تبليغاتX
انصار الشهدا

خاطره ای دیگر به نقل از سردار شهید عسکریزاده :

 جوان سيزده ساله ای هميشه با شکم می خوابيد و ما مسخره اش   می کرديم . او هيچ نمی گفت و فقط لبخند می زد تا اينـکه بعدها فهمـيديم بدن او تـرکش خورده . يـک روز در خـيابان قدم می زديم . به مناسبت 22 بهـمن قرار بود عراقيها 22 نفر را ترور کنـند و اين جوان کمی جلوتر از ما راه می رفت که عراقيها يک گلوله به او شليک کردند . و با همان شليک به شهادت رسيد . اين در حالی بود که خانواده ی جوان در مورد ترکش های کمرش هيچ اطلاعی نداشتند .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه سی ام دی 1384 ساعت11:39 |

خاطره ای به نقل از سردار شهید ناظم عسکریزاده:

در يک عمليات مجبور بوديم از يک منطقه ی صعب العبور و مين گذاری شده عبور کنيم و امکانش وجود نداشـت . ناگهان اعـلام کردند راه درسـت شده وسريع حرکـت کنيـد و من آخر بـودم . وقتی خـواستم از روی تکه چوبی بزرگ عبور کنم نجوا و ناله ی ضعيفی شنيدم که  می گفت : «يـا زهرا » ! وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم رزمنده ای روی زمين خوابيده و چوب بزرگی روی خـود قرار داده تا بقـيه از آن جـا عبور کنند . بعد ازعبور من ايشان به درجه ی رفيع شهادت نائل شدند .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 ساعت0:35 |

عید غدیرخم

 

عید امامت و ولایت

       عید اتمام نعمت

                         اکمال دین

                                   و رضایت خداوند

                                                    بر شیعیان مبارکباد
نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 ساعت0:19 |

رمضان 81 بود كه يك دوره مسابقات فوتسال از طرف بسيج دانشجويي برگزار كرديم و تيم خودمان هم در اين مسابقات شركت كرد . در مسابقه فينال كه ساعت 2 بعد از ظهر بر گزار مي شد نيمه اول را 3 به صفر به حريف واگذار كرديم . از شدت خستگي و تشنگي حتي توان ايستادن هم نداشتيم . بين دو نيمه ناظم براي ما صحبت كرد و گفت:

" شما مي ريد تو زمين و پنج تا گل مي زنيد "

بازي كه تمام شد نتيجه 5 به 3 به سود ما بود . و اين ميسّر نگشت مگر با صحبتهاي او و اينكه بچه ها     نمي خواستند حرف ناظم بر زمين بماند.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 ساعت23:58 |

چند روزي به پايان سال 83 باقي نمانده بود و بچه هاي بسيج دانشجويي عزم سفر راهيان نور كرده بودند. ما هم قرار بود با بچه ها به مناطق جنگي اعزام بشويم كه در آخرين روزهايي كه براي سفر آماده مي شديم ، اسم من و محمد از طرف دفتر فرهنگ براي سفر مشهد مقدس در آمد و ما تصميم گرفتيم به مشهد اعزام شويم . حركت بچه ها براي شلمچه يك شب زود تر از ما بود . موقع خداحافظي با بچه ها ناظم من و محمد را كنار كشيد ، مقداري پول به ما دست داد و گفت : رفتيد مشهد اين پول را در ضريح امام رضا (ع) بياندازيد و دعا كنيد من هم شهيد شوم ... خلاصه ناظم و بچه ها به مناطق عملياتي رفتند و ما به مشهد...

محمد آمد و گفت : فلاني من نتونستم پول را در ضريح آقا بياندازم . كار خودته ...

ناظم بعد از آن سفر كمتر از يك سال با ما بود.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 ساعت21:39 |
     

گزارش تصویری

مراسم یادبود دومین سالگرد شهادت سردار شهید ناظم عسکریزاده

                 

                    

                    

                                           

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 ساعت0:7 |

« 15 روایت از کسی که نمی شناختمش »

(1)

قبل از انقلاب تو مدرسه صحبت لاری دوره دبیرستانش رو گذروند . حاج اکبر می گفت فوتبالیست قابلی بود . خودش تعریف می کرد : از وقتی کوچیک بودیم با نجف کری خوانی داشتیم . گاهی ما جام بدست تو محله اونا دور افتخار می زدیم و گاهی هم نجف و بچه محلهاش حال ما رو می گرفتن .

(2)

می گفت : چندی قبل از انقلاب که مرحوم خلخالی به لار تبعید شده بود ، یه شب تو خونه ایشون جمع شده بودیم . یه آقای خیلی محترم و اتو کشیده پیش آقا اومدند و ضمن صحبت به آقای خلخالی گفت : شما هر کاری بگین من انجام می دم . آقای خلخالی هم بهش گفت : برو آشپزخونه، ظرفهای غذا رو بشور. اونم گذاشت و رفت.

3))

اوايل قبل از اينكه جنگ همه گير بشه به غرب كشور رفت ، سرماي كشنده اونجا رو به عشق تمام عشقش امام و راه امام تحمل كرد . مي گفت: در همون جا هم فعاليت هنري داشته ، اجراي برنامه در راديو محلي كاري پر مخاطره در اون روزها بود، احزاب جدايي طلب كومله و دموكرات ، هر عاشق وطن پرستي رو از دم تيغ مي گذروندند. به خصوص اگر سبز پوش بود .

(4)

خاك گرم جنوب همون جايي كه زادگاهش بود ، حالا جولانگاه عزم و اراده اين كوتاه قامتان بلند همت قصه ماست. شلمچه ، خرمشهر، آبادان، فاو، خوب مي شناسنش. بارها از خط پدافني برام گفته بود ، از درياچه نمك ، سه راه مرگ ، دژ. بچه هاي اون زمونا خوب مي دونن چي مي گم. اونجاهم بچه ها از دست شوخي هاش در امان نبودن .

