تبليغاتX
انصار الشهدا

 

امروز در یک غروب گرم بهاری باری دیگر دلم برای پروانه ها تنگ شده است. هر آنجا را که می نگرم جز تصویر مبهمی از روزگاران گذشته نمی بینم. شاید این همه سهم من از زندگی است. همه سهم من از بودن، اما تنهای تنها بودن. غروب امروز شاید کمی دلگیرتر از همیشه هست و شاید دیرتر از روزگاران گذشته سپری می شود. مدت هاست یادی از پروانه ها نکرده ام. مدت هاست در کوچه پس کوچه های ذهن تاریک خود آنها را گم کرده ام. پروانه هایی که روزی همه بود و نبودم را مدیون آنها بودم. پروانه هایی که دلتنگی های خود را با حضور آنها کمرنگ تر می دیدم. اما ... اما شاید برای لحظهای تنها بودنم همزبانی دیگر یافته ام. دلم برای خودم می سوزد. برای بودنم اما تنها بودنم. برای ماندنم، اما در دیاری که رنگ عشق را در پستوی خانه ها به ودیعه گذاشته اند. اما، گویا پروانه ها ، زود تر از باور من به پرواز درآمده اند. گویا رفتن پروانه ها را درک نکرده ام. گوشم را تیزتر می کنم. مثل این که هنوز صدای دلنشین آنها به گوش می رسد. هنوز هم می توان بال به بال پروانه ها ظلمت ها را درنوردید. هنوز هم می توان بود. هنوز مجالی باقی است. هنوز هم می توان تنهایی های خود را با پروانه ها کمرنگ کرد. هنوز هم می توان زندگی کرد.هنوز هم در پس تاریکی ها ، زاویه نور ضعیفی پیداست. شاید نگاه معصوم پروانه ها مرا به آسمان و آسمانی شدن فرامی خوانند. اما...

اما آیا در میان پروانه ها جایی دارم؟!

                                                       « مهدي »

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت23:30 |

 

بسم الله القاسم الجبارین

موفقیت ایران اسلامی در دستیابی به چرخه کامل سوخت هسته ای، در سال پیامبر اعظم (ص) را به رهبر عزیز و ملت سرافراز ایران تبریک عرض می نماییم. به امید فتح قله های افتخار دیگر و ظهور فاتح دلها.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت14:9 |

سالروز شهادت سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني را به همه همسنگران و عاشقان شهادت تبريك و تسليت عرض مي نماييم .

 

از كلام سيد  :

 

* حقايق باقي هستند . شهيدان زنده هستند و من و تو مرده ايم. شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته اند ، اثبات كردند . كاش ما در خيل عظيم منتظران شهادت باشيم.

 

* چه جنگ باشد و چه نباشد ، راه من و تو از كربلا مي گذرد . راه جهاد اصغر بسته شد ، باب جهاد اكبر كه بسته نيست .

 

* بسيجي عاشق كربلاست . و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي در ميان نامها. نه ! كربلا حرم حق است و هيچكس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي حقيقت نيست.

 

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت0:9 |

خوشا كسي كه اميد و آرزويش وصال يار بود

و شربت ناب را لاجرعه نوشيد

 

شهيد مظهر صلابت يك هدف است . هدفي مقدس در فراسوي افق اسلام . هدفي مقدس در ژرفاي انسانيت. هدفي در اوج افتخار. شهادت جامه سعادت است بر تن شهامت. پس خوشا كسي كه عشق را معنا بود. خوشا كسي كه اميد و آرزويش وصال يار بود و چه ديدني چون پرنده اي رها از بند خاكي سير الي الله كرد ، از خاك تا افلاك ، از فرش تا عرش و چه شيرين است فتح قله عشق ، قله عشقي به سرخي شفق و به ماندگاري خون شهيد دشت كربلا. و چه مهيج است لبيك گويان به جوار مولا رفتن.

 زهي به سعادت كه از قافله جامانده ايم . چقدر شيفتگي مي طلبد تا نارنجك به خويش بندي و به زير تانك دشمن روي يا بعد از سالها كه به تنهايي با معشوق به عشق بازي مشغولي ، بدنت را سالم پيدا كنند . چه صورت نوراني ، عجب نفس مطمئنه اي ، چقدر خالصانه ، مرا و قلم مرا كي ياراي آن بود كه چگونگي شهادتت و رهيدنت را بر روي زانوي سپهسالار ميدان نبرد حضرا حجت (ع) وصف كنم. فقط اين را بگويم كه ناگفته نيست ولي تكرارش مرهمي است بر زخم ناكامي مان در رقابت وصل و اين تقاضاي امضاي برات شفاعت است.

