روزي است به نام تو كه سايه ها هم رقص نور مي گيرند و زمين و زمان به يمن آمدنت بهار مي شوند.
فقط خدا مي داند موهبت خلقت تو را و بس.
بهشت كه بهايي نيست ، هفت آسمان به نام تو باب مي شوند، حتي براي دوستان تو .
وقتي بهانه آفرينش ، با افتخار بر دستان تو بوسه مي زند ، جاي شگفتي نيست كه آسمان نيز براي آمدنت سجده كند
سلام بر تو اي مادر خوبيها! تو نمايي از آفريدگاري كه در آينه ها ، زندگي را ياد مي دهي .
اي مادر برتر ! روزگاري نه چندان دور ، دلهاي سرشته شده به ياد و نامت در مكتب فرزندت روح الله ، درس زندگي آموختند و آرامش را در جبهه ها يافتند و طوفان هاي درون و برون را با كليد سربند تو ، با تبرك نام تو ، با تقدس و توسل روضه تو از سر گذراندند، ميدانهاي پوشالي دشمن را خنثي كردند و فاتح آزادي و عزت شدند و با عظمتي وصف ناشدني نگاه محمدي ات را شكر مي كردند. و با ياد خاطرات كوچه هاي غريب مدينه ، قصه ياس كبود را مرور مي كردند و ضجه مي زدند.
مادر جان ! عظمت خورشيد را در انديشه مان بتابان
میلاد بانوی آفتاب حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر مبارکباد.
گیرند اگر زبان من روزی گوید ضربان قلب من یا زهرا

يا فاطمه من عقده دل وا نكردم گشتم ولي قبر تو را پيدا نكردم
*****
روايتي خواندني از راهيان نور امسال ( فكه)
بسم رب الشهدا و الصديقين
چيست راز قلم كه گاه آن را مُركّب مي خوانند و گاهي مَركب؟ نوشتن و دست به قلم شدن سخت است چرا كه لرزش دست از حرمت قلم مي كاهد و لرزش دل ، حرمت قلم است.
چيست اين زيبا واژه اي كه گاهي از نويسنده ، مُركّب گونه تصويري سياه مي سازد و گاهي مَركب وار او را به اوج مي برد كه سيد شهيدان اهل قلم نام گيرد .
مي نويسم به احترام مردي كه نوشتن را عروج ناميد ، به ياد مردي كه صدايش هنوز طنين معرفت است.
معرفت ، مركب رهوار عشق ... به ياد سيد مرتضي آويني
اتوبوس ، د رحركت است، هوايي گرم ، تشنگي ، كمي خستگي از سفر و بي خوابي . در ميانه هاي راه تنها چيزي كه چشم را مي نوازد مين هايي است در خاك. راوي سخن مي گويد ، نوايش گرم است اما تو به برهوتي مي نگري كه او بهشت وار آنرا نظاره مي كند.
نام آنجا را مي داني ! گويند : فكه. جايي كه خاك است و خاك است و خاك ...
از اتوبوس پياده مي شوي . تازه مي فهمي به جايي آمده اي كه پا را بايد برهنه كني !
راستي چيست فلسفه پاهاي برهنه و شنزار؟ كه اين واژه نيز در آنجا مفهومي ديگر از آنچه مي دانستي دارد.
همه آماده اند . بايد وضو ساز ي و هنوز هيچ نمي داني . همه ، آماده اند ؟! و چه زيبا . به مانند كساني كه به بيت الله الحرام مي روند. غسل كردن ، وضو ساختن ، محرم شدن و آماده شدن براي رفتن ، براي بريدن از هرآنچه بريدن از آن زيباست.
راوي پيشگام ديگران و گرماي خاك كه پاهايت را نوازش مي دهد. فقط چند قدم آمده اي ، تشنگي كمي محسوس و راوي اشك در چشم، مانند هواي ابري آن روز كه او هم آرزوي چشم راوي را دارد. از دالاني عبور مي كني و جواني را مي بيني كه زمين زانوهايش را مي بوسد و او رمل هاي داغ فكه را ، ديگري زيارت مي خواند ، هوا گرم است گرم به مانند خاك ...
و تو ادامه راه مي شوي. گويند چند قدم ديگر مقتل مردي است كه اگر امروز حقيقتي بر جامانده ، او راوي آن حقيقت است. كم كم مي فهمي به چه جايي آمده اي؟ سختي راه و گرماي خاك به تو مي گويند كجا قدم نهاده اي؟ اين اندك گرمايي است كه تو را ، راه مي برد. با خود در ميان اين قلم ها فكر مي كني كه اين گرما زنگ بيداري است بيداري ... بيداري... فكه ، بيدار از قلم هاي شهيد آويني ، فكه بيدار تيرك هاي سيم خاردار اطراف كه انگار هر كدام يك قلم در دست شهيد آويني اند براي نوشتن فكه. نوشتن بر كفِ دستِ فكه .
عكس جواني را مي بيني كه مي خندد! گاه فكر مي كني كه با تو مي خندد ، با خود مي گويي در اين گرما چه ديد كه خنديد؟ لبخند؟ به چه چيزي ، چه كسي؟ و اين سؤال تا انتهاي راه بدون جواب با تو مي ماند.
