بسم رب الشهداء و الصديقين
به راستي نمي دانم عشق و محبت خواهر به يك برادر را چگونه توصيف كنم ، برادري را كه فقط در كودكي با او سخن گفته و او را در آغوش گرفته . حتي نمي دانم چگونه اين عشق و علاقه تا بعد از شهادت او تا امروز ادامه يافته است رابطه اي كه با حضور او در خوابهايم همچنان ادامه دارد.
با وجود سن كمي كه داشت ، اما روحش بزرگ بود و به قول بزرگترها حرفهايي بزرگ مي زد و من هم شايد چون كودك بودم ، روح بزرگ او را احساس مي كردم و به او علاقه زيادي داشتم. بعد از شهادت سعيد هرگز باور نمي كردم كه او ديگر باز نمي گردد. در همان دوران كودكي برايش نامه مي نوشتم و به باد مي سپردم تا شايد به دست او برسد ، با وجودي كه هر هفته پنج شنبه ها به گلزار مي رفتم و برايش فاتحه مي خواندم اما احساس مي كردم كه او زنده است . از خوابهايم در كودكي چيزي به ياد ندارم اما هميشه هنگام ناراحتي هايم با او درد دل مي كردم و او را در كنار خود احساس مي كردم و سعيد هم اين محبت را به من داشت و دارد . شبها معمولاً به خوابم مي آمد حتي يك لحظه ديدنش در خواب ، مرا آرام مي كرد . مدتي بود كه دلم براي رفتن به گلزار شهدا شديداً تنگ شده بود و سعيد هم به خوابم نمي آمد. مدرسه از ما خواسته بود در مورد زندگينامه يك شهيد تحقيق كنيم و من با كمال ميل شروع به تحقيق در مورد برادرم كردم . دلم مي خواست بدانم سعيد چگونه شهيد شده است ، تير خورده يا تركش ، چه ناحيه اي از بدنش زخمي شده ، در كجا شهيد شده و ... روز و شب فكر و ذكرم همين شده بود. بغض بزرگي شده بود تا اينكه يك شب خوابش را ديدم . باغچه خانه مان پر از مه شده بود . اثري از درختها و گلهاي بهاري در باغچه نبود . يكي از برادرانم خاك باغچه را مي كند و پدرم در رفت و آمد بود. از پشت پنجره به باغچه نگاه مي كردم سعيد روي خاك برهنه خوابيده بود و هاله اي از نور او را احاطه كرده بود احساس مي كردم هيچكس مرا نمي بيند يا حداقل با من كاري ندارد . اشك بي اختيار از چشمانم جاري بود . يكي از پاهاي سعيد خم شده بود . كار قبر كندن برادرم كه تمام شد سعي كرد پاي او را صاف كند اما نمي شد . دوباره به حالت اولش بر مي گشت. نمي توانستم تحمل كنم ، حال عجيبي داشتم. احساس مي كردم سعيد زنده است و مي خواهند او را دفن كنند. از خواب پريدم، تمام صورتم غرق اشك بود ، مي لرزيدم ، اذان صبح بلند بود. برخاستم تا نمازم را بخوانم اما اشك امانم نمي داد ، بي اختيار مي لرزيدم و گريه مي كردم. خدا خدا مي كردم كه كسي حال مرا نفهمد. جرأت نگاه كردن به باغچه را نداشتم شايد سعيد هنوز هم روي خاك خوابيده باشد . چند هفته اي كه گذشت يك روز ناخودآگاه چشمم به باغچه افتاد. به خدايي كه آفريننده همه موجودات است قسم ، اگر با چشمان خود اين صحنه را نديده بودم هيچگاه باور نمي كردم. تمام باغچه ، همان قسمتي كه سعيد خوابيده بود ، پر از شقايق صحرايي شده بود ...
آري به راستي كه شهيدان زنده اند ، سعيد مي خواست به من بفهماند كه پاي او تركش خورده بوده است . وجود شقايق در باغچه را چگونه مي توان تفسير كرد نمي دانم؟! تقريباً حدود يك ماه حتي شايد بيشتر، اين شقايقها ميهمان باغچه ما بودند.
ما دلسوختگان هستیم که از قلم تاریخ و زمان عقب ماندیم و در دنیای آلوده نفس آن حال دیده باز کردیم.
ای کاش ابرهای ما زودتر باریدن می گرفت تا همانند فطرت پیشین به دریا پیوستیم .