(5)

مي گن خيلي نامرده بي صدا مياد و  عده اي رو لت و پار مي كنه . اونم يك خوراك كاملش رو نوش جان كرد ، آخه خيلي خوش خوراك بود . خمپاره 60 روانه بيمارستانش كرد . از غربت بيمارستان تهران هيچ وقت برام نگفت ، يكي از همرزماش مي گفت كه اونو تو بيمارستان تهران ملاقات كرده بود مي گفت : واقعاً داغون بود . زير چادر اكسيژن با اون همه درد و رنج تحملش عالي بود .

(6)

بعد از جنگ هم جنگ رو تموم نكرد . اينبار سلاحش زبونش بود . كافي بود ازش يك سوالي بپرسي انگار وظيفه اش بود كه جوابتو بده ، دروغ نباشه ، بعضي وقتها اونقدر مي گفت كه شنونده خسته     مي شد . ولي خودش نه.

(7)

تو اين سالهاي آخر از چيزي كه خيلي دوستش داشت جدا شد . تئاتر براش خيلي چيزها بود . ولي نه همه چيز سن تئاتر و هنر نمايشي رو بوسيد و گذاشتش كنار  .

(8)

بسيج دانشجويي آخرين منزل مديريتش بود . انگار كنار دانشجوها احساس جووني مي كرد . براي بچه ها مثل برادر بود . 20 سال ازشون بزرگتر بود ، ولي اين فاصله سني رو به خوبي پر كرد. اين هنر مديريتش بود.

(9)

ديدار آخري كه از مناطق جنگي داشت ، در واقع الوداعش با اونجا بود . نمي دونم چه سري داشت  ، ولي هر جا كه رسيديم اول از همه كتاب دعا رو از من مي گرفت . آروم گوشه اي مي نشست و زيارت عاشورا مي خوند . بعد هم ذكر ياد شهدا براي همه ، تا همراهانش بي نصيب نمونن.

(10)

هاشم تعريف مي كرد وقتي شماها رفتيد جنوب، امام رضا(ع) من و محمد رو طلبيد ، وقت خداحافظي ، مقداري پول به ما داد تا بندازيم تو ضريح . بعد هم گفت براش آرزوي شهادت بكنيم . بهش خنديديم و گفتيم: خدا نكنه .

(11)

پاييز 83 باز هم همسشفرش بودم ، سمينار بسيج دانشجويي و ديدار با رهبري بود . ناراحتي قلبي و گوارشي كه از عوارض همون خمپاره بود ، خيلي بهش فشار مي آورد . ولي مي ديدم شوق ديدار رهبر از خود بي خودش كرده . هر كسي كه تو اتوبوس خط واحدي دانشگاه با ما بود مي تونه اين و شهادت بده .

(12)

شب كه مي شد تو اتوبوس بعد از خوردن يك مشت كامل قرص ، مي نشستم كنارش . وقتي همه خواب بودند من و اون با هم آروم آر وم نجوا مي كرديم . برام از سختي هاش مي گفت ، گاهي هم درد دل مي كرد .

تركشهاي يادگاري تو سرما اذيتش مي كرد ، اينجور مواقع وظيفه داشتم دست و پاش رو ماساژ  بدم . تو اين سفر آخري مهدي نبود و وظيفه خودش رو به من تفويض كرد . شانه كردن موهاش با شونه قرمز رنگ جيبي خودش ، خيلي كيف داشت.

(13)

حسينيه امام خميني بود و يك دريا جمعيت ، صبحش حاج آقا پناهيان حسابي دلمون رو هوايي كرده بود . من و اون هم جزء كوچكي از جمعيت حاضر بوديم . چه روز با شكوهي . يادش بخير ...

(14)

صبح با امير رفتيم بيرون . قبل از ظهر كه برگشتيم  خونه گفتن حالش به هم خورده بردنش بيمارستان . تخته گاز  رفتيم به طرف بيمارستان ، تو مسير برنامه ريزي مي كرديم كي پيشش بمونه ، آخه بار اولش نبود كه حالش به هم مي خورد .

(15)

رسيديم اورژانس . نمي دونم چرا تو اون لحظه از اون همه آدم كه اونجا بودن كسي رو نمي ديدم . به سرعت در ورودي رو باز كردم تا برم  پيشش ، ولي نگهبان پاي خودشو پشت در گذاشت . اشاره به بيرون كرد و گفت اينجا نيست ... بردنش پايين .

منگ شدم ، يخ كردم ، بهت زده سر برگردوندم ، حالا مي تونستم  چهره بچه هايي رو كه زودتر رسيده بودند رو ببينم . همه مات و مبهوت اشك مي ريختن ...

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 ساعت17:44 |

از صبح با بچه ها قرار گذاشته بودیم که بیاییم اینجا. آخه چند وقتی بود که رنگ و بوی شهر کمی از شهید و شهادت خالی شده بود. به شوق شرکت در یادواره با بچه ها سوار تاکسی شدیم. دیگه رسیده بودیم. باز هم مثل همیشه دانشکده پرستاری... .