اي كسي كه مانند مولا و مقتدايت سيد الشهدا (ع) قرب به خدا را هدف كردي و عند ربهم يرزقون شدي ! دعا كن كه دنيايمان اطاعت ، مرگمان شهادت و آخرتمان سعادت در كنار معشوقمان رقم خورد . آمين

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت23:30 |

تقديم به سردار شهيد آقا مهدي باكري

 

ديگر به آب دجله نسيم مي وزد

و در سكوت منطقه فرياد مي زند

ديگر به خون تمام بلم ها نشسته اند

رنجيده خاك و غروب حرف مي زند

ديگر كسي نماند ز گردان خط شكن

بخفته اصغر قصاب ، حرفي نمي زند

ديگر ز «باكري » ام نيست رد پيكري

در خون نشسته دجله تلاطم نمي كند

ديگر تمام شد بدر و فشار محاصره

قايق بسوخته و پرستو نمي پرد.

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت23:35 |

عشق يعني معامله ميان عاشق و معشوق

عشق يعني جنگ تن به تن با نفس

عشق يعني وداع شب عمليات ، وصيت نامه نوشتن ، دنيا را سه طلاقه كردن

عشق يعني تشنگي به هنگام نبرد

عشق يعني تشنگي و خستگي بسيجيها در خيبر

عشق يعني كانال كميل

 عشق يعني آرام گرفتن بر روي سيم خاردارها

عشق يعني بدنهاي پاره پاره شهدا

عشق يعني تكه دستهاي لهيده از تن جدا

عشق يعني ذكر حسين به هنگام جان دادن

عشق يعني دانسته روي مين رفتن ، يعني سبقت براي شهادت

عشق يعني پاوه ، طلائيه ، شلمچه ، فكه ، مجنون ، اروند ، دجله ، چزابه و ...

عشق يعني غروب مناطق جنگي

عشق يعني شهادت

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه دوازدهم فروردین 1385 ساعت22:59 |

در ذهن خواب آلود من ، طرح بهاري سوخته

از باغ نخلستان سبز و لاله زاري سوخته

 

از چفيه هاي مانده جا بر پيكر آلاله ها

طرحي ز پوتين هاي خالي در كناري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من ، جامانده طرح مبهمي

از پرچمي پر خون كه در دستان ياري سوخته

 

خاكستري مانده به جا بر روي آن سجاده ها

از آتش سرخ دل شب زنده داري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من طرح هياهويي دگر

از تانك ، مسلسل ها ، تفنگ و تيرباري سوخته

 

حيرانم از آن روزها ، آن روزگار سوخته

وز طرح گل ، روئيده بر سنگ مزاري سوخته

 

ياد بسيجي ها بخير و ياد تاولهاي پا

كامروز ، ردش روي پاها يادگاري سوخته

 

هرشب به ياد چشم تو غرق نگاهت مي شوم

آن چشمهاي خسته كز گرد و غباري سوخته

 

در اوج اخلاص عمل ، در يك صف بي انتها

هر يك به نوبت از ته دل افتخاري سوخته

 

بر روي بوم ِ از نفس افتادۀ نقاشي ام

يك سنگر و رزمنده و طرح اناري سوخته

 

امروز ما جاماندۀ آن كاروان لاله ايم

ما رو سياهان مانده ايم و اعتباري سوخته

 

در ذهن خواب آلود من ، جامانده از آن صحنه ها

تنها غروبي دلنشين و كوله باري سوخته

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه دوازدهم فروردین 1385 ساعت0:40 |

سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق يعني شهيد و شهادت.

 اگر تنهايي حسين (ع) در كربلا ، سوز و ناله هاي علي در چاههاي كوفه ، مسمار خونين و چادر خاكي مادر در كوچه هاي مدينه و مشك خالي عباس و جگرهاي آتش گرفته حسن و مصيبتهاي زينب و ام كلثوم در صحراي كربلا نبود ، مگر شهادت معنا و اعتباري به خود مي گرفت ؟ ...

سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق يعني تركش ها و سرها ، گردن ها و شمشيرها ، پيكر ها و تانك ها ، جانها و گلوله ها ...

سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق يعني علي و فاطمه .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت23:38 |

 

قصه عشق را بايد با غروب بود تا دانست و با هواي ابري پاييزان و با مرغي كه به ناچار پشت ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند. ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد و با لبخندهايي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان شنهاي داغ ديده ... باز دلم هواي شلمچه كرده است . باز از فرسنگها راه بوي عطر خاكريزهايش مستم مي كند . باور كنيد خودم هم ديگر خسته شده ام . همين كه مي آيم نفسي بگيرم و با شهر بسازم ، همين كه مي آيم آرام آرام با زندگي روزمره دست اخوت دهم ، نمي دانم چه مي شود كه درست هنگام هنگامه ، آنجا كه مي روم تا فتحي ديگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم مي آيند . خدايا چاره اي ... درماني ... راهي ... خودم هم خوب مي دانم كه يك بيابان و چند خاكريز و يك غروب نمي تواند اينچنين هستي ام را به بازي بگيرد . كه بيابان بسيار است و خاكريز مشتي خاك و غروب كالايي كه همه جا يافت مي شود ... آري !

آري ! آنچه عنان وجودم را در كف دارد ، ارواح بلندي است كه از مشتي خاك ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستوني كه نيمه هاي شب پيچ و خم خاكريزها را به آرامش حركت ابرها طي مي كرد . قربان آن اشكي كه در پرتو منورهاي عشق با لبخند ، عقد اخوت مي خواند . قربان آن انگشتي كه وقتي برماشه بوسه مي زد ، تمام كائنات بر آن بوسه مي زدند . قربان آن نمازي كه در سنگر شروع مي شد و در بهشت به اتمام مي رسيد . اي مردم ! به حرم پاك امام قسم ، وقتي « بخشي » در كنج خاكريزي آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمي دانستم كه خواب است يا شهيد گشته ، وقتي مي گويم بخشي ، شما قلم برداريد و هر آنچه از خوبي مي دانيد بنويسيد ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر مي شود .

اي شهيدان ! گمان مي كرديم گذشت زمان ، هواي سرزمين پاكتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بيشتر آبمان مي كند . اي مردم ! وقتي « برقه اي » تير خورد ، تا لحظه آخر مي خنديد .. به خدا قسم مي خنديد . . من با همين چشمانم ديدم . وقتي مي گويم « برقه اي » ، شما پاكي را يك روح فرض كنيد و كالبدي به نام سيد رضي الدين برقه اي را برايش بپوشانيد . اي مسلمانان ! به خداوندي خدا قسم « لطيفيان » در آخرين كلماتش با بچه ها شوخي مي كرد . برويد از شلمچه بپرسيد و وقتي مي گويم لطيفيان ، شما جديت و مردانگي را بگيريد و برايش اندام بسازيد .

اي شهيدان! هنوز هم كه هنوز است ، هر آب خنكي كه مي نوشيم ، به ياد لبهاي خشكيده تان در شلمچه ، اشك مي ريزيم. هنوز هم كه هنوز است ، هر وقت غذا مي خوريم پيش از آن با خاطره هاي شيرين شما دعاي سفره مي خوانيم . هنوز هم كه هنوز است تنها افتخارمان اين است كه روزي با شما بوديم . خوشحالم كه هنوز با كساني رفت و آمد دارم كه چون خودم داغ ديده و تنهايند . خوشحالم كه هنوز وقتي غروب مي شود ، هر جا كه باشم مرغ خيالم پر مي گيرد و بر بام احساس مي نشيند و به ياد سنگرهاي خون آلود براي دلم نغمه سرايي مي كند .

اي مردم ! ما همه خواهيم رفت . شما مي مانيد و راه ...

تو را به جان امام نگذاريد ياد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه نهم فروردین 1385 ساعت23:50 |

اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز پس دهد؟

آري اينها بالهاي ملائكه اند كه به زمين آرام گرفته اند . ميدان مين را نظاره كن كه چگونه زيبا جلوه مي كند . آيا كسي هست كه ميدان مين را ، ميدان وصل و عروج ببيند؟ اينجا همان طلائيه خودمان است و آن سه راهي شهادت ، همان سه راهي معروف است. ببين موتور كوفته و آن جسم بي جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سر ندارد ... .