ای کاش... ای کاش می دیدم سنگری راکه با زمین نشستن راکت هاچگونه پرنده هارا در خویش به آسمان می رساند. ای کاش می دیدم اذان هایی را که برای رهسپاری بسیجی های 17 ساله طنین انداز می شد. ای کاش می دیدم نمازی راکه در شلمچه شروع می شد و در آسمان هفتم پایان می گرفت. ای کاش قنوتی که خدا بر آن فخر میکند را می دیدم ... . آری عجیب دردی است این درد ما. ای کاش در عملیات خیبر قناسه پیشانی ام را نشانه می گرفت و سرم راروی دستانم می گذاشت، تا فردای قیامت شرمنده ابا عبدالله نبودم. ای کاش در همان عملیات بدر جنازه ام در آنطرف دجله و در هورالویزه نقش زمین می ماند. ای کاش پیکرم روی اروند رود شناور می شد و به هر سو حرکت می کرد ... خدایا چاره ای ... ! درمانی ... !
ای کاش در کربلای 5 برای همیشه کربلایی می شدم . دلم بهانه آن لحظه از عملیات را می گیرد که از گردان امام حسین (ع) بیش از 33 نفر نمانده بود ... دلم بهانه دیدن چشم های خسته همت را می گیرد ... مُردم به خدا آن هنگام که آهنگ جدایی لشکر رابا مهدی باکری از دجله شنیدم دیگر آهنگ های دیگر برایم مفهومی ندارد . مُردم به خدا وقتی می شنوم قلب شهید اورنگی در نماز هدف ترکش خمپاره می شود از نماز های خودم خجالت می کشم . به والله وقتی می شنوم اصغر قصاب فرمانده گردان امام حسین در عملیات بدر سر به سجده ماند ،از سجده های نکرده ام غمگین می شوم ... مُردم به خداوندی خدا . هنوز پیکر علی تجلایی بر نگشته است .
خدایا ! ما مدیون چه خون هایی هستیم.
بدون کشته شدن سرنوشت بیهوده است
شهید اگرنتوان گشت ، بهشت بیهوده است
بحث از كنكور و دانشگاه بود . يكي از بچه ها رو به معلم كرد و گفت : ما كه دانشگاه قبول نمي شويم ! . تا وقتي خوانواده شهدا ، جانبازان و آزادگان هستند ، كي نوبت به ما مي رسد ؟ كلاس ناگهان ساكت شد . نگاه بچه ها به سمت من چرخيد . دلم مي خواست داد بزنم و بگويم مگر شهدا زندگي را دوست نداشتند ؟مگر آنها نمي توانستند در خانه بمانند؟ مگر ... اما پاسخي ندادم.
احساس بدي داشتم. حرفش مرا خرد كرده بود . بعد از نماز مغرب و عشاء شروع كردم به گله كردن از برادرم : چرا مردم اينقدر عوض شده اند ؟ آيا همين مردم نبودند كه روزگاري نه چندان دور بدن هاي مطهر شما را بر شانه هاي خود به سوي معراج شهدا تشييع مي كردند ؟ آخر چرا بعضي از جوانان ما نمي توانند درك كنند فرهنگ شهيد و شهادت فراموش شدني نيست؟
نسل امروز نمي داند كه جنگ چيست . نمي داند از دست دادن برادر چقدر سخت و طاقت فرساست . آنهم نه برادري مانند بقيه برادر ها . برادراني كه چون گل بودند . زميني نبودند و انديشه اي جز پرواز نداشتند . برادراني كه ... گناهي هم ندارند چون برادري از دست نداده اند تا تلخي آن را بچشند . آنشب خيلي با سعيد درددل كردم. قبل از خواب سوره واقعه را خواندم شايد آرام شوم.
در خواب سعيد را ديدم كه بالاي كوهي ايستاده و دستش را بر شانه من نهاده بود و بر من لبخند مي زد . شب بود و ستارگان در آسمان . دلداري ام داد و و گفت خواهرم ناراحت نباش. بالاخره اشك مهتاب به طرف مهتاب بر مي گردد و ...
با دست به آسمان و ماه اشاره كرد . آنقدر ماه به من نزديك بود كه احساس مي كردم اگر دستم را دراز كنم ، مي توانم آن را لمس كنم . تا به حال ماه را به اين زيبايي و عظمت نديده بودم . از خواب بيدار شدم . نيمه هاي شب بود و آرامشي لطيف را در وجود خود احساس مي كردم.
به راستي كه شهدا زنده اند و تمام حالات و احوال زندگي ما را نظاره گر اما ...
اي كاش از ما نپرسند بعد از شهيدان چه كرديد ؟
آخر چه دارد بگويد انبوهي از نقطه چينها...