صندلی های سالن نیمه پر بود. جمعیت نسبتا خوبی از یادواره استقبال کرده بودند. هر چند انتظار بروبچه های برگزارکننده، جمعیتی بیشتر از این بود. ندای زیبای قرآن به مجلس رسمیت می دهد. بعد طبق معمول همیشه ، سرود ملی حاظرین را از صندلی های خود بلند می نماید . دقایقی دیگر ... کلیپ شهدا پخش می شود . یاد یاران سفر کرده بخیر ... فضای سالن کم کم دارد رنگ و بوی دیگری می گیرد . گویی تصاویر خود سخن می گویند . پخش هر قسمت از تصاویر ما را به یاد جبهه و جنگ می اندازد . آنقدر محو تماشای تصاویر بودیم که فراموش کرده بودیم هر کلیپ در نهایت به پایان می رسد . با پایان کلیپ زمزمه های مهندس عالی بر روحانیت سالن می افزاید . از ناظم می گوید ... از گوشه گوشه زندگی اش ... از دلاوری هایش ... از دوستی هایش ... از یک دنیا خاطره و از ... دیگر اشکها تاب ماندن بر روی گونه ها را ندارند . بی اختیار چشمانمان بارانی می شوند . هر جمله اش ما را به یاد ناظم می اندازد . آخر آنقدر زیبا جملات را می خواند که دل سنگ می خواهد تا در برابر این همه حرف سکوت کند .  شاه محمدی  همسنگر و یار دیرین ناظم نفر بعدی بود که خاطرات خاک خورده و تا حدودی فراموش شده ناظم را در دلمان زنده می کند ... از شب 21 رمضان 65 می گوید . از شبی که ناظم این مرد خدا زخم خورده خمپاره 60 می شود . ترکشها بدن پاکش را دریده بودند و ...

پخش کلیپ سپهر گرمی مجلس را دوچندان می نماید و دیگر بار چشمها طاقت شنیدن آنهمه دلاوری و جانفشانی را ندارند . آخر او نیز صحنه رشادتهای بسیجیان را  برایمان مجسم می کند . و بار دیگر قطرات اشک را بر گونه ها می لغزاند . اشکهایی که از حسرت بود . از غربت بود و از تنهایی ... و از اینکه بعد از شهدا ما چه کرده ایم ؟

اشکان عسکری نیز با صدای زیبایش مجلس را عطرآگین می نمود . عکسهایی که در لابلای مداحی پخش می شد جلوه ای دیگر را به سالن می بخشید . هر لحظه بیشتر افسوس می خوردم. افسوس از اینکه چرا شهیدان شاهد را فراموش کرده ایم ؟ و تنها نام آنها را در دفتر دلهایمان با خطی کمرنگ رقم زده ایم . اما ... لحظه ای دیگر مجری پایان مراسم را اعلام می نماید و باز ما ماندیم و یک دنیا حرف نیمه تمام ... اما آیا در آینده جوابی برای سوالهایمان خواهیم یافت ؟ ...

                                                               انشاء الله

********************

 

مراسم یادبود دومین سالگرد شهادت سردار شهید ناظم عسکریزاده                 امیر جبهه فرهنگ و هنر ، برگزار شد .

 

راهش پر رهرو و روحش قرین شهیدان باد.

 

 

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 ساعت23:51 |

مهر خوبان دل و دين از همه بي پروا برد                            رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

نمي دونم چندم و چه روزي بود  فقط مي دونم اولين وشايد آخرين بار بود كه ديدمش. اما تا حالا باهاش موندم و دوستش دارم و شايد فرق من با خيلي از شماهايي كه باهاش رفيق بوديد اينه كه من ايشون رو وقتي كه شهيد شد بيشتر شناختم و روز به روز حضورشو بيشتر حس مي كنم و هنوز فكر مي كنم و باور مي كنم كه نه، اون زنده است. نمي دونم يك حس غريب و قشنگ . اون روز داشت نم نمك بارون مي اومد من و دوستم ساعت دو بعد از ظهر بود كه با سرويس بر مي گشتيم منزل . از در دانشگاه مديريت رد شديم راننده يك نگاه از توي آيينه به من كرد و گفت آقاي عسكريزاده است كاش مي رسونديمش .

گفتم : هر طور مايليد ما عجله نداريم

راننده دنده عقب گرفت : سلام آقاي عسكري زاده بفرماييد سوارشین مي رسونيمتون .

يك چهره نوراني ، يك غريب آشنا با لباس آبي كم رنگ و اون هواي ابري و روشن، زيبايي و جذابيت اين مرد را دو برابر كرده بود با آرامش در جلويي پيكان را باز كرد سلام عليكم حال شما چطوره ببخشيد مزاحمتون شدم .

لبخند و مهربوني روي لب و چهره اش داشت مي درخشيد. با هم جواب سلام را داديم ماشين حركت كرد و به راه افتاد از دوستم پرسيدم اين آقا كيه يواشكي در گوشم گفت او را نمي شناسي مسئول بسيج دانشجويي جناب سرهنگ عسكريزاده گفتم چهره اش برايم آشناست نمي دونم كجا ديدمش دوستم خطاب به آقاي عسكريزاده گفت امسال هم مي ريم مناطق جنگي آقا روشو  برگردوند و گفتند انشاا... امسال اگه قسمت بشه تا خود مناطق هم مي ريم . سكوت تا لحظه پياده شدن .

آقاي عسكريزاده :  بفرمائيد خوشحال مي شيم در خدمت باشيم

دوستم جواب داد آقاي عسكريزاده خونتون را هم ياد گرفتيم انشاا... با بچه ها مزاحمتون مي شيم

لبخند شيريني توي چهره اش شكفت و جواب داد : در خدمت هستيم منزل ما نيست منزل شهيد خوشه چين امانتي دست ماست  .خداحافظ  . خدانگهدار

ايستاده بود و همين طور كه ماشين دور مي زد ما را تماشا مي كرد اين اولين و آخرين باري بود كه من از نزديك نزديك لحظاتي را با يك مرد بزرگ سپري كردم .

دو هفته بعد از اين ديدار هزاران عاشق را توي تشييع جنازه اش ديدم با خودم گفتم شايد من آخرين نفري بودم كه منو با بزرگي اش آشنا كرد و شايد هم ...

آره تنها گذاشت و رفت تا خود مناطق .  همون سال من براي اولين بار سعادت زيارت مناطق جنگي وكربلاي ايران نصيبم شد.