جاده ، طي مي شود ، دقايق سپري . چشمهاي ما و فضاي باز.
روحاني جلوتر از همه ايستاده و كاروانيان را فرا مي خواند به نواي " حي علي الصلوه"
نماز مي خواني ، نمازي كه با همه ي نمازهاي زندگي ات متفاوت است و سجده بر هُرم خاك ، خاك و خاك...
راه را طي مي كني و از دور جمعيتي نمايان است در گوشه اي و تخته چوبي كه بروي آن حك شده : مقتل سيد شهيدان اهل قلم (سيد مرتضي آويني)
عزيزي مي گفت : خداوند انسانهاي خوب را زود از زمين مي گيرد. كمي دير ، مي زود. و اين چه راز ي است نهفته در دل فكه كه خداوند جامانده از سفري را به خيل دوستانش باز مي گرداند و سيد مرتضي آن بازمانده تنها ؛ بايد به جمع آنها مي رفت ، كمي دير اما ... چرا كه خداوند انسانهاي خوب را ...
نگاهي به مقتل مي اندازي و با خود ميگويي چه سعادت گونه مرگي است كه انسانها بر مقتل عزيري مي گريند و دعا مي كنند...! و چه جاودانه مرگي است كه بر محل شهادت مي گريند! انبوه جمعيت را ديدم و يك آن با خود گفتم نكند يادگاه سيد مرتضي اينجاست ؟ ديدم گودالي با چند سيم خاردار ، محيط شده. چه سعادتي كه بر محل رفتن گريستن چه رسد به محل خفتن! اينجاست كه آرزو مي كني مرگت به گونه اي باشد كه حتي مردم بر گودالي گريند . و توفنا مع الابرار...
پاهايت در ميان ماسه ها سر مي خورد . گاه سوزشي ناشي از سر خوردن خاك در ميان انگشتانت حس مي كني و هشدار : كه اي خفته در دنيا برخيز ! برخيز كه اينجا معبر بهشت است.
به تپه اي مي رسيم . تپه شهادت . جماعتي مشغول دعا و زيارت. برفراز تپه بيرق يا حسين و اهتزازِ تمام غرور و افتخار و نشانه : تابلو سبز رنگي كه نوشته ي روي آن چنين است : در اين مكان 800 شهيد به مقامي رسيدند كه مولايشان حسين رسيد.
بايد برگرديم، هرچه سعي مي كني بماني ، نمي شود. آرام آرام قدم بر مي داري و مسير بازگست را طي مي كني. بر خلاف رفتن كه شور رسيدن با تو بود، تا كمي بيشتر آنجا بماني و فكر كني ...
از طاق خروجي عبور مي كني. بايد از خويش بگذري . رها شوي. رها شوي.
خسته، تشنه و حالا گرسنه و مسئول كاروان كه زائرين را براي ناهار مي طلبد.
بر سر سفره مي نشيني. مسئول كاروان با صداي بلند مي گويد : هر دو نفر يك ظرف غذا.
و تو بايد در غذا خوردن با همراهِ ديگري شريك شوي. لقمه اول ، دوم، سوم ...
گرسنه اي . نگاهي به ظرف غذا مي اندازي و مي گويي اين كفاف عصرانه هم نمي شود ، چه رسد به ناهار. با خودت مي گويي اي كاش همراهت كمتر لقمه بگيرد و تو سهم بيشتري ببري. در كنارت كودكي به همراه پدر نشسته و پدر سهم بيشتري از غذاي خود را به او داده و تو با خود مي گويي خدا كند او غذايش را تمام نكند تا ته مانده غذاي كودك نصيبت گردد. سيد علي در كنار ما نشسته بود . در همين فكر بودم كه ناگهان زائري پرسيد : سيد در جبهه هنگام غذا ، كنسرو مي خورديد؟ و سيد با نگاهي كه لبخند نشان بود ، گفت : گاهي از فرط گرسنگي ، تكه ناني خشك برايمان چلو كباب بود... اين را كه مي شنوي بغض گلويت را مي فشرد كه چقدر زود به دام و بند دنيا بازگشتي و باز به فكر فرو مي روي ، بغض مي كني ، دست از غذا مي كشي ، با خود مي گويي اي كاش كودك كناري ات سير نشود و تو غذاي خود را به او بدهي .
نگاه مي كنم ، تا آخرين صحنه فكه ، تداعيِ هميشه ي ذهنم گردد. نگاه مي كنم به همه ي آنچه زيباست . تازه مي فهمم لبخند آن بسيجي از براي چه بود؟
چيزي جز زيبايي نديدي ! چيزي جز زيبايي ديدي؟ در آن خاك ، در آن گرما ، در آن عطش ، همه و همه زيبايي بود.
تازه مي فهمي كه بانوي عاشورا چرا و با چه حسي گفت: " و ما رايت الا جميلا"
سوار بر اتوبوس مي شوي . چقدر زود گذشت. كاش دوباره باز گردم و فكر كنم. و با اين اميد لبخند زنم .به اميد ديدار. فكه ، باز هم مرا بطلب. مرا باز به زيبايي ها دعوت كن. مرا آنجا ببر كه سيد مرتضي را بردي...
التماس دعا
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یارب مبارک باد بر لار کهن