قبل از عمليات والفجر 8 بود كه ايشان به جبهه اعزام شدند. پادگان امام خميني و تيپ المهدي _ كه البته بعد از اين عمليات تبديل به لشكر المهدي شد_ . در مدت كوتاهي كه در پادگان بوديم شبها ده دقيقه در تاريكي پادگان مي نشست و گريه مي كرد . چند شب قبل از عمليات بود كه ديدم گوشه اي نشسته. جلو رفتم و پرسيدم چته؟ تو چه فكري هستي؟ با همان شوخ طبعي هميشگي اش گفت : فكر بي بي م هستم. گفتم : خوب از بي بي ت كه بگذريم تو چه فكري هستي . گفت : من روز 22 بهمن ساعت 7 صبح تير مي خورم و نيم ساعت بعد به شهادت مي رسم .
هميشه زير لب ذكر مي گفت . اصلا وقتي نبود كه لبهاي ايشان بي حركت باشد . تا اينكه عمليات شد . گردان ما بعد از غواصان وارد عمل شد و مرحله سوم بود كه سعيد با گردان الفتح به خط زدند و ... درست همانطور كه پيش بيني كرده بود شد با همان جزئيات...ساعت 7 مجروحيت و ساعت 7:30 شهادت ... در صبح سالروز پيروزي انقلاب او به ديدار امام خود و دوستانش شتافت ...
يادش گرامي
در سفر مشهد هم همراهش بوديم . ناهار قرار بود مشهد بمانيم . شهيد نجف گفت كه حركت كنيم . حركت كرديم وقت نداشتيم . راننده گفت توي مسير از كجا به ما غذا مي دهيد؟ 80 تا دانش آموز همراه ما بود . رفتيم به پادگاني رسيديم از سپاه من و شهيد نجف رفتيم با آنها صحبت كنيم گفتيم ناهار براي بچه هاي ما داريد ؟ گفت يك چند دقيقه اي صبر كنيد . صبر كرديم، برگشت گفت: چند نفريد ؟ گفتيم: 80 نفر. داخل كه رفتيم ديديم چلو مرغي آماده است . تعجب كرديم . گفتند كه يك كاروان 80 نفره قرار بوده بيايد اما نيامده و حالا نصيب شما شد. گفتم ديديد گفتم اگر زيارت ما قبول شده باشد ناهارمان آماده مي شود . همه خوشحال بودند .
عادتي كه داشت اين بود كه عصر پنجشنبه ها ساعت حدوداً 1 بعد از ظهر به گلزار شهدا مي رفت . بيشتر وقتها من با ايشون مي رفتم . چند بار كه با ايشون رفتم مي ديدم كه سر قبر شهيد يوسف فاني مي نشستند و گريه مي كردند . يكي دو بار فكر كردم كه همينطوري گريه مي كند و اتفاقي سر قبر اين شهيد مي نشيند اما بعد از چند هفته از او پرسيدم كه چرا سر قبر اين شهيد مي نشيني و گريه مي كني مگر تو او را مي شناسي ؟ جوابم داد كه نه من او را نمي شناسم ولي نگاه كن هم سن و سال من است . من احساس مي كنم ديگر زيادي هستم و بايد بروم (حدود 13-14 سالگي) اينجا بود كه فهميدم سعيد آرزوي شهادت دارد.
بعد از آموزشي كه ديدم ما را به لشكر 33 المهدي فرستادند. وقتي یکی از دوستهایم را آنجا دیدم خیلی خوشحال شدم . ديدم كه خيلي بي قراري مي كند و گريه مي كند . از شهادت سعيد ضربه شديدي خورده بود. دهه فجر بود رفتم پيشش و او نشست به گريه كردن ، شب دوم ديدم باز هم شروع كرد به گريه كردن و هر جا و با هر كسي كه مي نشست از سعيد مي گفت و از اينكه با سعيد دوست صميمي بوده و حالا تنها شده و ... يك حالت ترحمي در بين بچه ها پيش آمده بود . باهاش رفتيم پشت خوابگاه و شروع كردم با او حرف زدن كه نبايد اين حرفها را در هر جايي بزني. بايد قداست شهيد حفظ شود و از اين حرفها . تا ساعت 11:55 صحبت كردیم بعد رفتيم بخوابيم . خوابگاه ما از هم جدا بود .