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 ساعت0:13 |

آخرين سفري كه از مشد بر مي گشتيم چند نفر از بچه ها شيراز از ما جدا شدند. در هنگام جدا شدن حال و هواي عجيبي بود چون بچه ها دست دور ناظم آورده و گريه مي كردند . من هم با اينكه از گريه بچه ها خنده ام گرفته بود با حالت تعجب خودم هم گريه مي كردم . بعدها فهميدم كه همه مي دانستند و حتي خود ناظم مي دانست كه اين سفر آخر است و سفر آخر ما با ناظم.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت0:31 |

آخرين سفر مشهد موقع برگشت ، هنگام سوار شدن به اتوبوس  و حركت ، سكوت عجيبي در اتوبوس حكمفرما بود و همه گريه مي كردند تا يك ساعت بعد بچه ها گريه مي كردند همه سرها روي صندلي اتوبوس بود و هاي هاي گريه مي كردند . من كه يك روز تمام نتوانستم حرفي بزنم فرداي آن روز آقا< منظور شهید ناظم است >  صدام كرد آقا به من مي گفت زلزله (نمي دونم چي كار كرده بودم كه اين كلمه را مي گفت ) من از روي صندلي بلند شدم و به طرف آقا رفتم بعد از احوالپرسي هميشگي گفت: چي شده خيلي غمگيني ؟ گفتم : نمي دانم چرا هر چه فكر مي كنم نمي تونم دلم را از مشهد بكنم و خيلي دل تنگِ آقا امام رضام. نمي دانم بار ديگر مي آيم يا نه .

نگاهي با تامل به من انداخت و گفت كافي است با آقا رفيق و دوست باشي آنوقت هر وقت دلت تنگ شد خودش تو را مي خواند هر جا كه باشي خودش به طرفت مي آيد و واقعاً كه همين طور بود.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت0:29 |

در سفر مشهد چندين بار شاهد به هم خوردن حال آقا < منظور شهید ناظم است >  شده بودم و آنكه با اينكه اين همه قرص مصرف مي كرد چه طور از شدت درد به خود مي پيچيد و مي دانستم كه كه آقا ممكن است از امام رضا شهادت را بخواهند به همين خاطر رفتم جلوي اتوبوس و كنار آقا نشستم و به او نگاه كردم خواستم بگويم آقا به خاطر بچه ها هم كه شده اين درخواست را از امام رضا (ع) نكند ولي نتوانستم بگويم . زبانم قفل شده بود و فقط به آقا نگاه مي كردم . ولي مثل اينكه آقا حرف مرا خوانده باشند قرصهايي را كه        مي خورد را نشانم داد و گفت خدا نصيب هيچ كس نكند .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت0:28 |

يادم نمي ره هر وقت ناظم از دستم عصباني مي شد يا با چوب و يا با دمپايي دنبال من مي افتاد . ولي ياد ندارم كه گاهي مرا زده باشد يكدفعه كه با آقا < منظور شهید ناظم است > صحبت مي كردم باز جلوي زبانم را نتوانستم بگيرم و چيزي را گفتم كه نبايد مي گفتم . آقا دمپايي را از پا در آورد و از پله ها دنبال من كرد . من ايستادم و گفتم آقا شما هيچ وقت نمي زني. خوب بزن زدن شما هم قشنگ است . آقا هم ايستاد و لحظه اي مكث كرد و گفت : مي دوني دلم نمي آيد .

ولي اي كاش ناظم يك بار زده بود تا من آدم مي شدم .

< این خاطره  از یکی از خواهران بسیجی نقل شده است >

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت0:19 |

 

امشب بهشت را آذین بسته اند .

سرداران عشق همگی جمعند . حاج همت ، باقری ، باکری، خرازی ، چمران ، زین الدین ، کاوه ، صیاد و ...    همه هستند. گویی منتظر آمدن کسی باشند.

امشب از تعداد جاهای خالی در جلسه فرماندهان یکی کم شده است .

مهدی باکری به استقبال فرمانده می آید ... با آمدن احمد جلسه رسمی می شود.

همه احمد را در آغوش می کشند و ورودش را خوش آمد می گویند .

پس از صحبتهایی ابتدایی نوبت به احمد می رسد تا گزارشش را ارائه نماید.

احمد شروع به صحبت می کند . می گوید و می گوید و می گوید ...

از سختی های بعد از شهدا ... از تنگ شدن عرصه بر بسیجیان ....

- شما که رفتید عشق کم کم رنگ باخت ...

- شما که رفتید چفیه های سپید جای خود را به گردن آویز زرین دادند ...

- شما که رفتید صفا و یکرنگی به ریا و دورویی بدل گشت ...

- شما که رفتید ...

پس از اتمام جلسه احمد به دیدار مرادش می رود ...

امام تمام قد به پا می خیزد . کمی به طرف احمد حرکت می کند ...

احمد خود را در آغوش امام می بیند ... سالهاست که انتظار چنین لحظه ای را می کشد ...

بغضی که مدتهاست راه گلویش را گرفته ، سرباز می کند و سیلاب اشک از دیدگانش روان می گردد .

-    اماما، پس از شما علی تنها شد ...

-    اماما، پس از شما عده ای دل علی را خون کردند ...

-    اماما، پس از شما ...

امام دست نوازشی بر سر احمد می کشد و احمد آرام می گیرد ...

وقت آن رسیده که احمد به زیارت امام عشق رود . حسین بن علی (ع) انتظارش را می کشد . احمد زانو می زند و پاهای امام (ع) را غرق بوسه می کند ...

امشب ملائک نیز مسرور و شادمانند و در جشن ورود احمد سر از پا نمی شناسند ...

 

************

 

شهادت دلخراش فرمانده دلاور نیروی زمینی سپاه ، یادگار سالهای حماسه و خون ، همرزم و همراز شهدا ، سرباز مطیع ولایت « سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی » و جمعی از همراهانش را به محضر مولا و مقتدایمان حضرت ولی عصر ، مقام عظمای ولایت ، پاسداران غیور انقلاب اسلامی و ملت شهید پرور تبریک و تسلیت عرض می نماییم .

