تبليغاتX
انصار الشهدا
 

برداشت شما از این تابلو چیست؟

اثر جانباز هنرمند سید علی مومن

اولین راهنمایی : پنج شنبه شب

اولین راهنمایی : دستان حنا بسته

راهنمایی دوم : عملیات

(جمعه شب)

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 ساعت21:6 |

از خصوصيات بارز شهيد شيخي شوخ طبعي  او بود  . هميشه لبانش پر از خنده بود . اما در عين حال از سخنان لغو پرهيز مي كرد.

در جبهه هرگاه از دهان كسي سخن لغوي خارج مي شد بلافاصله اين شهيد بزرگوار مي گفت : ذكر امروز سبحان الله است يا اذكار ديگر... به اين طريق بدون اينكه مستقيما به آن فرد تذكر دهد ، به او مي فهماند كه مي بايست از سخنان لغو پرهيز نمايد و آن شخص هم بدون اينكه ناراحت شود ، متوجه مي شد و در سخن گفتنش بيشتر مراقبت مي كرد...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت22:27 |

خدمت سربازي در مهاباد بودم كه اين سعادت نصيبم شد كه با شهيد ماشاء الله شيخي هم خدمتي باشم. ايشان هيچگاه نماز شبش ترك نشد.

يك شب نياز به غسل پيدا كرده بود. هوا به شدت سرد بود . دماي هوا زير صفر بود ، آب لوله ها در اثر سرما يخ زده بود و امكان حمام كردن وجود نداشت .حتي حوضچه كنار آسايشگاه هم يخ بسته بود. ديدم هي به اين طرف و آن طرف مي رود . ناگهان ديدم كنار حوضچه يخ بسته ايستاد . با پوتين خود يخها را شكست و در آن حوضچه غسل ارتماسي كرد. بعد براي اينكه خودش هم يخ نزند ، حدود نيم ساعت  دويد ... اينها همه به اين خاطر بود كه نماز شبش قضا نگردد.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت23:46 |

كاش من هم با تو آمده بودم

تا به حال تو را نديده ام كه بگويم « دلم برايت تنگ شده » ، اما دلم برايت تنگ شده ، نمي شناسمت ، اما گويي كه سالهاست با تو آشنايم ، تويي كه از ديار آفتاب و آينه به حوالي غريب دل ما آمده بودي . كاش كمي از اشكهايم را براي تو مي فرستادم تا نسبت بين چشمهايم را با كاروان مي فهميدي . از ميان اين همه پرنده كه در آسمان بي ستاره قلبم ، يك آسمان را گم كرده اند ، هيچكدام نمي توانند بفهمند كه به خاطر كدامين اتفاق خونين بود كه تو هفت آسمان را در آغوش كشيدي .

سالهاست كه من براي ديدار با تو هر پنجشنبه شب با دسته گل و قرآن و دلي آكنده از مهر و محبت به سوي سرزمين نور سفر مي كنم .

سالهاست كه شال سياهم را به سينه داغدار بسته ام تا هجرت خونرنگ تو را در گوش و ذهن بشر به مرثيه بسرايم . سالهاست كه من بي ماه و بي غروب در خلوت شمع و ديوار ، غربت شهادتت را مي گريم . سالهاست كه نيلوفران كنار پنجره به احترام حضورت در عرصه خداوندي به خاك افتاده اند و مرغهاي سخنگوي باغ ويران كلامم به حرمت اين هجران سياه پوشيده اند .

و حالا بعد از اين همه سال ، اين همه سياهي و اين همه سكوت ، بالهاي زخمي ام را دوباره باز مي كنم تا خويش را به تو برسانم ، مي فهمم چقدر آسمان براي وسعت بالهاي تو تنگ بوده است . تا آسمان راهي نيست ، دوست دارم زماني كه بالهايم باز مي گردد و آسمانها را مي شكافد و به خدا مي رسم ، به او نشان دهم كه در برابر تو پر و بالي ندارم .

كاش من هم با تو آمده بودم تا چشيدن شهد اين تجربه سرخ را به سطرهاي دفتر عشقم مي افزودم : «كاش من هم با تو آمده بودم»!

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت21:0 |