خوابيدم. ساعت 11:59 دقيقه بود که خوابم برد . در خواب ديدم كه در اتاقي بودم . فضاي معنوی ای بود . يك نفر نشسته بود قرآن مي خواند . سعيد را ديدم كه لباسي ابري سفيد پوشيده بود و هاله اي از نور در صورتش مي ديدم . به طرفش رفتم او هم به طرفم آمد دستمان را باز كرديم تا همديگر را در بغل بگيريم ، كه ناگهان آن مردي كه قرآن مي خواند گفت : نه او را بغل نكن . گفتم چرا. گفت : غيب مي شود . ما همديگر را بغل كرديم و سعيد غيب شد . در اتاق پر ازگل بود و پله هايي داشت به سمت بالا . ناگهان از خواب پريدم تمام بدنم ميلرزيد . ساعت را نگاه كردم ساعت 12 بود . اين خواب را براي خودم اين طور تعبير كردم كه سعيد مي خواست به من بگويد امشب كار درستي كردي . اين تنها خوابي بود كه از سعيد ديدم.
سال 62-63 بود كه براي كوهنوردي رفتيم . حدود 48 ساعت در راه بوديم . ازتنگه شروع كرديم به حركت ، از عصر بود كه آب تمام كرديم . چشمه هايي در راه بود كه طبق برنامه ريزي قبلي بايد از اين چشمه ها آب مي خورديم . اما آزمايش الهي بود كه چشمه ها خشك شده بود و آب نداشت .
سن و سال بچه ها بين14 الي 20 سال بود و سن زيادي نداشتيم . يك قمقمه آب بود كه در دست شهيد نجف بود و هر گاه احساس مي كرديم كسي تشنه است ، به او مي گفتيم آب بخورد اما بچه ها نمي خوردند و صبر مي كردند . حدود 30 نفر بوديم و كسي راضي نميشد آب بخورد ، حتي آنهايي كه حال بدي داشتند . تا صبح كه بعضي خود را به خواب زدند و صبح زود بعد از نماز بود كه شهيد نجف و تعدادي از بچه ها جلوتر رفتند تا آب پيدا كنند اما همه چشمه ها خشك بود .
تقريباً ظهر فردا بود كه بالاي اردوگاه سيد الشهدا رسيديم . شهيد ايجاد و نجف رفتند و قمقمه 20 ليتري آب را پر كردند . به نفر اول كه آب تعارف كردند بر نمي داشت به بعدي داديم كه گفت ببر بعدي تا آخر اينكه همه با هم و در يك لحظه آب را از سر قمقمه هايمان خورديم . همه از تشنگي عطش داشتند اما هيچ كس حاضر نمي شد كه اول آب بخورد.
"يادش بخير"
روزگاري جنگ بود و از هر طرف حادثه مي باريد ، زين ميانه تنها بچه هاي مخلص و بي ادعا ـ آسمان روياني خاك پوش ـ جانب عشق را گرفتند و بي نام ونشان ، تا مرزهاي انتظار ، از سيم هاي خاردار گذشتند. يادش بخير! آن سالها كه لحظه هايش بوي عشق و اخلاص و مهرباني مي داد و فرشتگان ، هر صبح از عرش مي آمدند و به خاك پاي شهيدان سجده مي آوردند و من هنوز در عطر نفس هايشان زمزمه مي كنم :
ثمر برداشت آخر آنكه روزي كاشت شهادت برد ، هر كس را لياقت داشت
در و ديوار شهرم خوب مي دانند ، تمام اعتبار ما شهيدانند چه روزهاي با شكوهي چه مردان مردي!با هرچه عشق نام شما را مي توان نوشت . مرداني كه يك شبه از پله هاي آسمان گذشتند . آه اي هميشه جاري در خيال من ! خوبان هميشه جاري در خيال من ! از نگاههاي معصوم و بي قرارتان مي شد فهميد كه لحظه پرواز نزديك است چقدر من ، هر روز بايد با خود بگويم :
شب گذشتي زخيالم چو نسيم صبح گفتند به دريا زده اي !
قرار نيست كه فراموششان كنيم . قرار نيست برادر! هنوز هم بوي پيراهن يوسف مي آيد . هنوز هم پلاك هاي متبرك در راهند . هنوز دستهايمان را به تابوت هاي آسماني شما مي رسانيم كه در مخملي از پرچم ميهنم پيچيده شده اند. اي خورشيدهاي هميشه ! اي پرنده هاي رفته تا آن سوي آبي هاي دور از دسترس ! دوستتان دارم مثل برادر ، مثل روز هاي خطره انگيز اعزام ، ديگر آن لحظه هاي پر از عصمت بر نمي گردند ، مردان بي تكرار كه مي گويند شما بوديد . مرداني كه شبانه به اروند زدند و سپيده دم به احترام عشق بر دروازه هاي خورشيد نمازمي خواندند مرداني كه پيشاني هاي متبركشان در ارتفاعات قلاويزان بوسه گاه قناسه شد . شما فراموش نمي شويد ما فراموش مي شويم كه روز روشن ، راه را گم مي كنيم ما كه راز نخل هاي سر به زير را نمي دانيم مثل شما بايد زندگي كرد مثل شما بايد اهل دل بود و مردم را فهميد . بچه هاي با صفاي جبهه هنوز اين چنينند ، ساده و بي ادعا و هرروز با سبدهايي پر از مهرباني و عشق ، روبروي كرانه هاي تماشايي خداوند مي ايستند و زمزمه ي كنند :
گر چه اين زمان شكسته است بالمان باز يادهاي سبز مانده در خيالمان
هشت فصل عشق بعد از اين بهار مي شوند خاطرات خوب جبهه ماندگار مي شوند
هو الحق
مي گن هرچه از دل برآيد بر دل نشيند
پس هر چه باداباد !