بی شک قلب همه بسیجیان همانند پیر و مرادشان سید علی ، از این حادثه داغدار است .

مقام معظم رهبری :

او به آرزویش رسید و خدا را در حین انجام ماموریت ملاقات کرد .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت0:43 |

تعدادی از بچه ها پیشنهاد داده بودند تا برنامه ای داشته باشیم در پاسداشت شهدا و رزمندگان ، بعداز مطرح کردن برنامه در شورا و تایید فرمانده پایگاه ، تصمیم بر آن شد که تعدادی از رزمندگان را  جمع کنیم و از آنها مشورت بخواهیم .

اکثر کسانی که دعوت شده بودند آمده بودند. فرمانده پایگاه و یکی دوتا از بچه ها درباره برنامه توضیح دادند و قرار شد رزمندگان هم نظرشون را بگویند. خیلی ها صحبت کردند.

بعضی ها پیشنهاد های خوبی می دادند، اوضاع داشت خوب پیش می رفت که با مطرح شدن بعضی مسائل توسط یکی از رزمنده ها ، بحث آنچنان گره خورد که نگو و نپرس. حالا همه چیز برعکس شده بود.      منفی بافی ها شروع شد . بعضی ها می گفتند: اجرای این برنامه در توان شما نیست ....کسی با شما همکاری نمی کند و....

از اجرای برنامه داشتیم منصرف می شدیم که ناظم شروع کرد به صحبت کردن.-  با اینکه تا حالا هیچ حرفی نزده بود -

 آثار عصبانیت را می توانستی در چهره قرمز شده اش ببینی. اول کلی ازهمسنگران قدیمی اش گله کرد و بعد شروع کرد به دلگرم کردن و روحیه دادن به ما که :کی گفته شما نمی توانید ؟ بچه ها ثابت کرده اند که هر وقت با نیت خالص کاری را شروع کنند ، می توانند کارهای بزرگی انجام دهند و....  

با تلاش خستگی نا پذیر و زحمات شبانه روزی بچه ها ((مرواریدهای اروند )) از بهترین برنامه هایی شد که تا حالا توی شهر برگزار شده بود.

خلاصه اگر ناظم آن شب به داد ما نرسیده بود آن برنامه هیچ وقت به ثمر نمی رسید.

          

     

نوشته شده توسط انصارالشهدا در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت0:20 |

شهید عسکریزاده از هنرمندان متعهد بود و همیشه اعتقاد داشت که هنر هر انسانی باید در خدمت مکتب و اعتقادات او باشد . اگر در تئاتری که کار می کرد ، برای گریم بازیگری نیاز به گریمور بود به هیچ عنوان اجازه نمی داد یک زن ، بازیگر مرد را گریم کند و یا برعکس ...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه هفدهم دی 1384 ساعت0:22 |

 از ویژگیهای شهید ناظم عسکریزاده یکی این بود که هر زمان وارد جمع بچه هایی می شد که بخاطر قضیه ای ناراحت بودند و زانوی غم در بغل گرفته بودند ، اول با شوخی کردن سعی می کرد افکار آنها را از آن قضیه دور کند ، سپس با پیشنهاد دادن چند روش ساده برای حل مشکل آنها ، در عمل به همه آنها یاد می داد که برای هر مشکلی باید راه حلی پیدا کرد نه اینکه زانوی غم در بغل گرفت ....

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه هفدهم دی 1384 ساعت0:15 |
 

شهید ناظم عسکریزاده

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت23:34 |

در مشهد چمران بوديم , روی پشت بامش تا ديدم آقای عسکريزاده تنهاست , رفتم پيشش تا سوالی رو که مدتها بود در ذهن داشتم ازش بپرسم.

- آقای عسکريزاده چه کار کنم , آدم شم؟

آقای عسکريزاده سرش رو  انداخت پايين و استغفر اللهی گفت و رفت. از برخوردش هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم که چرا اينطور جوابم رو داد.

فردای اون روز دفتر خاطراتم رو بهش دادم تا برام مطلبی بنويسه , نوشت :

همسر عزيزم من تورا دوست دارم اما خدا را بيشتر.

اين جمله يکی از همرزمان شهيد ناظم بود که در نامه ای به همسرش نوشته بود . همرزم جوانی که چند ما بيشتر از ازدواجش نگذشته بود . آقای عسکريزاده با نوشتن اين جمله از اون شهيد عزيز، جواب سوال من رو داد و من هم سعی کردم که چنين باشم , گر چه شيطان لحظه به لحظه ما رو وسوسه می کنه و بارها ما رو از اهدافمون , از خدا دور می کند.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت22:19 |

در اولين سفری که به مناطق جنگی داشتيم در تمام مسير سفر آقای عسکريزاده مريض احوال بودند اما همين که به شلمچه رسيديم ، چنان سر حال و قبراق شدند که همه ما تعجب کرديم. يکی از بچه ها به ايشون گفت : آقای عسکريزاده مثل اينکه خوب سر حال اومدين و ايشون در پاسخ ما گفتند : تنها حال و هوای اينجاست که درد رو از ياد من می بره . یه چفيه هم داشتند که می گفتند اين چفيه رو فقط وقتی که به اين مناطق می آم استفاده می کنم. ارزش اين چفيه اونقدر زياد هست که هر جايی نمی شه ازش استفاده کرد.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت13:52 |