آيا كسي هست كه پيكر بي سر حسين را به ياد آورد ؟ آيا كسي هست كه گودال وصل را به ذهن آورد ؟ آيا كسي هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هديه كند؟ آيا كسي هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سينه اش را براي خانواده اش توصيف كند ؟ آيا كسي هست كه بتواند به فرزندانش بگويد كه بابا ديگر سر ندارد؟ هيچ ميداني معناي رجال صدقوا را ...

 

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه نهم فروردین 1385 ساعت0:16 |

با زبان مادري دلسوخته بخوانيد!

فرزند عزيزم !

برق آخرين نگاهت ، چراغ خلوت تنهاييم شده است و نگاه چشمان مهربانت ، تنها اميد زندگيم. روزگاري به من مي خنديدي و مرا مي خنداندي. نگاهم مي كردي و من هم دلشاد مي شدم ، اما امروز در خاطرم مي خندي و مرا مي گرياني و نگاهم مي كني و با گرمي نگاهت مرا مي سوزاني .

نورچشمانم!

روزها به ياد شهادتت در كربلا گريه مي كنم و شبها به ياد غربتت در بقيع اشك مي ريزم و تو را در ميان اين و آن جستجو مي كنم ، در شلمچه ، در فكه ، در اروند ، در طلائيه و ...

پسركم !

كدامين گل از صحراي سرخ شهادت را ببويم كه بوي تو را دهد ؟! اي كاش مي دانستم كدامين گل سرخ ، صبح و شام شبنم اشك را بر مزار غربتت   مي ريزد ، تا به او مي گفتم بيشتر اشك بريز كه اين جوان غريب مادري   هم دارد.

گلي گم كرده ام مي جويم او را

به هر گل مي رسم مي بويم او را ...

عزيز دلم !

صداي پاي در و پنجه پريشانم مي كند كه گويا كسي مي آيد . صبا كجايي كه اين پيغام را به فرزندم برساني ، كه هنوز هم كه هنوز است : »  تو را من چشم در راهم «

بغض گلويم را گرفته ، عقده هاي دلم را هنوز وا نكرده ام ، هنوز فريادي بر گلويم سنگيني مي كند : يوسف بي وفايم ! پيراهني ، پلاكي ، نشاني ...

پسرم !

شرمنده ام كه هنوز زنده ام ، شرمنده ام كه هنوز نفس مي كشم . به همه گفته ام كه چون تو بازگردي و من نباشم ، به تو بگويند :

 »  تو را مادرت چشم در راه است .«

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت23:47 |

تکلیف عشق را نمی توان با ادعا روشن کرد

 

مردان جنگ نبض دریا را در دست دارند و پرچم خورشید را بر دوش ، مردان جنگ یک آسمان ستاره نامکشوف در سینه دارند و مهتاب را در سیما . مردان جنگ ، ستاره های بی ادعایی هستند که بوی روشنی می دهند و عطر بهشتی را می پراکنند .

مردان جنگ همان سرو قامتانند و نخل سیرتان .

* * *

سلام بر شما بیداران شب های سرد و خاموش سیاهی .

سلام بر شما ای آیینه های بی غبار و ای سجاده نشینان آتش و عشق .

سلام بر شما مردان حقیقت ، مردان آه و آتش .

* * *

... انگار همان دیروز بود که آرام و بی تکلف ، ساده و بی ادعا ، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه وارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که :          

 تکلیف عشق را نمی توان با ادعا روشن کرد

شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید :          

 باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

* * *

حالا سالهاست که جنگ پایان گرفته ، اما هنوز زخمهایی بر دلهای پاک و ضمیرهای روشن و آگاه ، باقیمانده است . هنوز غبار عکسها و نامه هایتان را از طاقچه دلهایمان می زداییم و به فرصتهای از کف رفته غبطه می خوریم .

سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب ، از خاکریزهای آغشته به خون فکه ، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه ، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه های شبانه به گوش می رسد !

و سالهاست که شمیم عاشورائیان ما را نیز کربلایی کرده است .

* * *

سالهاست که می شناسیمتان و نامتان ورد زبانمان است ، چرا که شما یادآور  نام آورانید ؛ مگر می شود یادتان را به باد فراموشی سپرد ؟!

 

دیروزها یادش بخیر !