بعضي وقتها آدم اينقدر بد مي شه كه خجالت همه وجودشو مي گيره وقتي نگاه مي كنه مي بينه تو كوله بارش هيچي نداره اما همين بد بودن هم حس و حالي داره وقتي يهو به سرت مي زنه خوب بشي !! اين دفعه رو نمي خوام زياد حرف بزنم فقط مي خوام براتون از مجنون بگم راستي ! يه سؤال : مي شه مجنونو از ليلي جدا كرد ؟
يه سؤال ديگه : تو چشاي يه مجنون چي رو مي بينين ؟
تا حالا اشك يه مجنون رو ديدين ؟
چي بهتون گفت ؟
بذاريد واستون بگم جواب همه اين سؤالا يه چيزه ، اونم ليلي.
همه وجود مجنون به همين يه اسم وابسته است ، شهدا رو نگاه كنيد واسه همين يه اسم رفتن ، كه دوري ليلي تابو ازشون گرفته بود و حالا ما مونديم و تحمل دوري يار ! راه دور نيست، نزديكه ، فقط همت مي خواد !
من معرفت ، عروج هم يعني همين .
يعني من بايد برم ، با پاي دل ، تا همونجايي كه اين مجنونا رفتن اما يه چيز نبايد يادم بره : معرفت به ليلي رو ، بعدم ديگه كار تمومه و عروج يعني پايان همه غمهاي يه مجنون عاشق !
همين !
التماس دعا
به نام خداي شهيدان
سلام بر همسنگران عزيز
وقتي اين وبلاگ رو راه انداختيم، گفتيم مي خواهيم از عشق بگيم . از شهدا بنويسيم و ...
حالا دقيقاً دو ماه از اون روز مي گذره . و تو اين مدت تقريباٌ هر روز پست داشتيم. حتي بعضي روزها بيشتر از يك پست.
وقتي دبيرستاني ها امتحان داشتن ، دانشجوها جورشون رو كشيدن. حتي وقتي كه هم دانش آموزا و هم دانشجوها امتحان داشتن، اين روند ادامه داشت.
دوست داريم حالا شما نظر بدين. بگيد تا چه حد تونستيم به اهدافي كه مطرح كرديم ، برسيم.
پيشنهاد بدين. انتقاد كنين. هر حرفي دوست دارين بزنين.
ما تا روز شنبه منتظر نظرات شما در اين مورد هستيم تا بتونيم وبلاگ رو كه متعلق به شهدا و شما دوستداران شهدا هست، هرچه بهتر، زيباتر و جذاب تر كنيم...
ضمناً اين نويد رو هم بديم كه به زودي قراره يه تغييرات تقريباً اساسي تو "انصارالشهدا" اتفاق بيفته. كه به دليل مسائل امنيتي نمي تونيم اونا رو مطرح كنيم.
چشم به راه حضور سبزتان هستيم.
التماس دعا - يا علي
« تقدیم به شهدای گلگون کفن کربلای چهار و پنج »
عاشقان رفتند ...
ديگر آن شب ها نمي آيند صبح هاي از خدا سر شار
مردهاي كربلاي پنج دردهاي كربلاي چهار
بعد از آن مردان پولادين مانده بردوشم سري سنگين
زير پايم شد زمين خالي آسمان شد بر سرم آوار
اندك اندك عاشقان رفتند اندك اندك عشق تنها شد
كم كم اين دل هم ز پا افتاد كم كم اين آيينه شد زنگار
شعله شعله آتشي جانسوز مي چكد بر سينه ام امروز
بسته دنيايم به اين دنيا خسته تكرارم از اين تكرار
يك « شلمچه » خسته ام امروز چند « فكه » غرق اندوهم
اين همه آواز را اي درد يك سر از شانه ام بردار