يه سال قرار بود اعضای شورای بسيج به ديدار مقام معظم رهبری برن. اون موقع من جز اعضای عادی بسيج بودم, اما آرزو داشتم به همراه بچه ها به ديدار آقا برم. خلاصه دست تقدير اينگونه رقم خورد که يکی از اعضای شورا موفق به اومدن نشد و به جای ايشون من سعادت زيارت رهبر رو پيدا کردم , اما بطور قاچاقی چون با نام ايشون بود و عکس من . به همين خاطر بود که آقای عسکريزاده با شوخ طبعی    هميشگی شون تا مدتها به من می گفتن هاجر قلابی ...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت13:42 |
دقيقاً به ياد دارم آخرين جلسه ای را که ما (اعضای بسيج خواهران ) با آقای عسکريزاده داشتيم.در آن جلسه تمامی صحبتهای ايشان حول يک محور  می چرخيد و آن شهادت بود. ضمن آنکه به ما سفارش می کردند که چه کارهايی را در بسيج انجام دهيم , گفتند : شايد اين آخرين جلسه ای باشد که دور هم جمع شده ايم و شايد ديگر نه شما مرا ببينيد ونه من شما را اما از شما می خواهم که فقط مرا دعا کنيد.
نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت13:36 |

سخن گفتن از شخصيتی که رشته وجود خود را به لحظه لحظه های خاطرات جبهه و جنگ گره زده کار ساده ای نيست. کسی که تمام عمرش را صرف احياء بسيج واقعی نمود و خود نيز يک بسيجی واقعی به تمام معنا بود. ابر مردی که در صبر و بردباری و مهربانی الگوی همه , خصوصاً اعضای بسيج بود . کسی که هميشه پشتيبان محکمی برای درد دلهای بچه ها بود . دلسوزی های پدرانه ی او را هيج کدام از ما فراموش نخواهيم کرد. فرمانده ای که هيچ گاه سمت والايش او را به غرور وانداشت و هميشه خود را با بچه ها همرنگ و يک سطح می پنداشت.

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت13:33 |

دیدم اشک تو جشماش جمع شده . آخه از رفیقاش می گفت : که پر کشیدند. از اونایی که یک شبه ره صد ساله را رفتند. حتی آن کسی که مصاحبه می کرد هم گریه اش گرفته بود. همه بچه ها یک جورایی غمگین بودند. مصاحبه تمام شده بود اما اشک بچه ها از جلوی چشمانشان کنار نمی رفت.

یک دفعه ایستاد و گفت : بچه ها می خواهید یک خاطره قشنگ برایتا ن بگویم و ... گفت وگفت وگفت ...

از شوخی هایش در جبهه ، از سر کار گذاشتن بچه ها تو اوج آتش دشمن . همان وقتی که حتی از سنگر نمی توانستند بیرون بیایند . ولی او از یک سنگر به یک سنگر دیگر می رفت و به رزمنده ها روحیه می داد . با بعضی ها شوخی می کرد . خودش را به موجی می زد و... از خنده روده بر شده بودیم و او به هدفش رسیده بود . یعنی هم ما را به حال وهوای جبهه برده بود و هم از آن حالت گرفتگی در آورده بود ...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت1:11 |

وارددفترکه شدم ، چهره رنگ پریده اش مرا نگاه کرد.

گفتم : ناظم چطوری؟

گفت : خوبم. دکترا گفته اند فقط 30 درصد قلبت کار می کند.

با شنیدن این جمله بد جوری تو خودم رفتم. او که متوجه تغییر حالت من شده بود،با رِندی خاصی بحث را عوض کرد. از خاطرات شیرینش تو جبهه گفت . کلی صفا کردیم. حالا خاطراتش چنان خنده دار شده بود که دیگر نمیتوانستیم روی پای خود بایستیم . دل درد گرفته بودیم ودرداو را فراموش کرده بودیم ...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت1:8 |

زندگینامه سردار شهید ناظم عسکریزاده

 

شهید ناظم عسکریزاده در تاریخ 25/7/1336 در یک خانواده متوسط درشهر آبادان به دنیا آمد. مقطع ابتدائی خود را درشهر آبادان در دبستان مهرگان به پایان رساند. درتابستان1350 به شهر لار آمده و مقطع دبیرستان را در شهر لار در دبیرستان صحبت لاری به پایان رساند. قبل از انقلاب(حدودچندین ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی)که دیکتاتوری و حکومت نظامی خاصی سراسر شهرهای ایران را فرا گرفته بود، وی شبانه به نصب اطلاعیه های طرفداران امام خمینی(ره) به در و دیوار سطح شهر لار می پرداخت و در تمام راهپیمایی ها و تظاهرات هایی که بر علیه رژیم شاه صورت  می گرفت در صف جلو قرار داشت.

پس از پیروزی انقلاب در چندین نهاد و اداره مشغول به فعالیت شد. شهید ناظم عسکریزاده قبل ازاستخدام درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی دراداره مخابرات و بنیاد مسکن کار   می کرد. در طول مدتی که در بنیاد مسکن مشغول به خدمت بود سعی می کرد ضمن رعایت عدالت به تمام خانواده های مستضعف کمک کند تا صاحب خانه یا زمین گردند. پس از فعالیت در بنیاد مسکن به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و درآنجا شروع به خدمت به نظام جمهوری اسلامی نمود. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران همراه با دیگر رزمندگان به جبهه رفت وبه مبارزه و جنگ با نیروهای عراقی پرداخت. وی در سال 1365 به شدت زخمی شد به گونه ای که همه احتمال شهادت وی را می دادند، تکه های ترکش خمپاره به تمام قسمتهای بدن او اصابت کرده بود مخصوصاً در قسمت ریه وشش وقسمت شکم، به گونه ای که لایه ی دیافراگم او را کاملاً از بین برده بود. وی از 8 سال دفاع مقدس چیزی حدود5سال در جبهه های جنگ حق علیه باطل حضور داشت. پس از اینکه به لطف خداوند و دعای خیر مردم لارستان بهبودی نه چندان کامل را به دست آورد. وی با درجه ی جانبازی45% ضمن کار در سپاه پاسداران به فعالیت در سطح پایگاه ها پرداخت و مشغول به آموزش نظامی و عقیدتی به اعضای پایگاه ها بود. شهید ناظم عسکری زاده با توجه به مهارت خاصی که در امر نمایشنامه نویسی و کارگردانی داشت، با نوشتن و کارگردانی نمایشنامه های متفاوت در زمینه دفاع مقدس به گسترش و انتشار خاطرات رزمندگان در جبهه های جنگ می پرداخت. شهید ناظم عسکری زاده در سال 1371  با فردی از خانواده مذهبی ازدواج کرده و زندگی مشترک خود را شروع کرد. رفتار وی با اعضای خانواده مخصوصاً مادرش بسیار خوب و با مهربانی بود. به گونه ای که در مناسبتهای ویژه مثل روز مادر در حالی که کادوئی در دست داشت به مادرش سر می زد وروز مادر را به ایشان تبریک می گفت.