 

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت0:28 |

 

چقدر زیباست هم نفس خیال تو بودن ، در پرسه های شبانه دلتنگی راه خانه تو را گرفتن و به نفس آسمانی ات متبرک شدن ، چقدر پاک و دوست داشتنی اند لحظه هایی که شانه به شانه تو کوچه های خلوت و صمیمی ای را که در آن روزها با چراغ داغشان آذین می بستیم ، آرام آرام سلام گوئیم و رد پایی ازشقایق ها بگیریم .

سیدا! افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از داغ ندارند ، کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند ! پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند و رد پایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است .

دیوارها نمایش مردم فریبی است

در شهر ما که سهم ابوذر غريبي است

سید ! راستی مگر سنگ شده ایم و یا طلسممان کرده اند ؟ یادت هست هر شب از پشت بام چقدر ستاره می چیدیم و بدرقه راه سینه سرخان مهاجر می کردیم ؟ یادت هست مهتاب چه صداقت معصومی را به آبی حیاط و   خانه مان می پاشید ؟ یادت هست تا خدا فقط یک سجده فاصله بود؟ اما امروز چه بگویم برادر :

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم

حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم

شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم

روشنی هست ، خدا هست ، ولی ما کوریم

آری همسفر ، روشنی هست ، خدا هست ... سید بیا دوباره پا به پای نسیم در شبی بی ستاره ، غمگینانه پرسه زنیم و سپیدار پیر کوچه را بپرسیم :         

خانه دوست کجاست ؟

بیا دوباره کوچه های قدیمی شهر را سلام کنیم و به پنجره لبخند بزنیم . شوریده سران شبگرد شهر را سیب سرخ بشارت تعارف کنیم . تصویر لاله های پرپر را در قابی از شکوفه بر شانه های سنگی دیوار نقش کنیم . گرد از رخسار شمعدانی ها و آیینه های غبار گرفته بزدائیم و با تمام حنجره جار بزنیم :

                             تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت22:21 |

سلام ... سلام ... سلام

عيد شما مبارك ...

دستان ما به نشانه تسليم بالاست .

اتفاقي كه ازش مي ترسيديم افتاد و بروز شدن ما طولاني شد . راستش با چند تا از بچه هاي انصار راهي سفر راهيان نور شديم و براي اينكه يك تنوعي هم به كارمون داده بباشيم يه نشريه مختصر و جمع و جور هم چاپ كرديم. واقعا سفر بياد موندني و خاطره انگيزي بود خصوصاً اينكه راويان با حالي از جمله خود آقا سيد علي مؤمن ما را همراهي مي كردند و ...

از خدا مي خواهيم و شما هم دعا كنيد كه توفيق داشته باشيم در راه شهدا قدم برداريم و ضمنا زود به زود بروز كنيم ...

اما از تابلو بگيم . همسنگران عزيز لطف كردند و برداشت هاشون رو نوشتند و الحق كه بعضي از برداشتها واقعاً زيبا بود . حالا ما هم مختصر توضيحي با توجه به شنيده هامون از آقا سيد مي گيم. هرچند هنر را نمي توان تفقسير كرد و ...

سيد علي مؤمن از جمله دلاورمردان يگان تخريب لشكر 19 فجر در دوران دفاع مقدس است كه در عملياتهاي مختلفي شركت داشته و بارها تا مرز شهادت پيش رفته است . تا آنجا كه يك پاي خود را در ميدانهاي مين جاگذاشت و ...

از جمله عملياتهايي كه ايشان حضور داشته اند ، عمليات غرور آفرين والفجر 8 (آزادسازي فاو) است . ايشان احساس خود را از اين عمليات در اين تابلو به نمايش گذارده است.

دستان حنا بسته اشاره دارد به حنابندان شبهاي عمليات كه رزمندگان از شوق وصال چون تازه دامادان حنا مي بستند .

دست عباس بلاتر از دستهاي رزمندگان و ياريگر آنان در مراحل مختلف عمليات بود.

تلاطم رودخانه خروشان و وحشي اروند در پايين تابلو به نمايش درآمده است .

و نخهايي كه بين دستها در حركت است نشان از طنابهايي است كه غواصان خط شكن در گروههاي 4 نفري ، دستان خود را با آنها به هم گره زده بودند تا بتوانند بر اروند غلبه نمايند . هرچند اروند بسياري را با خود برد و هنوز پس نداده است ...

 

****************

 

انشاء الله  در ايام عيد هر روز يك پست داريم . حتما به ما سر بزنيد .

التماس دعا

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت22:31 |