه نگذشته بود كه متوجه شدم كتاب همراهم نيست. همه جا را زير و رو كردم اما از كتاب خبري نبود.بعد از دو روز جستجوي بي نتيجه براي يافتن كتاب ، شب هنگام موقع خواب با دلي شكسته از خدا كمك خواستم و بعد هم از خود آقا مهدي . (چون هرجا تماس مي گرفتم كه لا اقل كتاب ديگري خريداري كنم ، متاسفانه كتاب را نداشتند)
با دلي شكسته به خواب رفتم. در خواب شهيد باكري را در لباس جبهه ديدم. رفتم كنارش و موضوع كتاب را برايش تعريف كردم. ايشان در حالي كه لبخند مي زد گفت : صبر داشته باش . خودش پيدا مي شود.
فرداي آن شب بعد از برگشتن از دانشگاه مسئول اطلاعات خوابگاه مرا صدا زد. رفتم و با تعجب زياد كتاب را روي ميز ديدم. وقتي پرسيدم كتاب را چه كسي آورده ؟ متاسفانه كسي چيزي به ياد داشت.
« قاصدك »