  9

 

از سال1381 علائم درد در ناحیه قلب خود احساس کرد و به علت اصابت ترکش های خمپاره در زمان جنگ در ریه وتأثیر بمب های شیمیایی دچار مشکل قلبی شد.

علی رغم  مشکلات جسمی که داشت باز هم دست از فعالیتهای انقلابی خود بر نداشت ومسئولیت بسیج دانشجوئی دانشگاه های لارستان را به عهده داشت. بار ها همراه با دانشجویان به سفر مشهد مقدس وهمچنین در قالب کاروانهای نور به مناطق جنگی رفت. و سعی کرد نسل جوان را با خاطرات و ایثارگریها آشنا سازد. شهید ناظم عسکری زاده پس از تحمل درد ورنج فراوان در تاریخ23/10/82 در حالیکه از منزل به محل کار خود می رفت کنار مسجد علی بن ابی طالب به شهادت رسید.

 

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

نوشته شده توسط انصارالشهدا در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ساعت0:46 |

سرنوشت مقلدان خمینی چیزی جز شهادت نیست

دو سال پیش ، مردی از تبار نور و از نسل لاله ها ی سرخ به جمع دوستان دعوت شد .وپس از تحمل سالها فراق و درد ، شهد شیرین وصال یار را چشید و ...

اینک ناظم میهمان شهیدان است  ...

برآنیم تا در دومین سالگرد عروج ملکوتی هنر مند جانباز ، سردار رشید سپاه اسلام شهید ناظم عسکریزاده در حد توان خود  نام ، یاد و خاطره اش را گرامی بداریم . هرچند او فرزند نداشت اما در حق بسیاری از بچه ها پدری کرد ... منتظر خاطرات زیبا و دلنشین « بچه های ناظم » باشید ( البته اگر ناظم و دوستانش ما را یاری نمایند )....

بدان امید که ما را نیز در جمع خود پذیرا باشند
نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 ساعت23:55 |

اي هدهدان باغ

 اينك خبر دهيد به هر ديو گل شكن

كين دستهاي من

ياريگران دست سليمان ديوبند

هرگز  نمرده اند

دستان سوخته پينه دار من

عمري گلوي سرخ علفهاي هرز را

در هم فشرده اند

اما ...

كي آخرين نگاه شقايق را

اين ياوران باغ

از ياد برده اند .

نوشته شده توسط انصارالشهدا در شنبه دهم دی 1384 ساعت14:36 |

صدای خسته اش چقدر آشناست . سنگینی قدمهایش حکایت از دل مجروح او دارد . انگار سالهاست می شنماسمش . هرم نفس هایش وجودم را گرم می کند . اما این بار خسته تر از همیشه و خمیده تر از گذشته قدم بر می دارد . گویی بالهایش را چیده باشند و و پاهایش را در خاک به زنجیر کشیده باشند و به تاوان گناهی او را از رسیدن به عرش محروم ساخته باشند .

لحظه ای دیگر ... دستهایش با حسرت و بغض بر گلویم چنگ می اندازند . دستهایی که دیگر بار ، عشق و اشتیاق روزهای گذشته را در خاطرم زنده می کند . در افق نگاه بارانی اش ، مرا ، ذره ذره وجود مرا ، می بوید و می بوسد .

حرف ها در دل انباشته است . خستگی در چهره اش موج می زند . گویا دیگر تاب ماندن ندارد . نجوای آرامَش به سختی به گوش می رسد :  رفیقانم دعا کردند و ...

 نگاه معصومانه اش ... صدای جوانمردانه اش ... ندای امّن یجیب ... آری ... گویی همه را یک بار دیده  و شنیده ام . هر لحظه احساس می کنم بهتر او را می شناسم . و وجودم با او انس می گیرد ... کوله سنگینش را باز می کند ... چفیه ، مهر ، تسبیح و یک دنیا خاطره ... خاطراتی ماندگار ... از کبوترانی سبکبال ... الله اکبر ... بسم الله ... رکوع عشق و آنگاه سجود آسمانی ... خیس می شوم . اشکهایش بر وجودم باریدن گرفته اند و چقدر زلال تر از همیشه ... باران چشمهای آسمانی چقدر بهاری تر از ابرهای آسمانی است . آه ... آه که نمی توانم با او بگریم . مدتهاست باران ، حضور خود را از من دریغ کرده تا مجالی برای گریستن بیابم . قنوت ... عشق ... اللهم ارزقني شهادة ...

هر لحظه آسمانی تر می شود  و پلکان آسمان را یکی پس از دیگری زیر قدمهایش دفن می کند . پلکانی که فراتر از ابرهاست . آنجا که حتی تصورات من هم نیز تاب بال زدن در آن حریم را ندارد  که اجازه آن را هم ندارد . الله اکبر ... الله اکبر و تمام .

صورت بر من ، یادگار سالهای دورش می نهد و باز اشک ... آه ... و هق هق . پلکهایش بیش از این نمی تواند قطرات اشکش را پذیرا  باشد .

بالاخره قفل لبانش می شکند .

-         تو که رفتن دوستانم را دیدی ... تو که تنها ترین رفیق تنهایی ام هستی ... دیدی که چگونه پر کشیدند و مرا با یک دنیا سیاهی تنها گذاشتند .

-         سیاهی ؟ پس من چه بگویم . سالهاست که قدوم مهربان و گرم جایشان را به قدمهای سرد و بی روح داده اند . دیگر طنین یاحسین و یا زهرا در گوشم نمی پیچد . تو چرا اینقدر غمگینی ؟

-         وجودم لبریز از حسرت و اندوه است . اندوهِ جاماندن از قافله . دیگر صدای رحیل کاروان به گوش نمی رسد . چرا برداشتند این نردبان را ... چرا بستند ...

-         پس رسالتت چه می شود ؟

-         رسالت ؟ آخر این چه رسالتی است ؟ مرا از حسینی بودن محروم کرده اند. دیگر حتی زینب ها وسجادهای حسین را هم هیچ می انگارند ... فریاد عشق به گوشم نمی رسد . بوی رهایی مشامم را نوازش نمی دهد . خسته ام ، خسته از این همه غربت و تنهایی . خوبان همه کوچ کرده اند . هیچ جا نشانی از حر نیست . گویا همه یزیدی اند و یزید پرست . جرأت حرف زدن را گرفته اند و شاید همه به سکوت خود عادت کرده اند ...

-         از خودشان یاری بجوی .

جواب سکوت بود و سکوت . دیگر آن لبها سخنی نمی گفت . لحظه ای در خود فرو رفتم ... رفیقان ... سیاهی ... قافله ... رحیل ... حسین ... این ها همه واژه هایی بود که او نرم نرمک در گوشم خوانده بود . دیگر بار به خود آمدم . اما دیگر حضور او را در کنارم احساس نمی کردم . فرسنگها از من فاصله گرفته بود . و باز من ماندم و من و تنهایی و او که اینک در جمع دوستانش بود .

                     «  شهرتاش »

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه نهم دی 1384 ساعت23:2 |

با سلام خدمت دوستان گرامی

از همه دوستانی که با نظراتشان ما را شرمنده می کنند ، تشکر و قدردانی به عمل می آوریم . از آنجا که قصد داریم فضای وبلاگ را فقط به شهدا و راه آنها اختصاص دهیم ، متاسفانه از نوشتن جوابیه نظرات معذوریم.  از دوستان عزیز صمیمانه خواستاریم تا به هنگام ثبت نظرات آدرس وب سایت و یا پست الکترونیکی خود را نیز درج نمایند تا انشاء الله ارتباط ما از این طریق ادامه یابد . امیدواریم توانسته باشیم رضایت شما بزرگواران را فراهم آورده باشیم .

منتظر نظرات ارزشمند و گرانبهای شما هستیم و دست گرمتان را در ادامه این مسیر می فشاریم.

دست خدا و شهیدان یارتان انصار الشهدا

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه نهم دی 1384 ساعت1:45 |

وقتی طبل جهاد در راه خدا نواخته می شود ، دوران حکومت عشق آغاز می گردد . چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان گذشتگی نیست . دوران جهاد ، دوران حکومت عشق است ، اما در اینجا که مهبط  عقل است معلوم است که حکومت عشق نباید هم چندان پایدار باشد نمی شود ، مردم که همه عاشق نیستند . از زن ها و کودکان و پیرزنان و پیرمردان که بگذریم ، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن مثل کنه به شکمبه گوسفند چسبیده اند.

تنها عشاق می توانند بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران نباید هم انتظار داشت که از مرگ نترسند.

                                                                                  سید شهیدان اهل قلم
نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه نهم دی 1384 ساعت0:33 |

مناجات دکتر چمران

" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان  پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند،  طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند...

نوشته شده توسط انصارالشهدا در چهارشنبه هفتم دی 1384 ساعت0:26 |

من رنگ نازنین جبهه ها را هرگز ندیده ام ، صدای گلوله حتی یک تک تیر را نشنیده ام و نیز شکستن دیوار صوتی را ، موج انفجار را حس نکرده ام ، نمی دانم شیمیایی شدن یعنی چه ؟ هرگز دوست بی سر کنار خود ندیدم ، یا دیگری را بی دست و پا . نمی دانم سیم خاردار خورشیدی چیست و غلتیدن در آن برای گذشتن همسنگران یعنی چه ؟ نمی دانم میدان مین چقدر وسعت دارد و وقتی که داوطلب عبور از آن می شوی چه حالی داری . هرگز نفهمیدم و نخواهم فهمید با چه قلبی می توان با پای خمپاره خورده در نهایت درد ، مشتی خاک در دهان ریخت که مبادا کوچکترین صدایی عملیات را لو بدهد . نبوده ام که ببینم چطور می توان در  سرمای کردستان و گرمای جنوب جنگید و خم به ابرو نیاورد  ... هرگز در سنگر تاریک نبوده ام تا با صدای زیارت کمیل و عاشورای عاشقان حسین(عليه السلام ) از هر چه غیر اوست خلاص شوم و سیلابهای اشک یه صیقل قلبم بنشینند. در غروب دلگیر شلمچه در غم شهادت یاران ، کوههای دلتنگی را با اشکهای بی دریغ ، بی صدا ، آب کنم تا شاید آتش سینه فقط اندکی از التهاب بیفتد .... کاش یک ثانیه آن روزهایتان را با تمام عمر بی حاصلم معامله می کردید ...

 

انتخابی از بروشور معاونت فرهنگی بسیج دانشجویی دانشکده مدیریت _ تهران مرکز

 

نوشته شده توسط انصارالشهدا در جمعه دوم دی 1384 ساعت0:29 |